
هادی خانیکی در همایشی ملی نسبت به شکاف مرگبار واقعیتها هشدار داد و راهکار نجات را در ترجمه اجتماعی دانست.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در روزهای اخیر میزبان یکی از نشستهای علمی خود در قالب دومین همایش ملی فرهنگ و رسانه و تحولات نسلی در ایران بود. این رویداد محملی فراهم آورد تا اندیشمندان و پژوهشگران حوزه ارتباطات و جامعهشناسی به واکاوی لایههای پنهان تغییرات شگرفی بپردازند که زیر پوست جامعه در حال وقوع است.
در این میان حضور دکتر هادی خانیکی استاد ارتباطات و عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی با استقبال همراه شد. وی با ابراز خرسندی از بازگشت دوباره به این پژوهشگاه از آن به عنوان یکی از کانونهای اصلی شکلگیری و توسعه مطالعات ارتباطی در ایران یاد کرد و تلاشهای پژوهشگران این مجموعه را ستود.
اما این تعارفات آغازی برای ورود به یک بحث به شدت ملتهب و هشداردهنده بود.
خانیکی در همان ابتدای سخنان خود خط بطلانی بر تمام تصورات کلیشهای و سنتی ما از مفهوم شکاف نسلی کشید. تا پیش از این جامعهشناسان و تحلیلگران رسانه شکاف نسلی را صرفا به معنای تفاوت در ارزشها و تجربههای تاریخی و سبک زندگی میان پدران و پسران یا مادران و دختران تفسیر میکردند.
اما این استاد ارتباطات با صراحت اعلام کرد که این صورتبندی کلاسیک دیگر برای فهم تحولات پیچیده جامعه امروز ایران به هیچ وجه پاسخگو نیست. ما امروز با پدیدهای به مراتب هولناکتر و پیچیدهتر روبهرو هستیم و آن شکاف واقعیتها است.
برای درک این شکاف عمیق باید به پدیده نوظهوری به نام نسل الگوریتمی توجه کرد. خانیکی با طرح این مفهوم کلیدی توضیح داد که دیگر نمیتوان انسانها را صرفا بر اساس سال تولد و تقسیمبندیهای خشک تقویمی در یک نسل جای داد.
امروز ماشینهای نامرئی و هوشمندی به نام الگوریتمها کنترل ذهن و روان جامعه را در دست گرفتهاند. این الگوریتمها فقط تصمیم نمیگیرند که چه کفش یا لباسی به عنوان تبلیغ روی صفحه نمایشگر ما ظاهر شود بلکه آنها با قدرتی بلامنازع در حال مهندسی ادراک ما هستند.
آنها تعیین میکنند چه خبری باید مهم و حیاتی تلقی شود و چه کسی باید در جایگاه یک مرجع معتبر بنشیند و از چه پدیدهای باید ترسید و بر سر چه موضوعی باید خشمگین شد.
در چنین اتمسفر وهمآلودی اعضای یک خانواده که زیر یک سقف و در یک خانه فیزیکی مشترک زندگی میکنند در عمل ساکنان دو سیاره کاملا متفاوت هستند. دو جوان همسن که روی یک مبل نشستهاند به دلیل قرار گرفتن در محیطهای الگوریتمی متفاوت اخبار کاملا متفاوتی را دریافت میکنند و رویدادی واحد را با روایتها و واژگانی کاملا متضاد میفهمند.
در این شرایط اختلاف میان افراد خانواده دیگر اختلاف بر سر دو عقیده متفاوت نیست بلکه تفاوت در محیطهای ادراکی و اطلاعاتی است. آنها در دو واقعیت موازی و ایزوله زندگی میکنند و به همین دلیل است که حرف یکدیگر را نمیفهمند.
این همان نقطهای است که خانیکی از آن به عنوان زندان الگوریتمی یاد میکند و میپرسد چه کسی جهان ما را برایمان مرتب میکند و الگوریتمها چه حقایقی را برای همیشه از چشمان ما پنهان نگه میدارند.
این دگردیسی ترسناک ریشه در تغییر بنیادین رابطه مخاطب و رسانه دارد. در نظریههای کلاسیک ارتباطات از جمله نظریه استفاده و رضامندی همواره این انسان بود که از میان رسانههای مختلف یکی را برای تأمین نیازهایش انتخاب میکرد.
اما خانیکی پرده از یک واقعیت تلخ برداشت و تأکید کرد که امروز این رابطه کاملا دوطرفه و حتی معکوس شده است. مخاطب در گام اول یک پلتفرم را انتخاب میکند اما از همان ثانیه نخست این پلتفرم است که مخاطب را زیر ذرهبین قرار میدهد و او را مطالعه و انتخاب میکند.
رفتار امروز کاربر خشت به خشت محتوایی را میسازد که فردا به خورد او داده خواهد شد. بنابراین پرسش قدیمی محافل ارتباطی مبنی بر اینکه مردم با رسانه چه میکنند باید جای خود را به این پرسش وحشتناکتر بدهد که رسانههای هوشمند با روان و ادراک مردم چه میکنند.
پیامد مستقیم این مهندسی الگوریتمی از بین رفتن تجربه مشترک در جامعه است. در دوران طلایی رسانههای جمعی خانوادهای که پای یک شبکه تلویزیونی مینشست یا جامعهای که اخبار خود را از چند روزنامه مشخص دریافت میکرد دستکم بر سر اینکه موضوع اصلی و دغدغه روز چیست توافق داشت.
حتی اگر بر سر تفسیر آن موضوع هزاران اختلاف نظر وجود داشت اما اصل آن تجربه برای همه مشترک بود و همین حداقل تجربه مشترک چسب همبستگی اجتماعی محسوب میشد. اما امروز ماشینهای هوشمند این چسب را از بین بردهاند.
یک رویداد ممکن است برای یک گروه نقطه عطف تاریخی و برای گروهی دیگر پدیدهای کاملا حاشیهای و بیاهمیت باشد. قهرمانان و شوخیها و موسیقیها و حتی ترسها و امیدها در میان گروههای اجتماعی به شکل حیرتآوری متفاوت شده است.
در چنین شرایطی است که بحران گفتوگو به معنای واقعی کلمه رخ مینماید. خانیکی با ظرافتی تحسینبرانگیز توضیح داد که بحران گفتوگو در جامعه امروز ایران لزوما از لجاجت یا عدم تمایل افراد به صحبت کردن ناشی نمیشود.
مسئله اصلی این است که مواد اولیه گفتوگو و زمین مشترک برای مفاهمه دیگر وجود خارجی ندارد. پیش از آنکه با شعارهای زیبا جامعه را به گفتوگو دعوت کنیم باید از خود بپرسیم دقیقا کدام جهان مشترک باقی مانده است که بتوانیم درباره آن با یکدیگر حرف بزنیم.
این استاد دانشگاه برای روشنتر شدن ابعاد این فاجعه میان دو مفهوم قطبیشدن و شکاف واقعیت تمایز قائل شد. او بیان کرد که شبکههای اجتماعی قطعا به قطبیشدن جامعه دامن میزنند اما درد اصلی جامعه ما قطبیشدن نیست.
در قطبیشدن دو گروه درباره یک موضوع مشخص در دو سوی طیف قرار میگیرند و با هم میجنگند اما در شکاف واقعیت حتی بر سر اینکه موضوع اصلی چیست و چه اتفاقی رخ داده است هیچ توافقی وجود ندارد. انسان در این هیاهو برای یافتن یک واقعیت مشترک به همفکران خود پناه میبرد اما همین پناه بردن به اتاقهای پژواک واقعیت مشترک جامعه بزرگتر را به محاق میبرد و نابود میکند.
در ادامه این تحلیل مسئله شکاف دسترسی نیز با نگاهی کاملا متفاوت مورد ارزیابی قرار گرفت. با ارجاع به دادههای پیمایشهای اخیر درباره وضعیت اینترنت و فیلترینگ در ایران خانیکی تأکید کرد که شکاف دیجیتال دیگر صرفا به معنای داشتن یا نداشتن اینترنت نیست.
امروز کیفیت اتصال و آزادی دسترسی و توان مالی و مهارت زبان و از همه مهمتر دسترسی به ابزارهای پیشرفته هوش مصنوعی تعیینکننده کیفیت تجربه اطلاعاتی افراد هستند. دو نفر ممکن است هر دو به اینترنت متصل باشند اما در دو جهان اطلاعاتی کاملا نابرابر و با فرسنگها فاصله از یکدیگر زندگی کنند.
ظهور هوش مصنوعی لایه جدیدی از پیچیدگی را به این کلاف سردرگم اضافه کرده است. رسانههای اجتماعی تا پیش از این صرفا محتوایی را به ما نشان میدادند اما هوش مصنوعی مولد امروز در قامت یک همصحبت معرفتی ظاهر شده است.
او با کاربر گفتوگو میکند و به اعتراضات او پاسخ میدهد و متنها را تحلیل و سادهسازی میکند. خانیکی با طرح یک ایده پیشرو این پرسش را مطرح کرد که آیا این ماشین هوشمند میتواند نقش یک مترجم را میان نسلهای از هم گسیخته ایفا کند.
نوجوانی که تاریخ را نمیشناسد میتواند از هوش مصنوعی بخواهد زمینههای یک رویداد را برایش تشریح کند و والدینی که از درک زبان و فرهنگ دیجیتال فرزندشان عاجز ماندهاند میتوانند از همین ماشین برای رمزگشایی از کلمات جوانان کمک بگیرند. هوش مصنوعی میتواند هم ماشین شخصیسازی واقعیت باشد و هم ماشین ترجمه میان واقعیتها و غلبه هر یک از این دو وجه تنها و تنها به سیاستگذاری و فرهنگ استفاده از آن بستگی دارد.
با ورود به این عصر جدید مفهوم سواد رسانهای نیز نیازمند یک انقلاب و بازتعریف اساسی است. تشخیص اخبار جعلی و مقایسه منابع که روزگاری هسته اصلی سواد رسانهای را تشکیل میدادند امروز مهارتهایی ابتدایی و ناکافی به شمار میروند.
نسل جدید نیازمند سواد الگوریتمی است تا بفهمد چرا یک محتوا به او تحمیل میشود و سازوکارهای پنهان اولویتبندی چگونه روان او را دستکاری میکنند. فراتر از آن سواد گفتوگو با ماشین به یک ضرورت حیاتی تبدیل شده است تا فرد بداند چگونه باید از هوش مصنوعی سوال بپرسد و در چه نقطهای باید از پاسخهای شخصیسازیشده آن فاصله بگیرد و به دامان منابع انسانی و تجربههای مستقیم پناه ببرد.
سواد رسانهای فردا خواندن رسانه نیست بلکه فهم معماری پیچیده محیط اطلاعاتی است.
بخش پایانی و شاهبیت سخنان هادی خانیکی در این همایش ملی به نقد رویکردهای سلبی در سیاستگذاری فضای مجازی اختصاص داشت. او با قاطعیت اعلام کرد که سیاستگذاری نباید در باتلاق فیلترینگ و تعیین خطوط قرمز برای انتشار محتوا خلاصه شود.
رسالت اصلی سیاستگذار فرهنگی ایجاد و تضمین فضاهای مشترکی است که در آنها نسلها و گروههای مختلف بتوانند یکدیگر را ببینند و امکان ترجمه و فهم متقابل فراهم شود. مدرسه و دانشگاه و کتابخانهها و نهادهای مدنی باید به زیرساختهایی برای احیای این تجربه مشترک تبدیل شوند.
در جامعه شبکهای امروز انسانها علاوه بر حق آزادی بیان یک حق بنیادین دیگر نیز دارند و آن حق اجتماعی برخورداری از فضای معرفتی مشترک است. این به معنای تحمیل یک حقیقت رسمی و دولتی نیست بلکه به معنای خلق بستری است که در آن افراد بتوانند درباره واقعیت اختلاف نظر داشته باشند اما همچنان زبانی قابل ترجمه برای گفتوگو در اختیار داشته باشند.
خانیکی سخنان بیدارکننده خود را با یک راهکار عملی و فلسفی به پایان برد. او شرط امکانپذیر شدن دوباره گفتوگو در جامعه را دستیابی به مهارت ترجمه اجتماعی معنا دانست.
صرفا کنار هم نشاندن افراد در میزگردهای نمایشی دردی را دوا نمیکند زیرا آنها در دو نظام معنایی بیگانه از هم قرار دارند. ترجمه اجتماعی به معنای توانایی ورود موقت و همدلانه به جهان معنایی دیگری و فهم تجربه او و سپس بازگشت به جهان خویشتن است.
رسالت نهادهای ارتباطی و فرهنگی در آینده نباید برگزاری همایشهای بیثمر باشد بلکه تمام همت آنها باید صرف افزایش ظرفیت جامعه برای ترجمه میان تفاوتها شود. تنها از این مسیر پرفرازونشیب است که میتوان خانواده ایرانی را از سلولهای انفرادی الگوریتمها نجات داد و به آغوش تفاهم و همبستگی بازگرداند.