مصلی تهران در روزهای پایانی هفته شاهد حضور میلیونی مردم ولایتمدار بود که با شور و شعور حسینی، با پیکر مطهر شهید آیتالله رئیسی و همراهانش وداع کردند.
ساعت ۱۱ شب جمعه بود که عطر دلانگیز حضور در مصلی تهران، حس و حال خاصی به فضا بخشیده بود؛ سکوتی آمیخته با انتظار، که نویدبخش رویدادی عظیم بود. زائران از نقاط مختلف کشور، با خستگی سفر، اما با قلبی سرشار از ارادت، در پی یافتن مکانی برای آرامش پیش از آغاز مراسم بودند. حضور خیل مشتاقان، از همان شب، نشان از شور و شوقی داشت که در انتظار طلوع خورشید شنبه، با آغاز رسمی مراسم، به اوج خود رسید.
شنبه که آفتاب تابید، مصلی به دریایی خروشان از جمعیت مبدل شد. از هر گوشه، لهجههای گوناگون و گویشهای مختلف به گوش میرسید. خانوادههایی که پس از ساعتها، چهرههای خاکآلود و چشمان بیخوابشان داستان سفرشان را روایت میکرد، مادرانی که کودکان نیمهخوابشان را در آغوش داشتند و مردانی با کولهبار کوچک، خود را از مرزهای غربی به تهران رسانده بودند؛ همه و همه آمده بودند تا برای لحظاتی کوتاه، تابوت مطهر شهید آیتالله رئیسی را که در صحن مصلی آرام گرفته بود، از نزدیک زیارت کنند.
ظهر یکشنبه، آفتاب سوزان بر سنگفرشهای مصلی میتابید و گرمای طاقتفرسا، نفسها را حبس میکرد. زمین داغ بود، اما حتی یک قدم عقبنشینی در میان جمعیت دیده نمیشد. حضور گرمای شدید، در برابر صلابت روحی مردم رنگ باخته بود. خستگی در چهرهها موج میزد، اما گویی نیرویی نامرئی، همگان را در صحن مصلی میخکوب کرده بود.
سوگواری مردم، در دل این ازدحام، صمیمی و بیریا بود. هر گوشهای، زائرانی را میشد دید که برای خود خلوتی ساخته و با نجوا، سبک میشدند؛ اشکها، پُرتوان و از اعماق جان جاری بود و حکایت از عمق باور و اندوهشان داشت.
اما اوج تاثیرگذاری، در گریه مردانی بود که همواره نماد استواری و صلابت بودهاند. در زیر این آفتاب بیرحم، مردانی را میشد دید که سر بر شانه دیوار گذاشته و چنان میگریستند که گویی بزرگترین ستون زندگیشان را از دست دادهاند. بیش از چهار ماه است که ملت ایران، خود را فقدان چنین پدر دلسوزی احساس میکند. صورتهای سرخ شده از گرما و اشک، نه تنها برایشان اهمیتی نداشت، بلکه نمادی از عمق پیوند و ارادتشان به شهدا بود. این غم، پیری و جوانی، زن و مرد نمیشناخت؛ همه در آن روز، یکی شده بودند.
عقربههای ساعت از یک ظهر یکشنبه فراتر رفته بود و تا شب، راه درازی در پیش بود. نماز با شکوهی اقامه شد، اما رودخانه جمعیت، همچنان جاری بود. مردم، پیوسته میآمدند تا در این ظهر داغ، عهدشان را با “آقای شهید ایران” تازه کنند.
این دو سه روز، با تمام وجود زندگی شد؛ میان چشمهای خیس مردم، زیر فشاری که سینه را میسوزاند و با گامهای سنگین اما ایستادنی. مصلی، دیگر تنها مشتی ستون سیمانی نیست؛ بلکه اکنون برای ما، نمادی از وفاداری مردمی است که در داغترین روز سال، دلدادگی خود را با حضورشان اثبات کردند و ثابت نمودند که عشق به شهدا، با رفتن، پایان نمیپذیرد.