درآمدش از اجاره وسایل بازی است اما بعضی شبها قید همان درآمد را میزند. او سرسره و ترامپولینهایش را به میدان میآورد و بیآنکه بلیت یا پولی بخواهد، برای بچهها یک شهربازی کوچک راه میاندازد.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، میتوانست آخر هفتهها که بازار اجاره وسایل بازی داغتر است، سرسره بادی و ترامپولینهایش را به مشتری بدهد و پول بیشتری به خانه ببرد اما بعضی شبها مسیر دیگری را انتخاب میکند. وسایل را سوار ماشین میکند و راهی میدان میشود.
جایی که مردم بیش از 200 شب است که برای ایران دور هم جمع شدهاند و کودکانشان بعد از یک روز مدرسه، چند ساعتی از فضای جدی میدان فاصله میگیرند. این انتخاب برای مردی که خودش کارگر است و درآمدش از همین وسایل بازی هم تأمین میشود، انتخاب کوچکی نیست.
شبهای میدان، هنوز پیش از ساعت ۸ شروع میشود. خانوادهها یکییکی میرسند، پرچمهای ایران در دستها بالا میرود، بچهها کنار پدر و مادرها پرچم ایران را میچرخانند.
نواهای انقلابی هم دیگر برای خیلیها آشناست. آهنگ که پخش میشود، بزرگترها همراهی میکنند و گاهی کودکان هم کلماتش را تکرار میکنند.
اما کمی آنطرفتر، اتفاق دیگری در جریان است. صدای موتور سرسره بادی که بلند میشود، چند کودک سر برمیگردانند.
هنوز سرسره کامل شکل نگرفته، اولین نفرها خودشان را میرسانند. یکی پرچم کوچکش را به مادر میدهد و کفشهایش را درمیآورد.
یکی دیگر هم وقتی سوار سرسره شد باز هم در صف میایستد. اینجا یک شهربازی کوچک راه افتاده اما خبری از بلیت برای سوار شدن و استفاده از آنها نیست.
یکی بالا میرود و سر میخورد پایین. صدای خندهاش که بلند میشود، چند نفر دیگر دست میزنند.
روی ترامپولین هم نوبتها پشت سر هم میرسد. بچهها برای هم دست میزنند و گاهی همانجا دوست پیدا میکنند.
مردی که این بساط را راه انداخته، کاظم رضایینسب است. کارگری که شغلش همین اجازه وسایل بازی است.
زندگیاش از همین راه میگذرد و درآمدی چندانی ندارد اما وقتی موضوع ایران میشود، دیگر حساب و کتاب زندگی را فراموش میکند. طبیعی است که آخر هفتهها، وقتی تقاضا برای اجاره بیشتر است، بتواند پول بیشتری دربیاورد.
با این حال، همین شبها گاهی تصمیم میگیرد مشتری را از دست بدهد و وسایل را به میدان بیاورد. این ماجرا از تابستان و میدان ملت شروع شد.
آن روزها، روزهای فرد به میدان میآمد. کمکم بچهها او را شناختند و حضور سرسره برایشان تبدیل به بخشی از شبهای میدان شد.
حالا پاییز که رسیده، برنامهاش تغییر کرده است. یک شب تهرانپارس، شبی دیگر میدان هروی، یک شب ملت و هر جایی که امکان برپایی بساط باشد.
کاظم درباره دلیلش ساده حرف میزند بدون اینکه بخواهد کارش را بزرگ کند. او میگوید: «من هم باید زندگی کنم.
درآمدم از همین کار است. ولی وقتی میبینم بچهها با خانوادههایشان آمدهاند، دلم میخواهد این شبها برایشان فقط ایستادن و نگاه کردن نباشد.
چند ساعت بازی کنند، بخندند و حالشان عوض شود.» شاید همین «حالشان عوض شود» تمام ماجرا باشد.
مردم بیش از ۲۰۰ شب است که شبانه در میدانها دور هم جمع میشوند. پدر و مادرهایی که پرچم در دست دارند، جوانهایی که شعار میدهند و خانوادههایی که کودکانشان را هم همراه خود میآورند.
برای بزرگترها موضوع تجمع در میادین به یک قرار شبانه تبدیل شده اما کودک، طبیعتاً قرار نیست ساعتها فقط یکجا بایستد. آقا کاظم این بخش را دیده است.
او میگوید که نمیخواهد تجمع برای بچهها تکراری و خستهکننده شود. اگر بتواند کاری کند که کودک بعد از چند ساعت حضور در میدان، با لبخند به خانه برگردد، احساس میکند کارش را درست انجام داده است.
خودش هم سختیهای زندگی را دارد. اجاره، خرج خانه و کار روزانه برایش سر جای خودش است.
گاهی شاید همین پولی که از اجاره یک شب وسایل به دست میآورد، بتواند بخشی از هزینههایش را سبک کند. با این حال، وقتی میدان شلوغ میشود، ترجیح میدهد بخشی از آن درآمد را کنار بگذارد.
اقا کاظم که بین بچهها به عنوان بابا کاظم شناخته میشود، میگوید: «این بچهها هم سهمی دارند. مردم برای ایران آمدهاند، بچهها هم همراهشان هستند.
من دوست دارم سهم خودم را همینطوری ادا کنم.» دقایق آخر تجمع شبانه که میرسد، هنوز مردم در میدان حضور دارند.
همچنان با شور نوای انقلتبی را زمزمه و شعار میدهند اما صف سرسره آرامآرام کوتاه میشود. چند کودک آخرین نوبتشان را بازی میکنند و مادرها یکییکی صدایشان میزنند.
کاظم سراغ جمع کردن وسایل میرود. باد سرسره دوباره آرامآرام خالی میشود، ترامپولینها جمع میشوند و همه چیز داخل ماشین جا میگیرد.
فردا دوباره وقت کار است. شاید مشتری دیگری سراغ وسایلش بیاید و این بار آنها را برای اجاره ببرد.
اما شب بعد ممکن است دوباره مقصد، یکی از همین میدانها باشد. تهرانپارس، هروی، ملت یا میدانی دیگر.
هر جایی که خانوادهای با پرچم ایران آمده و کودکی هم همراهشان است که شاید بعد از یک روز مدرسه، فقط چند دقیقه شادی میخواهد. بابا کاظم برای همین چند دقیقهها، گاهی از پولش میگذرد شاید چون فکر میکند در میان این همه شب که مردم برای ایران کنار هم ایستادهاند، بچهها هم باید چیزی برای خندیدن داشته باشند.