ساعتها روی صندلی مینشست و بهعکس امام موسی صدر خیره میشد، آرزویش این بود که روزی مثل او شود.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، صدای درگیری از بیرون میآمد و خانواده باید تصمیم میگرفت. برای یک خانواده معمولی در بیروت، «رفتن» فقط بستن چند چمدان نبود.
خانه و تکهای از زندگیات را همانها جا بگذاری و راه بیفتی. آن روز ۱۵ساله بود.
به البازوریه رفتند؛ روستایی در جنوب لبنان که پدر و مادر ریشه خانوادگیشان از آنجا میآمد. اگر بخواهیم قصه این نوجوان را از جنگ شروع کنیم، نصف ماجرا را از دست دادهایم.
چون پیش از آنکه صدای گلوله وارد زندگیاش شود، شیفته کتابخواندن بود. در بازار قدیمی بیروت، میان بساط کتابهای دستدوم، پسری را میشد دید که دنبال کتاب میگشت.
از حدود ۹سالگی به کتاب علاقه داشت و به بازار میرفت برای خرید کتاب. او فقط یک نوجوان بود و شهری مورد هجوم دشمن اما وقتی جنگ داخلی لبنان درگرفت، به جنبش امل پیوست؛ جنبشی که امام موسی صدر بنیان گذاشته بود.
یک آشنایی مسیر زندگیاش را عوض کرد. در صور با سید محمد غروی آشنا شد؛ روحانیای که با جریان امام موسی صدر ارتباط داشت.
غروی متوجه علاقه این نوجوان به علوم دینی شد و پیشنهاد کرد برای ادامه تحصیل به نجف برود. یک نوجوان ۱۶ساله که برای اولینبار از کشورش خارج میشود.
مقصدش حوزه نجف بود. سالها بعد درباره رسیدنش به نجف حرف زد.
از دیدار با محمدباقر صدر گفت؛ از روزهایی که در کنار سید عباس موسوی درس میخواند و از دنیایی که برای یک نوجوان لبنانی، خیلی بزرگتر از کوچههای بیروت بود. اما درس خواندن در نجف برایش به معنی پایان راه نبود.
دو سال بعد، فشار حکومت عراق بر طلاب شیعه لبنانی باعث شد او به لبنان برگردد. 18 ساله بود.
یک نوجوان که هر بار جنگ و سیاست، یک جای زندگیاش را از او میگرفت و او هر بار دنبال راهی برای ادامه دادن میگشت. هنوز ۲۱ سالش نشده بود که مسیر زندگیاش او را از لبنان به تهران رساند؛ سفری که برای یک طلبه جوان لبنانی، فقط یک سفر معمولی نبود.
سال ۱۳۶۰ او در تهران به دیدار امام خمینی رفت. دیداری که برای آن جوان، یک مسئولیت تازه داشت.
امام خمینی او را بهعنوان نماینده خود تعیین کرد؛ حکمی که نامش در آن آمد در متن این اجازهنامه، او با عنوان «حجتالاسلام» خطاب شد. برای جوانی که هنوز در آغاز دهه سوم زندگیاش بود، این اتفاق معنای مهمی داشت.
سالهای جوانی سید حسن نصرالله با جنگ گرهخورده بود؛ جنگ داخلی لبنان از یک سو و هشت سال دفاع مقدس ایران سوی دیگر، منطقه را به یکی از پرالتهابترین دورههای تاریخ معاصر تبدیل کرده بود. اما خودش را از اتفاقهای بزرگ اطرافش کنار نکشیده بود.
سنش کمبود، اما مسئولیتهایی که بر عهده میگرفت، کم نبودند. چند سال بعد، در سال ۱۳۶۶، برای ادامه تحصیلات حوزوی راهی قم شد؛ دو سال در این شهر ماند و در همین دوره زبان فارسی را نیز آموخت.
آن جوان ۲۱ساله، در سالهای بعد دیگر همان طلبهای نبود که روزی از لبنان به تهران آمده بود. مسیر زندگیاش از مدرسه و حوزه، به فعالیتهای سیاسی و اجتماعی لبنان کشیده شد؛ مسیری که سرانجام او را در سال ۱۹۹۲ به دبیرکلی حزبالله رساند.
سید حسن نصرالله آن نوجوان دهه هفتاد میلادی لبنان تبدیل به رهبری الهامبخش تأثیر گذار شد که با یک حرکت دست در سخنرانیهایش یک جریان میساخت. با مهربان بودن در بین دوستان و سخت بودن بر دشمنان محبوب دل نوجوانهای لبنانی و جبهه مقاومت شد.
سخنرانیهای سید حسن نصرالله فقط چند دقیقه حرفزدن پشت تریبون نبود. شیوه صحبتکردن او را دقیق بررسی میکردند؛ از انتخاب کلمات و لحن صداگرفته تا مکثها، حالت چهره و حتی آن لبخندهای قابشدنی.
چیزهایی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند، مثل آرام حرفزدن، تغییر لحن یا لبخندزدن در روزهای سخت، بخشی از این ماجرا بودند. در واقع، سخنرانی برای او فقط رساندن یک پیام نبود؛ بخشی از میدان جنگ روانی هم بود؛ میدانی که در آن قرار بود هم دوستان آرامش و اطمینان بگیرند و هم دشمنان، پیام و موضع را بفهمد.
قصه و مسیر سید حسن نصرالله هنوز تمام نشده. مگر میشود برای مردی که این مسیر پر پیچوخم را طی کرده با شهادت به پایان برسد.
این بار «شهید سید حسن نصرالله» است که به کار خود ادامه میدهد. او تبدیل به الگو نوجوانان جبهه مقاومت شده است تا رسیدن به قله.