
اصلاح مدرسه صرفاً پروژهای اداری یا تکنولوژیک نیست، بلکه پروژهای فلسفی درباره تعریف انسان و آینده است.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، مسئله مدرسه در ایران را معمولاً با واژگانی چون افت کیفیت، کنکور، فرسودگی روشهای تدریس، کمبود امکانات یا فاصله آموزش با نیازهای بازار کار توضیح میدهیم. هرکدام از این مسائل واقعیاند، اما شاید مسئله عمیقتر این باشد که مدرسه ایرانی دقیقاً چه نسبتی با آینده برقرار میکند؟
مدرسه فقط نهادی نیست که کودکان را با مجموعهای از دانستهها و مهارتها آشنا کند، بلکه مدرسه نهادی است که بخشی از آینده آنان را از پیش صورتبندی میکند. از این منظر، بحران آموزش را میتوان نه تنها بحران یادگیری، بلکه بحران حق آینده دانست.
حق آینده به این معناست که انسان تا چه اندازه امکان دارد آینده خود را متفاوت از آنچه نهادها برای او از پیش طراحی کردهاند، تصور و انتخاب کند. کودک در مدرسه وارد جهانی میشود که پیش از او ساخته شده است، به این صورت که برنامه درسی از قبل نوشته شده، زمانبندی از پیش تعیین شده، مراتب موفقیت تعریف شده، پاسخ درست مشخص است، خطا طبقهبندی میشود و در نهایت مجموعهای از آزمونها و ارزیابیها تعیین میکنند که او در سلسلهمراتب آموزشی کجا قرار گیرد.
این ساختار لزوماً بد یا سرکوبگر نیست، چرا که هر نهاد آموزشی برای استمرار خود به نظم نیاز دارد. از همین رو، مسئله از جایی آغاز میشود که نظم آموزشی از وسیلهای برای امکانبخشی به یادگیری، به معیاری برای تعریف خود آینده تبدیل میشود.
مدرسه مدرن دانش را میتوان به واحدهایی قابل انتقال تقسیم کرد، زمان را میتوان استاندارد کرد، یادگیری را میتوان سنجید و مسیر رشد را میتوان تا اندازهای پیشبینی کرد. این منطق در دورهای تاریخی کارکرد داشت که دانش نسبتاً پایدار بود، تخصصها مرزهای روشنتری داشتند و فاصله میان تولید دانش و کاربرد آن طولانیتر بود.
اما مسئله امروز این است که جهان بیرون از مدرسه با همان سرعت و منطقی که مدرسه طراحی شده است، حرکت نمیکند. از این منظر، دانش بهسرعت تغییر میکند، مرزهای رشتهها درهم میروند، فناوری بخشی از کارهای شناختی انسان را برعهده میگیرد و مسیرهای شغلی و حرفهای به اندازه گذشته قابل پیشبینی نیستند.
در چنین شرایطی پرسش اساسی دیگر این نیست که دانشآموز چه چیزهایی باید بداند؟ بلکه این است که مدرسه باید چه نوع رابطهای میان انسان و نادانستههای آینده برقرار کند؟
این تغییر پرسش بسیار مهم است، چرا که اگر پاسخ مدرسه همچنان افزودن محتوای بیشتر، کتابهای بیشتر، آزمونهای بیشتر و دورههای مهارتی بیشتر باشد، در واقع مسئله را درست تشخیص ندادهایم. مسئلهی امروز کمبود اطلاعات نیست، بلکه نسبت انسان با اطلاعات، عدم قطعیت و امکان انتخاب است.
دانشآموز آینده بیش از آنکه به انسانی نیاز داشته باشد که پاسخهای بیشتری در اختیار دارد، به انسانی نیاز دارد که بتواند در برابر مسئلهای که هنوز پاسخ آن معلوم نیست، فکر کند، پرسش بسازد، فرضیه ارائه دهد، خطا کند و مسیر خود را اصلاح کند.
از این منظر، یکی از مسائل مهم مدرسه ایرانی، غلبه منطق پاسخ بر منطق پرسش است. پاسخ درست معمولاً قابل ارزیابی، رتبهبندی و مقایسه است، اما پرسش خوب چنین نیست.
پاسخ را میتوان در کلید آزمون قرار داد، اما پرسش را نمیتوان به سادگی در جدول نمرات جای داد. به همین دلیل، نظامهای آموزشی که بیش از اندازه به سنجش استاندارد وابسته میشوند، ناخواسته به سمت تربیت دانشآموزی حرکت میکنند که در تشخیص پاسخ صحیح توانمند است، اما لزوماً در تشخیص مسئله توانا نیست.
بنابراین این تفاوت کوچکی نیست، چرا که تمدن علمی و فکری اساساً با پاسخهای موجود پیش نمیرود، بلکه با پرسشهایی پیش میرود که هنوز پاسخ ندارند. از اینجا میتوان به مسئلهای دیگر رسید، و آن این است که مدرسه ایرانی بیش از آنکه با مسئله آینده مواجه باشد، با مسئله قابلپیشبینیکردن آینده مواجه است.
ما دوست داریم بدانیم دانشآموز در چه رشتهای خواهد رفت، چه نمرهای خواهد گرفت، چه رتبهای کسب خواهد کرد و در چه مسیر تحصیلی قرار خواهد گرفت. خانواده، مدرسه و نظام ارزیابی، همگی به دلایل مختلف به پیشبینیپذیری علاقهمندند، اما انسان آینده الزاماً موجودی نیست که بتوان مسیر او را از دوران کودکی با دقت بیشتری پیشبینی کرد.
بنابراین شاید وظیفه آموزش دقیقاً معکوس باشد، یعنی افزایش ظرفیت انسان برای زیستن در شرایطی که پیشبینی آنها ممکن نیست.
اینجا معنای حق آینده روشنتر میشود. حق آینده یعنی کودک فقط حق ندارد آموزش ببیند، حق دارد آیندهای داشته باشد که هنوز از سوی ما بهطور کامل نامگذاری نشده است.
این حق با برنامه درسی که همه چیز را از پیش تعیین میکند، با ارزیابی که ارزش یادگیری را به عدد تبدیل میکند و با فرهنگی که موفقیت را در چند مسیر محدود خلاصه میکند بهتدریج تضعیف میشود. البته این سخن به معنای حذف برنامه درسی، ارزیابی یا دانش تخصصی نیست، چرا که مدرسه بدون ساختار به نهادی بیهدف تبدیل میشود.
در این جا مسئله نفی ساختار نیست، بلکه مسئله این است که ساختار آموزشی تا کجا باید امکانهای انسان را تعیین کند. بنابراین مدرسه خوب مدرسهای است که تعداد بیشتری از آیندههای ممکن را برای او قابل تصور و قابل دستیابی کرده باشد.
این تغییر نگاه میتواند تعریف ما از موفقیت آموزشی را نیز تغییر دهد. اگر معیار موفقیت مدرسه فقط افزایش نمره، قبولی یا کسب رتبه باشد، مدرسه به نهادی برای تولید خروجیهای قابل اندازهگیری تبدیل میشود، اما اگر معیار را گسترش افق امکان بدانیم، سؤال دیگری مطرح میشود که آیا دانشآموز پس از چند سال مدرسه، فقط چیزهای بیشتری میداند یا امکانهای بیشتری برای فکرکردن، انتخابکردن و ساختن زندگی خود دارد؟
این پرسش، مدرسه را از یک کارخانه تولید نتایج به یک نهاد تمدنی تبدیل میکند، چرا که چشمانداز آینده نهاد آموزشی ایران نیز از همین نقطه باید بازتعریف شود. همچنین تحول واقعی الزاماً از تغییر کتابهای درسی آغاز نمیشود، بلکه ممکن است از تغییر تصور ما درباره کارکرد مدرسه آغاز شود.
از این منظر، اگر مدرسه قرار است در عصر هوش مصنوعی، دسترسی گسترده به اطلاعات و تغییرات سریع اجتماعی همچنان ضرورت خود را حفظ کند، دیگر نمیتواند صرفاً محل انتقال چیزی باشد که بیرون از آن نیز با سرعتی بسیار بیشتر در دسترس است. در نتیجه ارزش مدرسه در آینده باید در چیزهایی جستوجو شود که صرفاً با دسترسی به اطلاعات به دست نمیآیند، مثل توان داوری، گفتوگو، تشخیص مسئله، تحمل ابهام، تجربه جمعی، مسئولیتپذیری و توان ساختن معنای شخصی و مشترک از جهان است.
در چنین مدرسهای، معلم نیز از انتقالدهنده محتوا به معمار موقعیتهای یادگیری نزدیک میشود، و کلاس درس از محل دریافت پاسخ به فضایی برای مواجهه با مسئله تبدیل میشود، خطا دیگر صرفاً نشانه ضعف نیست، بلکه بخشی از فرایند شناخت است. بنابراین تفاوت میان دانشآموزان نه فقط مسئلهای برای جبران، بلکه منبعی برای یادگیری متقابل تلقی میشود، و ارزیابی، بهجای آنکه پایان یادگیری باشد، به ابزاری برای فهم مسیر یادگیری تبدیل میشود.
اما مهمتر از همه، مدرسه آینده باید رابطه خود را با ندانستن تغییر دهد. به خاطر اینکه مدرسهای که فقط دانستهها را معتبر میداند، ناگزیر گذشتهنگر است، و مدرسهای که ندانستن را نیز بخشی از فرایند شناخت میپذیرد، آیندهنگر میشود.
از این رو، آینده اساساً جایی است که هنوز دانش ما برای توصیف کامل آن کافی نیست. بنابراین آموزش آینده باید انسان را برای قلمرویی آماده کند که هنوز کتاب درسیاش نوشته نشده است.
از این منظر، اصلاح مدرسه صرفاً پروژهای اداری یا تکنولوژیک نیست، بلکه پروژهای فلسفی درباره تعریف انسان و آینده است. پرسش نهایی این نیست که مدرسه ایرانی چگونه میتواند دانشآموز بهتری تولید کند، بلکه پرسش بنیادیتر این است که آیا میتواند انسانی تربیت کند که آیندهاش از پیش بهطور کامل تولید نشده باشد.
اگر مدرسه قرار است همچنان ضرورت داشته باشد، باید از نهادی که آینده را برای کودک تعیین میکند، به نهادی تبدیل شود که توان کودک برای ساختن آیندههای ممکن را افزایش میدهد. بنابراین شاید آینده آموزش ایران دقیقاً از همین جابهجایی آغاز شود، از تربیت برای یک آینده مشخص به تربیت برای توانایی ساختن آیندههای نامشخص باشد.
یادداشت از: مستانه صفری مقدم