اخبار فوری
هوشیاری و اقتدار ایران؛ خنثی‌سازی موفقیت‌آمیز حمله به زیرساخت‌های هوانوردی غیرنظامی موشک دشمن آمریکایی در سواحل قشم فرود آمد؛ ابعاد حادثه در دست بررسی رضایی: پاسخ ایران به حملات زیرساختی، تصاعدی و شدید خواهد بود تکذیب قاطع اصابت جدید در لارک؛ انفجارها از تنگه هرمز نشأت می‌گیرد جزیره خارگ در امنیت کامل؛ تکذیب قاطع خبر انفجار و حمله بازخوانی اخلاق رهبر شهید در آینه نهج‌البلاغه؛ مروری بر چهار فضیلت برجسته سکوت پرمعنای ترامپ؛ نگرانی از اراده ایران در تلفات‌گیری گسترده تنبیه استراتژیک آمریکا با “نفت سه رقمی”؛ طنزی از قالیباف بر سیاست‌های واشنگتن نقش خیابان در پیروزی کودتاها؛ شکستی مفتضحانه یا پیروزی شوم؟ اقتدار کنگره آمریکا در برابر زیاده‌خواهی ترامپ؛ تصویب محدودیت نظامی علیه ایران درخشش اقتدار آسیا در سایه هدایت رهبران جوان/ اویوا، سکان‌دار جدید سامورایی‌ها گمانه‌زنی‌ها درباره نیمکت تیم فوتبال آلومینیوم؛ مدعیان هدایت اراکی‌ها چه کسانی هستند؟

جلوه‌های بی‌مانند مهر پدری از نگاه رهبر شهید انقلاب

بخشی از خاطرات رهبر شهید انقلاب، حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای(ره)، روایتی شنیدنی از محبت فوق‌العاده پدر بزرگوارشان را به تصویر می‌کشد.

زیست پربار و الهام‌بخش رهبر شهید انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای(ره) سرشار از لحظه‌ها و رخدادهای ژرف و شگرفی است که تأمل در آنها انسان را به معرفت تازه‌ای درباره آن حکیم شهید، رهنمون می‌سازد. در این راستا، بازخوانی خاطره‌ها و تاریخ شفاهی زندگی امام شهید امّت، حائز نقش و اهمیت بسزایی است.

رهبر شهید انقلاب اسلامی در بخشی از خاطرات خود، روایت جالبی را درباره یکی از جلوه‌های محبت‌آمیز پدر بزرگوارشان نقل می‌کنند و در این باره می‌گویند: «پدرم فوق‌العاده نسبت به ما بامحبت بود. من کمتر پدری را دیده‌ام که نسبت به فرزندانش اینقدر محبت داشته باشد. فراموش نمی‌کنم؛ بزرگ شده بودم، مثلاً پانزده سالم بود، من و برادرم محمدآقا از پدرم اجازه می‌گرفتیم به مناطقی مانند باقرآباد برای ییلاق و گردش برویم. یعنی صبح تا شب طلبه‌ها می‌رفتند، ما هم با طلبه‌ها می‌رفتیم. شب که برمی‌گشتیم، یعنی یک روز صبح تا عصر خانه نبودیم؛ شب برمی‌گشتیم و خسته و کوفته می‌خوابیدیم.»

رهبر شهید انقلاب اسلامی خاطره خویش را درباره جلوه‌های مهر و محبت پدر بزرگوارشان این‌گونه تکمیل می‌کنند: «پدرم که از نماز برمی‌گشت، ما خواب بودیم. می‌آمد بالای سرمان و ما را می‌بوسید، یعنی طاقت نمی‌آورد، از صبح ما را ندیده بود. این‌قدر دلش برایمان تنگ می‌شد که شب که از نماز برمی‌گشت ماها را تو خواب می‌بوسید و آنقدر محبت می‌کرد.»