اخبار فوری
هشدار فوری استاندار هرمزگان: از تردد در محورهای آسیب‌دیده اجتناب کنید اقتدار مثال‌زدنی موشک‌های ایران؛ ضربه کاری به پایگاه شیطانی آمریکا در اردن ضربه کوبنده ارتش ایران به مواضع راهبردی آمریکا در منطقه؛ ناوگان پهپادی، پایگاه‌های آمریکا در اردن و کویت را درهم کوبید پنتاگون زخمی شدن نظامیان آمریکایی در پایگاه‌های اردن در پی حملات ایران را تایید کرد؛ منابع غربی مدعی جزئیات بیشتر شدند حمله ناجوانمردانه آشوبگران به قلب ناوبری دریایی در جزیره لارک/ انهدام دکل مرکز کنترل واکنش قاطع ایران؛ آژیرهای هشدار در عربستان و اردن به صدا درآمدند تجاوز آشکار آمریکا به حریم هوایی یزد؛ انهدام مراکز استعماری با پاسخ کوبنده فرزندان انقلاب (اگر عکس بود) دولت چهاردهم؛ پای کار مردم تا پای جان انهدام دپوی پهپادهای آمریکا در بحرین؛ پاسخی قاطع به جنایات تروریستی ملت ایران با اتحاد و اراده‌ای پولادین، دشمنان وحشی را پشیمان خواهد کرد فرماندار بوشهر: امنیت کامل برقرار است؛ هیچ موشکی اصابت نکرده است **ضربات موشکی دشمن آمریکایی به اطراف اهواز؛ هوشیاری رزمندگان محور مقاومت پاسخ کوبنده خواهد داد**

سیل جمعیت مشتاق در پایتخت؛ نمایش اقتدار و وحدت در بدرقه رهبر شهید

از نخستین ساعات بامداد، سیل جمعیتی بی وقفه از سراسر ایران، مسیر پایتخت را در پیش گرفتند تا در مراسم وداع با رهبر شهید، اقتدار و اتحاد ملت ایران را به نمایش بگذارند.

جاده‌ها در نخستین ساعات بامداد، گویی مقصدی جز یک نقطه نداشتند؛ اتوبوس‌های شب‌رو، قطارهای سحرگاهی و خودروهای بی‌شماری که خستگی ناپذیر مسافت‌ها را طی کرده بودند، همه در یک مسیر حرکت می‌کردند. گویی تمامی راه‌های ایران، پیمانی ناگفته برای رسیدن به پایتخت بسته بودند.

در میان انبوه جمعیت، پیرمردی که عصایش را محکم در دست گرفته بود، آهسته گام برمی‌داشت. کنار او، جوانی با چهره‌ای که هنوز گرد راه بر آن نشسته بود، ایستاده بود. مادری دست کودک خردسالش را گرفته بود و زیر لب، از مردی می‌گفت که سال‌ها نامش با امید، استقامت و ایستادگی گره خورده بود.

هیچ‌کس از خستگی راه شکایتی نداشت؛ گرما نیز کسی را نیازارد. انگار همه نگران بودند که حتی لحظه‌ای دیر برسند. در آن جمعیت عظیم، لهجه‌ها متفاوت بود، اما اشک‌ها یک زبان داشتند. از شمال، با عطر جنگل‌های باران‌خورده؛ از جنوب، با گرمای آفتاب و بوی دریا؛ از غرب، از شرق و از مرکز ایران، همه فاصله‌ها را پشت سر گذاشته بودند تا در یک نقطه مشترک، کنار هم قرار گیرند. جغرافیا معنای خود را از دست داده بود و ایران، در چند خیابان خلاصه شده بود.

جمعیت آرام و پیوسته حرکت می‌کرد؛ نه شتابی در کار بود و نه توان ایستادن. سکوت، رساتر از هر شعاری بود. گاهی تنها صدای هق‌هق مردی که سال‌ها گریه نکرده بود، سکوت را می‌شکست و دوباره همه چیز در زمزمه دعاها گم می‌شد. چشم‌ها بیش از آنکه به اطراف دوخته شوند، به خاطرات خیره بودند. هر کس تصویری خاص را با خود حمل می‌کرد؛ تصویری از دیداری دور، جمله‌ای شنیده شده، یا لحظه‌ای که در ذهنشان جاودانه شده بود.

در این میان، خادمان با چابکی میان جمعیت رفت‌وآمد می‌کردند؛ بطری‌های آب، ویلچرها و امدادگران، بدون هیچ شکایتی، در کنار مردم ایستاده بودند. هیچ‌کس احساس غریبی نمی‌کرد؛ گویی همه اعضای یک خانواده در روزی دشوار گرد هم آمده بودند.

خورشید بالا آمده بود، اما کسی به ساعت نگاه نمی‌کرد. زمان، انگار در همان صبح متوقف شده بود. پیرزنی تسبیح می‌گرداند، نوجوانی بی‌اختیار اشک می‌ریخت و مردی که تمام شب رانندگی کرده بود، خستگی را فراموش کرده بود. هیچ‌کس نمی‌خواست این لحظه زودتر تمام شود. غروب از راه رسید، اما بسیاری هنوز همان‌جا مانده بودند؛ نه به امید دیداری دوباره، بلکه برای ثبت آخرین لحظه‌های این همدلی در خاطراتشان.