
«آن کارسون» در کتاب شعر "Wrong Norma"، تجربه را به چیزی آماده برای روایت یا تفسیر تبدیل نمیکند. تجربه در این کتاب از مسیر برخوردهای زبانی، جابهجایی لحنها، شکستهای روایی، تکرارها و مناسبات میان متن و تصویر شکل میگیرد؛ بنابراین آنچه خوانده میشود، گزارشی از تجربهای کامل نیست، بلکه رخدادِ شکلگیری تجربه در متن است.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، محمد آزرم - شاعر و پژوهشگر ادبی - در یادداشت خود که برای انتشار در اختیار قرار داده است، به «تجربه و مرزهای فهم در کتاب Wrong Norma اثر آن کارسن برنده نوبل ادبی 2026 » پرداخته و نوشته است:
«آن کارسون» در کتاب شعر "Wrong Norma"، تجربه را به چیزی آماده برای روایت یا تفسیر تبدیل نمیکند. تجربه در این کتاب از مسیر برخوردهای زبانی، جابهجایی لحنها، شکستهای روایی، تکرارها و مناسبات میان متن و تصویر شکل میگیرد؛ بنابراین آنچه خوانده میشود، گزارشی از تجربهای کامل نیست، بلکه رخدادِ شکلگیری تجربه در متن است.
به بیان دیگر، کارسن تجربهای را که پیشاپیش معنای روشنی دارد به خواننده منتقل نمیکند، بلکه نوشتن او شرایطی میسازد که در آن، «فهم» به مسئله تبدیل میشود.
در این مجموعه، قطعاتی با ساختارها و لحنهای متفاوت کنار هم قرار میگیرند؛ از نوشتارهای روایی و تأملی تا قطعاتی که با صورتهای شعری، تصویر و اختلال در پیوستگی متن کار میکنند. این تفاوتها صرفاً تنوعی در شیوه بیان نیستند.
هر قطعه با سازماندادن متفاوت زبان، امکان متمایزی برای معنا ایجاد میکند. معنا بیرون از متن حاضر نیست تا فرم آن را حمل کند؛ بلکه در نسبت میان کلمات، نحو، لحن، توالی قطعات و شکل مادی اثر پدید میآید.
قطعهای که عنوان کتاب از آن گرفته شده، با رشتهای از نادرستیها آغاز میشود:
شبِ اشتباه، شهرِ اشتباه، فیلمِ اشتباه، آمبولانسهای اشتباهی که با زوزه از کنار میگذرند و دیالوگِ اشتباهِ «نورما دزموندِ» اشتباه را غرق میکنند.
تکرار کلمه اشتباه (wrong) در این عبارت صرفاً بر نارضایتی راوی تأکید نمیکند. هر بار که این کلمه تکرار میشود، امکان تشخیص آنچه در موقعیت «درست» یا «نادرست» است، همزمان فعال و بیثبات میشود.
شب، شهر، فیلم و صداها در یک زنجیره قرار میگیرند؛ اما این زنجیره به علتی واحد یا روایتی منسجم درخصوص بدبودن اوضاع نمیرسد. «نادرستی» از صفتی موضعی به سازوکار سازماندهنده جمله بدل میشود.
«نورما دزموند»، شخصیت فیلم «سانست بلوار»، در ادامه با راوی همسن معرفی میشود. این نزدیکی، فاصله میان تماشاگر و تصویر را مختل میکند.
فیلم دیگر فقط موضوعی بیرونی برای تماشا نیست؛ سن شخصیت، تصویر او و وضعیت راوی در یک میدان مشترک قرار میگیرند. راوی فیلم را خاموش میکند، سوپ میخورد و رمانی میخواند، اما تغییر فعالیت به معنای خروج از مسئله نیست.
جملهی «در هر صورت، خود پیروز میشود» ــ این بازگشت را صریح میکند. بازی زبانیِ بعدی، "The ‘s’ in self wins"، از پیروزی «خود» به حرفی درون کلمه منتقل میشود: «اس» در self پیروز میشود.
مسئله از سطح روانشناختی به سطح نوشتار جابهجا شده است؛ حرفی که میتوان آن را نوشت و شکل داد، به نشانهای از بازگشت ناگزیر خود تبدیل میشود.
این حرکت، بهجای آنکه گزارشی روانشناختی درباره خودمحوری راوی ارائه کند، رابطه میان خود و زبان را در ساخت جمله اجرا میکند. راوی میخواهد از تجربه فاصله بگیرد، اما زبانِ تجربه، امکان این فاصلهگیری کامل را نمیدهد.
خاطرهی نوشتن حرف «s» با خط پیوسته در تختهسیاه مدرسه، حرف را به حرکتی تکرارپذیر و در عین حال هر بار متفاوت بدل میکند. تفاوت درون تکرار، یکی از اصول سازماندهنده قطعه است.
حتی شکل یک حرف، در هر بار نوشتن، یکسان نمیماند.
در پایان، تصویر برجهای آب نیویورک با عبارت «دود سفید غولآسا میلتونان به سوی آسمان» (the giant white smoke Miltoning to heaven) ساخته میشود؛ عبارتی که فعلسازی از نام میلتون را به حرکت دود به سوی آسمان پیوند میزند. تصویر شهری از مسیر ارجاع ادبی دگرگون میشود و شهر، دود و ادبیات در یک عبارت همزمان حضور مییابند.
اینجا زبان منظرهای را توصیف نمیکند که پیش از آن کامل بوده؛ منظره با انتخاب کلمه و ساخت فعل شکل میگیرد. قطعه با همین جابهجاییها نشان میدهد که تجربهی زیسته، خاطره، تصویر رسانهای و زبان را نمیتوان به لایههایی جدا از هم تقسیم کرد.
کارسون در شعر «بازترکیب فقر (ششگانه)» «POVERTY REMIX (Sestina)» دو نشانه را کنار هم میگذارد: remix، یعنی بازترکیب مواد موجود، و sestina، صورتی شعری که تکرار کلمات پایانی سطرها را به قاعدهای ساختاری تبدیل میکند. این ترکیب از همان عنوان، فقر را در نسبت با زبان و صورت قرار میدهد؛ نه موضوعی که بتوان آن را از بیرون تعریف کرد و سپس در قالب شعر ریخت.
ترجمه یکی از عبارتهای این قطعه چنین است:
«فقر، قربانیِ بلاگردان است.»
بلاگردان به کسی یا چیزی اشاره دارد که مسئولیت خطاها و بحرانها به گردنش انداخته میشود تا سازوکارهای واقعیِ مسئولیتپذیری از نظر دور بمانند. عبارت کارسن، فقر را از یک وضعیت اقتصادی صرف به مسئلهای در شیوهی انتساب مسئولیت منتقل میکند.
با این حال، جمله بهتنهایی نظریهای کامل درباره فقر عرضه نمیکند؛ نیروی آن در فشردگی و در تنشی است که میان کلمهی «فقر» و اصطلاحی با پیشینهی اجتماعی و اخلاقیِ «بلاگردان» ایجاد میشود.
ترجمه عبارت دیگری از قطعه، این تنش را از مسیر حضور و غیاب صورتبندی میکند:
«حضوری (چرک) که با غیابِ خودش حل میشود.»
پرانتز، واژهی چرک را به توضیحی ساده برای حضور محدود نمیکند؛ آن را به مادهای تبدیل میکند که حضورش مسئلهساز است و حذفش میتواند بهجای حل مسئله، فقط اثر آن را از میدان دید کنار بزند. فعل «حل میشود» نیز در مجاورت غیاب معنایی دوگانه پیدا میکند؛ آیا مسئله واقعاً حل شده یا فقط چیزی که مسئله را مرئی میکرد ناپدید شده است؟
قطعه با این ساختار، میان رفع یک وضعیت و حذف نشانههای آن فاصله میاندازد.
عنوان «سستینا» نیز در این خوانش اهمیت دارد. در سستینا، تکرار کلمات فقط آرایهای صوتی نیست؛ قاعدهی بازگشت آنها حرکت شعر را تنظیم میکند.
تکرار، کلمه را از معنای اولیهاش جدا نمیکند، بلکه هر بار آن را در موقعیتی تازه قرار میدهد. بنابراین معنا در این فرم از جمع سادهی تعریفهای کلمات به دست نمیآید؛ از رابطهی هر بازگشت با بازگشتهای قبلی و از جابهجاییهای بافتی ساخته میشود.« ریمیکس» نیز همین منطق را از زاویهای دیگر پیش میبرد؛ مواد زبانی با قرارگرفتن در ترکیب تازه، مناسبات تازهای پیدا میکنند.
صورت شعر اینجا صرفاً آرایش بحثی درباره فقر نیست؛ بخشی از همان مسئلهای است که شعر میسازد؛ چگونه زبان با تکرار، دستهبندی و حذف، چیزی را قابل مشاهده یا نامرئی میکند؟
کارسون در شعر «سرنوشت، دادگاه فدرال، ماه» «FATE, FEDERAL COURT, MOON» سه حوزه را در کنار یکدیگر قرار میدهد. این همنشینی از ابتدا خواننده را از انتظارِ موضوعی واحد و منسجم دور میکند.
سرنوشت میتواند به ضرورت یا تقدیر اشاره کند؛ دادگاه به نهاد داوری و تصمیم؛ ماه به منظرهای که از نظر فاصله و مقیاس با دو حوزهی دیگر تفاوت دارد. قطعه، این حوزهها را در یک چارچوب مشترک قرار میدهد، بیآنکه تفاوت میان آنها را از بین ببرد.
ترجمه عبارت آغازینِ مربوط به سرنوشت، دامنهی ارجاع را پیوسته تغییر میدهد:
«سرنوشت زمین. سرنوشت من.
سرنوشت تو. سرنوشت فیصل.»
تکرار «سرنوشت» در چهار جمله، زمین، «من»، «تو» و «فیصل» را از نظر نحوی در یک سطح قرار میدهد؛ اما این همسطحیِ دستوری به معنای یکسانبودن سرنوشت آنها نیست. برعکس، هر بار که عبارت تکرار میشود، مقیاس و موضوع آن تغییر میکند.
حرکت از زمین به من، از من به تو و از تو به فیصل، دامنهی مفهوم سرنوشت را گسترش میدهد و همزمان پرسش از نسبت میان امر عمومی و امر شخصی را پیش میکشد. جملهها رابطهای روشن میان این سرنوشتها برقرار نمیکنند؛ فقط آنها را در ساختاری مشترک قرار میدهند و خواننده را وادار میکنند نسبت میان آنها را بسنجد.
در بخش مربوط به دادگاه، جمله «هر دادگاهی سوگیری دارد. این سوگیری بهتدریج به سطح میآید.»
داوری حقوقی را با مسئلهی سوگیری پیوند میدهد، اما جمله صرفاً اعلام نمیکند که دادگاهها بیطرف نیستند. با فعل sifts، که میتواند معنای غربالشدن و به سطح رسیدن تدریجی را تداعی کند، سوگیری را چیزی میداند که لزوماً از آغاز آشکار نیست و در فرایند تصمیمگیری مرئی میشود.
این بیان، فهمِ حکم را از مشاهدهی نتیجهی نهایی به بررسی فرایندی منتقل میکند که نتیجه در آن شکل میگیرد. آنچه در پایان بهصورت تصمیم دیده میشود، از شرایط و انتخابهایی گذشته است که ممکن است هنگام وقوع، کاملاً آشکار نبوده باشند.
این منطق در پرسش درباره افکار فیصل ادامه مییابد:
«سرنوشتِ فکرهای بسیاری که وقتی فیصل ساکت است در ذهنش میگذرند، یا فکرهای اندک او؛ من از کجا بدانم؟»
تقابل «بسیاری» و «اندک» در کنار سکوت فیصل، حدود دانستن درباره دیگری را برجسته میکند. سکوت، شاهدی قطعی بر فقدان فکر نیست؛ همانطور که نمیتوان از بیرون شمار یا محتوای افکار کسی را تعیین کرد.
پرسش «من از کجا بدانم؟» نه پاسخی قطعی عرضه و نه نادانی را به فضیلتی کلی تبدیل میکند.
این پرسش محدودیت مشخصی را نشان میدهد: دسترسی به ظاهر رفتار دیگری، معادل دسترسی به تجربهی درونی او نیست.
در ادامه، کلمهی منفرد «شادی» (Joy) پس از این پرسشها قرار میگیرد. جداافتادگی آن از جملههای پیرامونش مانع از آن میشود که بهسادگی به نتیجهی استدلال قبلی تبدیل شود.
شادی در این جایگاه نه توضیحی برای سرنوشت است و نه پاسخی برای پرسش درباره ذهن دیگری. حضور تکواژهای آن، مسیر خواندن را قطع میکند و رابطهی میان استدلال، عاطفه و داوری را از نو میسازد.
قطعه با این گسستها نشان میدهد که تجربهی فهم، خطی و یکجهت نیست؛ پرسش، مشاهده، داوری و عاطفه میتوانند کنار هم قرار بگیرند، بیآنکه به نتیجهای نهایی و یکپارچه محدود شوند.
کارسون در قطعات دیداری «Todtnauberg» رابطهی متن و تصویر را به شکلی مادیتر پیش میبرند. مجموعه با بخشی با عنوان «ماجرا تا اینجا» (THE STORY SO FAR) آغاز میشود که پیشینهی دیدار پل سلان و مارتین هایدگر را شرح میدهد.
هایدگر از سال ۱۹۳۳ نازیِ متعهد بود و دربارهی این سابقه علناً سخن نمیگفت؛ سلان در سال ۱۹۶۶ در دانشگاه فرایبورگ شعرخوانی کرد؛ روز بعد به کلبهی کوهستانی هایدگر در تودتناوبرگ رفت و در دفتر مهمانان یادداشتی نوشت. آنچه میان آن دو گذشت، نامعلوم مانده است.
سلان پس از بازگشت شعری با عنوان «Todtnauberg» نوشت و در سال ۱۹۷۰ خودکشی کرد. این شرح با یک واژه به پایان میرسد: «برف».
قرارگرفتن «برف» پس از شرحی تاریخی، آن را به منظرهای خنثی تقلیل نمیدهد. برف در این جایگاه هم وضعیت محیطی است و هم چیزی که میتواند دید را محدود کند، ردها را بپوشاند و فاصلهها را تغییر دهد.
با این همه، نمیتوان از این نشانه نتیجه گرفت که برف معنای واحدی مانند فراموشی یا پاکشدن تاریخ دارد. اثر، بهجای تعیین معنای نماد، کلمه را در مجاورت تاریخِ دیدار و خلأ اطلاعاتی درباره آن قرار میدهد.
همین مجاورت است که امکان خواندن را میسازد و همزمان مانع از بستن آن میشود.
در قطعهای دیگر، متن میگوید:
«او احساس شرم کرد. شرم غیرعقلانی است.»
جملهی نخست حالتی را به شخص نسبت میدهد؛ جملهی دوم از آن حالت به گزارهای کلی درباره شرم میرسد. اما این حرکت، توضیحی کامل دربارهی احساس یا موقعیت تاریخی ارائه نمیکند.
کنار هم قرار گرفتن دو جمله، شکافی میان تجربهی فردی و حکم کلی ایجاد میکند: آیا جملهی دوم جملهی اول را توضیح میدهد، آن را زیر سؤال میبرد یا از آن فاصله میگیرد؟ قطعه این نسبت را به نتیجهای قطعی نمیرساند.
فرم دوپارهی آن، امکان داوری را میگشاید و در همان حال، پایهی داوری را ناپایدار میکند.
در قطعهای دیگر آمده است:
«فیلسوف شرمنده نبود. او به سوتزدن ادامه میداد.»
در برابر شرمِ نسبتدادهشده به سلان، بیشرمیِ فیلسوف و ادامهدادن به سوتزدن قرار میگیرد. این تقابل، از راه دو حالت روانیِ متقابل ساخته نمیشود؛ رفتار کوچک و شنیداریِ سوتزدن است که جملهی دوم را از توصیفی انتزاعی فراتر میبرد.
سوتزدن میتواند بیاعتنایی را تداعی کند، اما متن به ما اجازه نمیدهد بهتنهایی دربارهی نیت یا انگیزهی هایدگر حکمی قطعی صادر کنیم. آنچه قابل مشاهده است، ناهمزمانیِ دو وضعیت است؛ شرم در یک سوی رابطه و ادامهی رفتاری روزمره در سوی دیگر.
در صفحهای دیگر، کلمه آلمانی "Hütte" به معنای «کلبه، کلبهی کوچک، پناهگاه، سرپناه» در کنار ترجمههای انگلیسی آن "hut, cabin, refuge, shelter" قرار میگیرد.
کلمه از نام مکان به رشتهای از معادلها گسترش مییابد. اما این معادلها چیزی واحد را بدون باقیمانده بازتولید نمیکنند: «کلبه، پناهگاه، سرپناه» از نظر کاربرد و تداعی یکسان نیستند.
در کنار تصویر یک کلبهی سفید و خشن، ترجمه از انتقال مستقیم معنا فاصله میگیرد و تفاوتهای خودِ زبان را آشکار میکند. کلبه هم مکان واقعی دیدار است و هم کلمهای که در گذر میان زبانها دستخوش تغییر میشود.
تصویر نیز صرفاً توضیحی برای متن نیست؛ ماده، رنگ و جایگیری آن در صفحه، خواندن کلمه را به تجربهای دیداری بدل میکند.
در بخش دیگری میخوانیم:
«فقط یک صندلی بود، صندلیای سخت.»
تکرار صندلی در فاصلهای کوتاه، جمله را از گزارش صرفِ تعداد اشیا بیرون میآورد. صندلی ابتدا بهواسطهی یگانگیاش مشخص و سپس سختی آن برجسته میشود.
این دو ویژگی، فضای کلبه را با جزئیاتی مادی میسازند، نه با توضیحی کلی دربارهی وضعیت دیدار. در مجاورت تاریخِ پیچیدهی دو شخصیت، صندلی به چیزی کوچک اما ملموس تبدیل میشود؛ با این حال، نباید آن را بیواسطه به نماد رابطهی آن دو تبدیل کرد.
اهمیتش در این است که متن از طریق شیئی مشخص، شرایط حضور را قابل تصور میکند، بیآنکه ابهام تاریخی را حل کند.
در یکی از تصاویر، جملهی «مرگ لباس پوشیده و آماده بود.» نوشته شده است.
مرگ در این عبارت با کنشی روزمره و بدنی صورتبندی میشود؛ لباس پوشیدن و آمادهبودن. این تشخصبخشی، مرگ را به شخصیتی داستانی با معنایی ثابت تبدیل نمیکند؛ بلکه فاصلهی میان امر انتزاعی و عمل روزمره را برهم میزند.
در کنار تصاویر تیره، خطوط سفید و پیکرهای که از کوه پایین میرود، عبارت وارد رابطهای دیداری با صفحه میشود. تصویر، جمله را به یک توضیح تصویریِ معمولی محدود نمیکند و جمله نیز تصویر را به معنایی نهایی تقلیل نمیدهد.
در پایان، «سلان» بار خود را برمیدارد و از کوه باز میگردد. حرکت نزولی، پایان دیدار را در سطح روایی ثبت میکند، اما آنچه در آن دیدار گفته یا نگفته شده، همچنان نامعلوم باقی میماند.
این خلأ را نمیتوان صرفاً نقصی در اطلاعات دانست که با تفسیر بیشتر برطرف شود. نادانستهبودن بخشی از وضعیت تاریخی و ادبیِ این دیدار است؛ شعر و تصویر آن را به موضوعی برای خواندن تبدیل میکنند، نه اینکه وانمود کنند میتوانند آن را بازیابی کنند.
مناسبات متن و تصویر در این مجموعه، صرفاً افزودن تصویر به نوشته نیست. گاهی تصویر میدان دید را محدود میکند، گاهی متن را در سطحی مادی مختل میسازد و گاهی جزئیات دیداری، کلمهای آشنا را از عادت خواندن بیرون میآورند.
اینجا صفحه محل عبور بیمانع از متن به تصویر نیست؛ بخشی از سازوکار معناست. مخاطب باید همزمان با کلمات، جایگیری آنها، حذفها و عناصر دیداری مواجه شود.
این مواجهه نه به تفسیری واحد ختم میشود و نه هر تفسیری را مجاز میکند؛ جزئیات اثر، امکانها را میسازند و حدود آنها را تعیین میکنند.
قطعات Wrong Norma از نظر موضوع و شکل یکسان نیستند، اما در آنها مسئلهای مشترک دیده میشود: فهم چیزی نیست که پس از پایان متن و جدا از آن به دست آید. در قطعهی «WRONG NORMA»، تکرار یک کلمه و بازی با شکل نوشتاری حرف «s» تجربهی «خود» را در سطح زبان میسازند.
در «بازترکیب فقر»، تکرار و بازترکیب، رابطهی میان فقر، حضور و حذف را به مسئلهای زبانی و صوری بدل میکنند. در «سرنوشت، دادگاه فدرال، ماه»، همنشینی مقیاسهای متفاوت و جابهجایی میان گزاره و پرسش، حدود داوری و دانستن دربارهی دیگری را آشکار میکند.
در «Todtnauberg»، روایت تاریخی، عبارتهای کوتاه و تصاویر، نادانستههای یک دیدار را به بخشی از تجربهی خواندن تبدیل میکنند.
از این منظر، فرم و محتوا دو لایهی مستقل نیستند که بتوان یکی را کنار گذاشت و دیگری را همچنان به همان شکل حفظ کرد. اگر تکرار در «WRONG NORMA» حذف شود، نسبت میان نادرستیهای آغازین و بازی حرف «s» دگرگون میشود؛ اگر ساختار بازگشتی سستینا از « بازترکیب فقر» کنار برود، مسئلهی تکرار و بازترکیب دیگر به همان شکل عمل نمیکند؛ اگر جملههای دوپاره و واژهی منفرد «شادی» در قطعهی مربوط به سرنوشت به نثری توضیحی تبدیل شوند، گسست میان داوری و عاطفه از بین میرود؛ و اگر تصاویر «Todtnauberg» صرفاً تصویرگریِ متن تلقی شوند، بخشی از تجربهی مادیِ خواندن حذف خواهد شد.
در هر مورد، تغییر فرم فقط شیوهی ارائه را تغییر نمیدهد؛ آنچه میتوان از قطعه فهمید تغییر میکند.
این امر به معنای آن نیست که متنها هر معنایی را میپذیرند. کثرت معنا از بیقاعدگی نمیآید؛ از روابط مشخصی پدید میآید که زبان، ساختار و تصویر در اثر برقرار میکنند.
خوانش معتبر باید بتواند نشان دهد چگونه کلمه، تکرار، گسست یا همنشینی، امکان تفسیر را پدید میآورد. به همین دلیل، ابهام در کارسن را نباید با فقدان معنا اشتباه گرفت؛ ابهام هنگامی سازنده است که از فرم متن برآمده باشد و خواننده را به بازنگری در عادتهای فهم وادارد.
کار شعر توضیح تجربه یا معنا بخشیدن به آن نیست. کار شعر مسئلهسازی است: قرار دادن زبان در موقعیتهایی که بدیهیبودنِ داوری، شفافیتِ تجربه و ثباتِ معنا را زیر سؤال میبرند.
آنچه شعر میگوید از اجرای فرم خودش جدا نیست؛ معنا در شرایط زبانی و مفهومیِ هر قطعه شکل میگیرد و با تغییر آن شرایط، امکانهای خواندن نیز تغییر میکنند. Wrong Norma از این راه، فهم را نه مقصدی بیرون از اثر، بلکه رخدادی درون متنی میکند؛ رخدادی که هر بار با خواندن آغاز میشود و در همان حال، امکان بستهشدن به معنایی نهایی را از دست میدهد.
در این زمینه بیشتر بخوانید: چرا «آن کارسون» برنده نوبل ادبیات شد؟ از چای و بیسکویت تا نوبل ادبیات؛ روز عادی نویسندهای که غافلگیر شد نوبلی که بار دیگر به زنان رسید
در این زمینه بیشتر بخوانید:
چرا «آن کارسون» برنده نوبل ادبیات شد؟
از چای و بیسکویت تا نوبل ادبیات؛ روز عادی نویسندهای که غافلگیر شد
نوبلی که بار دیگر به زنان رسید