اخبار فوری
تجاوز آشکار آمریکا به حریم هوایی یزد؛ انهدام مراکز استعماری با پاسخ کوبنده فرزندان انقلاب (اگر عکس بود) دولت چهاردهم؛ پای کار مردم تا پای جان انهدام دپوی پهپادهای آمریکا در بحرین؛ پاسخی قاطع به جنایات تروریستی ملت ایران با اتحاد و اراده‌ای پولادین، دشمنان وحشی را پشیمان خواهد کرد فرماندار بوشهر: امنیت کامل برقرار است؛ هیچ موشکی اصابت نکرده است **ضربات موشکی دشمن آمریکایی به اطراف اهواز؛ هوشیاری رزمندگان محور مقاومت پاسخ کوبنده خواهد داد** اقتدار پدافند هوایی سپاه؛ رهگیری و انهدام پهپاد جاسوسی آمریکا در آسمان عسلویه خنثی‌سازی فتنه دشمن در تنگه هرمز؛ ناامن‌سازی آب‌های راهبردی توسط آمریکا دفاع مقتدرانه ایران در برابر تجاوز جدید ائتلاف آمریکایی پیاتزا: به غیرت تک‌تک بازیکنان افتخار می‌کنم/ تمام توانمان را در زمین گذاشتیم حمله ناجوانمردانه دشمن آمریکایی به حوالی سواحل مکران؛ مسئولان در حال بررسی ابعاد حادثه شایعات موشکی در اهواز باطل شد؛ امنیت پایدار در استان خوزستان

شبِ وداع با «پدر»؛ روایتِ همدردیِ غریبان در مصلی

این شبِ فراق، طولانی‌ترین شبِ غمِ ایران است.

ساعت، 2 بامدادِ گرم اما سردِ تهران است! اینجا در مصلی، آسمان هم انگار بغض کرده و رویِ زمینِ موکت‌پوشِ کنار صحن اصلی سنگینی می‌کند. پاهایم از کار و تلاش زیاد رمق ندارد. اما مگر خستگی معنایی دارد؟ وقتی «پدر» نباشد، خواب معنا دارد؟

روی زمین نشسته‌ام، میانِ دریایی از آدم‌هایی که هر کدام گوشه‌ای کز کرده‌اند. کنارم مردی نشست؛ غریبه‌ای که در این شبِ غریب، خیلی زود با هم «هم‌زبان» شدیم. فیزیوتراپیست بود. با همان دست‌هایِ صبور و ماهرش، وقتی دید چطور از خستگیِ روحی و جسمی درهم‌شکسته‌ام، با یک تکنیکِ ساده، خستگیِ تنم را گرفت!

آن دست‌هایِ درمانگر، شاید خستگیِ شانه‌هایم را گرفت اما زبانش از دردی می‌گفت که هیچ درمانی نداشت؛ کلامش دیگر نه از تسکینِ جسم که از سوزِ داغِ جان برای فراقِ «آقای شهید ایران» حکایت می‌کرد.

مردی که تنها آمده بود و می‌گفت تا صبح قرار بود بماند. تمامِ وجودش «ولایت» بود. از همان ولایی‌هایی که گویی رگِ حیاتشان به این خیمه وصل است. با چشمانِ نمناک از نبودِ رهبرِ شهید می‌گفت؛ از بغضی که گلویش را می‌فشرد و تمام نمی‌شد.در سکوتِ بینِ صحبت‌هایمان، از من پرسید: «آقا را از نزدیک دیدی؟» وقتی با دلی پر از حسرت گفتم «بله»، آهی کشید که تمامِ خستگیِ شب را به یادم آورد. گفت: «خدا را شکر که توفیق داشتی…» و بعد خودش با صدایی لرزان تعریف کرد که او هم یک‌بار، فقط یک‌بار، آقا را از نزدیک دیده است. آن لحظه، آن دیدار، تمامِ داراییِ ذهنش شده بود برای این شبِ سردِ بی‌رهبری.

ما دو نفر، در آن گوشه‌یِ مصلی، نه خبرنگار بودیم و نه غریبه؛ دو «یتیم» بودیم که داغِ بزرگِ کشورمان را با هم قسمت کردیم. او از عشقِ عمیقش به رهبرِ شهید می‌گفت و من به این فکر می‌کردم که چطور این مردِ بزرگ، با رفتنش، چتری را از سرِ این ملت برداشت که امنیتِ ما بود، آرامشِ ما بود.

حالا من مانده‌ام و انتظاری که تا 6 صبح ادامه دارد؛ تا لحظه‌ای که قرار است برای آخرین بار، در حضورِ پیکرِ پاکش، «نمازِ وداع» بخوانیم. آن هم نمازی که دیگر قرار نیست پشتِ سرِ او باشد، بلکه برایِ اوست.

این شب، شاید طولانی‌ترین شبِ عمرِ من و تمامِ مردمِ ایران است. ما اینجا بیداریم تا ثابت کنیم، اگر آقا نیست، اما راهی که ساخته، پر از رهروانی است که در شبِ وداعش، تنها رهایش نمی‌کنند.

منبع: تسنیم