فیلمی که قرار است کمدی باشد، اما نه قصهای منسجم دارد، نه موقعیت خندهسازی و نه حتی شخصیتهایی که بتوان با آنها همراه شد؛ مجموعهای از کلیشهها، شوخیهای تکراری و بازیهای آشنا که در نهایت مخاطب را بعد از دو ساعت با یک سؤال از سالن بیرون میفرستد: «این واقعاً چی بود؟»
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، ـ سینما: بعد از حدود دو ساعت از سالن خارج شدیم. مادر یک خانواده سهنفره با تعجب میگفت: «این واقعاً چی بود؟!» اما این سؤال فقط پرسش او نبود؛ تقریباً هرکسی که از سالن بیرون میآمد، همین سؤال را با نوعی سرزنش از خودش میپرسید؛ انگار همه به دنبال پاسخی بودند که خود فیلم هیچوقت به آنها نداده بود.
داستان از اینجا شروع میشود که سعید آقاخانی یک سارق است و امیر جعفری هم مدیر دولتیای است که به دلیل اختلاس از کار برکنار شده؛ اما این دو نفر این بار با هم همراه میشوند تا تابلوی ناپلئون را از باغ زردآلو سرقت کنند. نکته عجیب اینجاست که سرقت تقریباً بدون هیچ گره و چالش جدی انجام میشود و آنها بهراحتی تابلو را میدزدند.
مسئله اصلی تازه بعد از سرقت شکل میگیرد؛ جایی که برای خروج از کشور با مشکل مواجه میشوند و مجبورند چند روزی در ایران بمانند. تقریباً تمام آنچه در ادامه میبینیم، قرار است از همین ماندن چندروزه و دردسرهای آن شکل بگیرد؛ اما فیلم حتی از همین موقعیت ساده هم نمیتواند یک موقعیت کمدی مؤثر یا یک گره داستانی قابلقبول بسازد.
اسم این اثر ناپلئون در باغ زرد آلو به کارگردانی حامد محمدی است اثری که تازه به اکران درآمده است. فیلمنامهای که سر و ته نداشت!
فیلمنامه این اثر نه سر دارد و نه ته؛ از همان ابتدا که بخش جرایم مالی زندان را به شکلی کاریکاتوری به نمایش میگذارد تا انتها که شخصیتها دستگیر میشوند، مخاطب نمیفهمد داستان اصلاً برای چه روایت شده و اگر این فیلم را نمیدید، دقیقاً چه چیزی را از دست میداد. اثر نه علت و معلولی دارد و نه خط داستانی مشخصی.
فقط پر شده است از کلیشههای تکراری؛ از مأمور پیرمردی که کارآگاه است و عاشق پیرزن میشود و در نهایت با هم ادامه میدهند، تا دو نفری که دست به سرقت میزنند و قصد فرار دارند، اما نمیتوانند و مجبور میشوند مخفی شوند. در همین مخفی شدن، سعید آقاخانی عاشق میشود و بدون اینکه مخاطب بفهمد چگونه، وارد یک پرونده امنیتی میشود و با یک تیم همخانه میشود.
فیلم تلاش میکند از این ملغمه چیزی شبیه کمدی بیرون بکشد و مدام زور میزند که خندهای از مخاطب بگیرد، اما زورش نمیرسد؛ چون مسئله فقط ضعف شوخیها نیست. این اثر اول با خودش بلاتکلیف است و بعد با مخاطب.
نمیداند دقیقاً میخواهد چه داستانی تعریف کند، چه فضایی بسازد و اساساً مخاطب قرار است با کدام شخصیت و مسئله همراه شود. حتی خنده هم بهسادگی از مخاطب نمیگیرد و برای گرفتن چند لبخند، به شوخیهای جنسی و کلیشهای میان شخصیت مذهبینما و غیرمذهبی متوسل میشود.
اگر همه اینها را کنار هم بگذاریم، به نظر میرسد تیم تولید بیشتر از سر بیکاری به این سوژه رسیدهاند تا اینکه ایدهای برای روایت داشته باشند. نه دیالوگی دارد که مخاطب را بگیرد و نه موقعیتی که بتواند آن را درگیر داستان کند؛ بهگونهای که میتوان تصور کرد صفر تا صد چنین اثری را میشد در ۱۰ روز جمع کرد.
ایکاش زوج سعید آقاخانی و امیر جعفری، همان سطحی را که در «چاردیواری» به نمایش گذاشتند، حفظ میکردند. هر دم از این باغ بری می رسد بازیها هم دستکمی از فیلمنامه ندارند و تقریباً همه درگیر کلیشهاند.
اصلاً به نظر میرسد کارگردان از ابتدا به دنبال ساختن یک اثر هنری قابلقبول نبوده و بیشتر میخواسته چیزی بسازد که صرفاً ساخته شده باشد. امیر جعفری عملاً همان نقش «چهارانگشتی» را اینجا تکرار کرده؛ بدون هیچ نوآوری، ظرافت یا جذابیت تازهای.
درباره رضا نیکخواه هم شاید بهتر باشد چیزی نگوییم. سعید آقاخانی هم کموبیش تلاش میکند با بازی خود چیزی به اثر اضافه کند، اما در نهایت او هم به بنبست میرسد؛ چون وقتی شخصیت و فیلمنامه چیزی برای ارائه ندارند، بازیگر هم نمیتواند معجزه کند.
بقیه موارد این اثر، به قول مسعود فراستی، اساساً «ماقبل نقد» هستند؛ البته خود اثر هم در همان مرحله متوقف مانده است.