
جیدی ونس در حالی که ریاکارانه سعی دارد خود را مؤمن انجیلی معرفی کند، شریک دزد است و رفیق قافله.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، جیدی ونس در ماههای اخیر با تأکیدِ مکرر بر تجربهی ایمانی و باورهای مسیحی خود، تلاش کرده است تا خود را به عنوان چهرهای پیشرو در میان محافظهکارانِ «انجیلی» تثبیت کند؛ هویتی که به او اجازه میدهد از جایگاهِ یک «مسیحیِ مؤمن»، مشروعیتِ اخلاقیِ لازم را برای پیشبرد دستورکارهای سیاسیاش کسب کند. با این حال، دقیقاً در همین نقطه، شکافی عمیق میانِ ادعاهایِ معنوی او و کارنامهی سیاسیاش نمایان میشود؛ شکافی که پرسشهای اساسی ایجاد میکند: آیا این «ایمان»، قطبنمایی برایِ رفتارِ اخلاقی اوست یا تنها ابزاری برایِ همسو کردنِ تودهها با یک ایدئولوژیِ قدرتمحور؟
او چهرهای است که مدام بین دو دنیای متفاوت در رفتوآمد است؛ دنیای ایمان شخصی و دنیای سیاستِ دسیسه و نیرنگ. دنیای معنویت و دنیای قتل و غارت.
این شکاف میانِ ادعاهای اخلاقی و واقعیتِ سیاست، زمانی عمیقتر میشود که به مواضعِ ونس در قبالِ منازعاتِ بینالمللی نگاه کنیم؛ جایی که تلفاتِ گستردهی غیرنظامیان در مناطقی مانند غزه یا یمن، به عنوانِ هزینههای جانبیِ «امنیت» توجیه میشود. در حالی که آموزههای مسیحی که ونس مدعیِ پایبندی به آنهاست، بر حفاظت از جانِ بیگناهان تأکید دارند، او و همفکرانش در برابرِ ویرانیِ زیرساختهای غیرنظامی، مدارس یا بیمارستانها، سکوت میکنند یا با ادبیاتی تقلیلگرایانه، آنها را گریزناپذیر جلوه میدهند.
این رویکرد، مسیحیتِ او را نه به عنوانِ صدایی برایِ صلح و دادخواهی، بلکه به عنوانِ ابزاری برایِ مشروعیتبخشی به خشونتهای سازمانیافته به تصویر میکشد؛ گویی در منطقِ ونس، ارزشِ حیاتِ یک کودک در آن سویِ دنیا و در مدرسهی میناب بسیار کمتر از حفظِ دکترینِ تهاجمیِ قدرتِ ملی است.
این تضاد در مواجهه با تجربیات شخصی ونس نیز دیده میشود. او در مصاحبهی اخیری که با یک بلاگر انجام داده بود، اغلب از دوران کودکی خود به عنوان محیطی پرتنش و پرآشوب یاد میکند.
در این مصاحبه مضامین مشابهی مطرح شده است: فردی که از «خانوادهای نسبتاً پرتنش» آمده که در آن «فریاد زدن و بحثهای بلند» بخشی از زندگی روزمره بوده است. این دقیقاً همان جایی است که ونس، ایمان را به عنوان ابزاری برای مدیریت این خشم معرفی میکند؛ او از تلاش برای تبدیل شدن به پدری بهتر میگوید و ایمان را نه یک نسخه آنی، بلکه یک «فرآیند مستمر» میداند که باید هر روز برای حفظ آن جنگید.
این در حالی است که وقتی ونس از محیط خصوصیِ خانه بیرون میآید و به تریبون سیاست میرسد، آن «آرامشِ ایمانی» جای خود را به سبوعیت میدهد. تضادِ جالب در این است که او از جهانی میآید که در آن، بحثهای عقلانی و آرام جایی نداشته است.
در این مصاحبه، به تضادِ جالبی اشاره شده بود: «همسرم در خانوادهای بزرگ شد که اختلافات در آن از طریق گفتوگو و بحثِ منطقی حل میشد؛ اما در خانوادهی من اینطور نبود.» این تضادِ میانِ تربیتِ پرهیاهو و زندگیِ آرامِ بزرگسالی، هسته اصلی شخصیت ونس را شکل داده است.
در همین گزارش اشاره شد که برایِ کنار آمدن با این چالشها، او به خود، دوستان و رهبران معنوی تکیه کرده و با دعاهای کوتاه از خدا خواسته که بداند در هر لحظه «خدا از او چه میخواهد». اما وقتی همین فرد به مسئلهی «عدالت کیفری» در سیاست میرسد، آن نرمشِ درونی به یکباره محو میشود.
پاسخ او درباره اعدامِ عامل حمله تروریستی، نمونهی بارز این تغییرِ چهره است. در آنجا، خبری از تأملِ اخلاقی یا بخشش نیست، بلکه تنها تأکید بر مجازاتِ سخت و استفاده از قدرتِ دولت برایِ برقراریِ «نظم» دیده میشود.
این رویکرد نشان میدهد ونس، ایمان را به عنوان یک راهنمایِ اخلاقی برای «صلح» نمیبیند، بلکه آن را به عنوانِ ابزار قدرت به کار میگیرد. برای او، دین یک مسیرِ شخصی است که به او کمک میکند تا در زندگیِ فردی «بهتر» باشد، اما در عرصه سیاست، او مسیری متفاوت را طی میکند که در آن، شفقتِ دینی جای خود را به «وحشیگری» میدهد.
شاید بتوان گفت ونسِ امروز، ترکیبی از آن جوانی است که با تروماهای کودکیاش کلنجار میرود و سیاستمداری است که فکر میکند امنیتِ کشور فقط با «اقتدار و مشت آهنین» تأمین میشود. برایِ طرفدارانش، این همان «مسیحیتِ قدرتمند» است؛ یعنی ایمانی که نه برای ضعف، بلکه برای تسلط و دفاع و سرکوب ضعیفان طراحی شده است.
پرونده ونس نشان میدهد که چطور یک سیاستمدار میتواند بین «فردِ مومن» در خانه و «سیاستمدارِ تهاجمی» در جامعه، دیواری بکشد. او معتقد است که ایمان به او کمک کرده تا از هرجومرجِ خانوادگیِ دوران کودکی نجات پیدا کند، اما حالا همان الگوهای خشنِ دوران کودکی را در لباسی نو، به سیاستِ ملی تزریق میکند؛ جایی که دیگر نه بحثهای منطقی، بلکه قدرتِ بیتردید، حرف اول را میزند.
انتهایپیام/