در شرایطی که ژانر پلیسی همچنان پاشنه آشیل سریالسازی ایران محسوب میشود، «بیست و یک» تلاش کرده با شکستن قواعد مرسوم این گونه روایی، مسیری متفاوت را تجربه کند. سریالی که قاتلش را از همان ابتدا رو میکند و به جای هویت مجرم، انگیزه او را به مهمترین معمای داستان تبدیل میکند. با این حال، ایده متفاوت همیشه به معنای نتیجه موفق نیست.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، پاشنه آشیل سریالسازی و سینمای ایران در طول سالهای گذشته، ژانر پلیسی و معمایی بوده است؛ بهگونهای که تعداد آثار موفق این حوزه حتی به انگشتان یک دست هم نمیرسد. یکی از دلایل اصلی این ضعف آن است که بسیاری از پیرنگهای رایج این ژانر ریشه در بسترهای اجتماعی و فرهنگی غرب دارند و در همان اتمسفر نیز بهتر عمل میکنند.
سینما و تلویزیون ایران هنوز نتوانستهاند به یک فضای داستانی بومی و باورپذیر در ژانر پلیسی و معمایی دست پیدا کنند. به همین دلیل بسیاری از آثار این حوزه از نقطهای به بعد دچار افت میشوند و دیگر نمیتوانند مخاطب را با خود همراه نگه دارند.
این روزها سریال «بیست و یک» از پلتفرم فیلمنت در حال پخش است؛ اثری در همین ژانر که میتواند مورد توجه مخاطبان قرار بگیرد. «بیست و یک» یک سریال جنایی ایرانی محصول سال ۱۴۰۴ است که بهنام بهزادی کارگردانی آن را بر عهده داشته، مسعود خاکباز فیلمنامهاش را نوشته و حسین علیزاده تهیهکننده آن بوده است.
داستان سریال درباره زنی است که روزی به اداره آگاهی مراجعه میکند و اعتراف میکند که چهارده نفر را ربوده است. او در جریان بازجوییها و رویارویی با کارآگاه پرونده، هر بار نشانی یکی از قربانیان را در اختیار پلیس قرار میدهد.
هرچه داستان پیش میرود، فاصله میان این زن و کارآگاه کمتر شده و رابطهای پیچیده میان آنها شکل میگیرد. فیلمنامه «بیست و یک» یک تفاوت مهم با بسیاری از آثار مشابه دارد؛ قاتل از همان ابتدا خود را معرفی میکند.
در واقع داستان از نقطهای آغاز میشود که در اغلب آثار جنایی پایان ماجرا محسوب میشود. معمولا در فیلمها و سریالهای پلیسی، پلیس با یک جرم مواجه میشود، تحقیقات آغاز میشود، سرنخها بهتدریج کشف میشوند و در نهایت هویت قاتل در نقطه اوج داستان آشکار میشود.
این ساختار کلاسیک سالهاست در روایتهای پلیسی تکرار شده و برای مخاطب کاملا آشناست. اما فیلمنامه «بیست و یک» آگاهانه این الگو را وارونه میکند.
قاتل از همان قسمت نخست معرفی میشود و در نتیجه، تعلیق داستان نه بر پایه این پرسش که «قاتل کیست؟» بلکه بر محور این سؤال شکل میگیرد که «چرا این اتفاقها رخ دادهاند؟»
و «آیا تمام حقیقت گفته شده است؟». این جابهجایی در نقطه تمرکز روایت، سریال را از یک معمای کارآگاهی صرف فراتر میبرد و آن را به یک درام روانشناختی پیچیدهتر و کنجکاویبرانگیزتر تبدیل میکند.
البته فیلمنامه در زمینه رابطه علت و معلولی اتفاقات تا حد زیادی موفق عمل کرده و مخاطب سیر کلی رخدادها را پس نمیزند، اما همچنان همه چیز بهطور کامل برای او روشن نمیشود. در برخی مقاطع، پرسشهایی شکل میگیرد که پاسخ قانعکنندهای برای آنها ارائه نمیشود و مخاطب از خود میپرسد چرا یک اتفاق مشخص به آن شکل رخ داده است.
اما مهمترین ایراد فیلمنامه به نوع پیرنگ آن بازمیگردد. «بیست و یک» بر اساس الگویی نوشته شده که سالهاست در آثار پلیسی و جنایی غربی مورد استفاده قرار میگیرد؛ یک افسر کارکشته درگیر یک پرونده مهم است، اما در میانه مسیر بر اثر حادثهای از چرخه تحقیقات خارج میشود و حالا فرد دیگری باید مسئولیت پرونده را بر عهده بگیرد.
در اینجا نیز پس از کنار رفتن کارآگاه اصلی، دوست و همکار قدیمی او که مدتی از فضای کار دور بوده، وارد ماجرا میشود و رئیس اداره ناچار است برای بازگرداندن او به پرونده تلاش کند. این الگو در آثار غربی بارها تکرار شده و به نوعی یکی از پایههای روایتهای پلیسی محسوب میشود، اما در بستر اجتماعی و انتظامی ایران چندان باورپذیر و بومی به نظر نمیرسد.
شاید اگر این سریال، مشابه «بازنده»، در یک زمان و مکان فرضی و نامشخص روایت میشد، مخاطب راحتتر میتوانست این قراردادهای روایی را بپذیرد و با جهان داستان ارتباط برقرار کند. نکته دیگر به بازی بازیگران بازمیگردد.
در برخی صحنهها، بهویژه در قسمت نخست و سکانس مربوط به نخستین فرد ربودهشده، بازیها از فضای واقعگرایانه اثر فاصله میگیرند و گاه به شکلی اغراقشده اجرا میشوند. همچنین نحوه حضور مأموران پلیس در صحنه بررسی محل و مواجهه با اسلحه، در بعضی لحظات چندان باورپذیر نیست و از حس واقعگرایی اثر میکاهد.
در همین راستا، به نظر میرسد انتخاب بازیگران و گرفتن بازی برای نقش مأموران پلیس نیز میتوانست با دقت بیشتری انجام شود. برخی از بازیگران انتخابشده، از نظر ظاهر، رفتار و نوع بازی، چندان با تصویری که مخاطب از یک مأمور حرفهای و باتجربه در ذهن دارد همخوانی ندارند و همین مسئله باعث شده بخشی از فضای پلیسی سریال مصنوعی به نظر برسد.
در نهایت میتوان گفت «بیست و یک» از منظر فیلمنامه، اثری قابل قبول و حتی در برخی بخشها قابل توجه است. تلاش برای برهم زدن الگوی کلاسیک روایتهای پلیسی و انتقال تعلیق از «چه کسی؟»
به «چرا؟» از نقاط قوت اصلی آن به شمار میرود.
با این حال، ضعف در بومیسازی پیرنگ، برخی ناهماهنگیهای روایی و مهمتر از همه کاستیهای اجرایی باعث شده اثر نتواند به یک سریال موفق در ژانر پلیسی و معمایی تبدیل شود. کارگردانی بهنام بهزادی نیز نتوانسته ظرفیتهای موجود در فیلمنامه را بهطور کامل بالفعل کند.
ضعف در هدایت بازیگران، عدم باورپذیری برخی موقعیتهای پلیسی و ناتوانی در خلق اتمسفر مناسب برای یک اثر جنایی و معمایی، از جمله عواملی هستند که به سریال ضربه زدهاند. به همین دلیل «بیست و یک» اگرچه در سطح ایده و فیلمنامه اثری قابل دفاع است، اما در مقام اجرا و کارگردانی، فاصله محسوسی با یک اثر موفق در ژانر پلیسی و معمایی دارد.