صدای برخورد کفگیر با ته دیگ، روزگاری نشانه پایان غذای نذری بود؛ صدایی که بعدها از صفهای نذری فراتر رفت و کنایهای برای تمام شدن دارایی و اندوخته شد.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، صدای برخورد کفگیر با کف دیگ، برای آدمهای قدیم گاهی خبر از تمام شدن غذا میداد. وقتی دیگ نذری میان مردم میچرخید و سهمها یکییکی کشیده میشد، رسیدن کفگیر به ته دیگ یعنی دیگر چیزی برای برداشتن نمانده است.
همین تصویر ساده، بعدها وارد زبان مردم شد و «کفگیر به ته دیگ خوردن» را به کنایهای برای تمام شدن دارایی و اندوخته تبدیل کرد. از گذشتههای دور، دیگهای بزرگ برای پخت غذای جمعیت زیاد استفاده میشدند.
بهویژه در مراسم مذهبی و نذری، دیگهایی بزرگ برپا میشد و غذایی مانند انواع پلو، آبگوشت، خورش یا آش در آنها آماده میکردند. برای هم زدن غذا و کشیدن آن نیز کفگیرهای فلزی به کار میرفت؛ کفگیرهایی بلند که به اندازه دیگهای بزرگ بودند و آشپز میتوانست با آنها از ته دیگ غذا بردارد.
در بسیاری از محلهها، مردم از قبل میدانستند چه روزی قرار است دیگ نذری بار گذاشته شود. هنگام آماده شدن غذا، اهالی خانهها بیرون میآمدند و در صف میایستادند.
هرکس ظرفی همراه داشت و منتظر میماند تا نوبتش برسد. آشپز هم بیوقفه کفگیر را در دیگ میچرخاند و سهم هر نفر را در ظرفش میریخت.
اما این صف یک نشانه هم داشت. هرچه تعداد افراد بیشتر میشد و مقدار غذا پایین میآمد، کفگیر بیشتر به کف دیگ برخورد میکرد.
صدای «تق» کفگیر فلزی روی دیگ به گوش میرسید و کسانی که در انتهای صف بودند، متوجه میشدند که دیگر چیزی به پایان نمانده است. گاهی آشپز عمداً کفگیر را به ته دیگ میزد یا آن را روی کف دیگ میچرخاند تا مردم بدانند غذا تمام شده و ادامه دادن صف فایدهای ندارد.
برای این تعبیر، حکایتهای عامیانه مختلفی هم نقل شده است. یکی از مشهورترین روایتها درباره مردی ثروتمند است که سالها در کار خود رونق داشت و پس از آنکه حاجتش برآورده شد، تصمیم گرفت بخشی از داراییاش را صرف اطعام نیازمندان کند.
مرد هر روز دیگی بزرگ از غذا آماده میکرد و آن را میان فقرا و گرسنگان شهر تقسیم میکرد. آشپزی داشت که غذای نذری را آماده میکرد و مردم هم میدانستند اگر به موقع به خانه مرد ثروتمند برسند، سهمی از غذای آن روز نصیبشان میشود.
اما اگر دیر میرسیدند و کفگیر به ته دیگ خورده بود، دیگر غذایی باقی نمانده بود. این کار سالها ادامه داشت تا اینکه مرد تصمیم گرفت به سفر حج برود.
پیش از سفر، کارهایش را به پسرش سپرد و از او خواست همانند گذشته، غذای نیازمندان را فراهم کند و نذر او را ادامه دهد. پسر قول داد که به سفارش پدر عمل کند، اما از شلوغی خانه و حضور روزانه فقرا راضی نبود.
برای همین به بازار رفت و دیگی بسیار کوچکتر از دیگ قبلی خرید. از آن پس غذای کمتری پخته میشد و طبیعتاً کفگیر هم خیلی زودتر به ته دیگ میرسید.
تعداد کسانی که برای گرفتن غذا میآمدند، کم شد و نذر مرد ثروتمند عملاً به شکل دیگری درآمد. وقتی مرد از سفر بازگشت و متوجه ماجرا شد، از رفتار پسرش ناراحت شد و به او یادآوری کرد که وقتی کسی نذری میکند، نباید بعد از برآورده شدن حاجت، آن را کوچک و کمرنگ کند.
او دوباره همان دیگ بزرگ را برپا کرد و از آشپز خواست مانند گذشته برای مردم غذا آماده کند.