در خیابان آذر قم، گذشته هنوز از میان کوچهها عبور میکند؛ خیابانی که جنگ را به چشم دید و سالها بعد، دوباره با حادثه و شهادت روبهرو شد، اما از حرکت بازنایستاد.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، فروردین ۱۳۶۷ بود؛ قم زیر آتش حملات هوایی رژیم بعث قرار داشت. در خیابان آذر، در خانهای قدیمی با سقف آجری و کلافهای چوبی، خانواده قربانیان زندگی میکردند.
پدر، عتیقهفروش شناختهشدهای بود. مادر باردار بود و در آستانه وضع حمل.
رضا قربانیان، نوجوان خانواده، با پسانداز خودش یک جفت کتانی سفید خریده بود. برای عید.
بامداد ۱۶ فروردین، صدای هواپیماها از دور میآمد. بمبها از آسمان فرود آمدند.
رضا از خواب پرید. پدر بلند شد.
مادر بیدار شد. همه بیدار شدند.
اما دیر بود. دیوارها لرزیدند.
شیشهها شکستند. سقف خانه، آن سقف آجری با کلافهای چوبی که سالها پناه آن خانواده بود، فرو ریخت.
در آن بمباران، شش نفر از اعضای خانواده قربانیان جان باختند. رضا تنها بازمانده بود؛ نوجوانی که از آن شب، خانه و شش عضو خانوادهاش را از دست داده بود.
این تنها روایت خیابان آذر در آن روز نیست. سیدمرتضی، سیدمصطفی و معصومه موسوی، فرزندان سیدحسین، در ۱۵ فروردین ۱۳۶۷ روبهروی بیمارستان نکویی در همین خیابان به شهادت رسیدند.
در محله چاله کاظم و خیابان نوبهار نیز ثریا، دختری پنج ساله، در همان روزها شهید شد. در نیمه شعبان همان سال، موشکباران محدوده بیمارستان نکویی، ۱۶ قمی دیگر را به شهادت رساند.
سالها بعد، رضا قربانیان در حالی که خاطراتش را برای ثبت در کتاب «نشانی گنج» روایت میکرد، به روزهای پس از بمباران بازگشت. روزهایی که او و داییاش در میان آوار، به دنبال چیزی میگشتند:
بعد از آن بامداد، خیابان آذر دیگر همان خیابان قبلی نبود. خانهها بازسازی شدند، آوارها برداشته شدند، و زندگی به ظاهر ادامه یافت.
اما کتانی سفید رضا، مثل بسیاری از وسایل خانه، زیر آوار مانده بود.
۱۴۰۴؛ آتش دوباره روشن شد دی ماه ۱۴۰۴. خیابان آذر دوباره در آتش.
این بار، نه از بمبهای هواپیماهای بعثی، بلکه از دستهایی که با سلاح سرد به جنگ مدافعان امنیت آمدند. شامگاه پنجشنبه ۱۸ دی، سرگرد عباس اسدی در چهارراه نکویی قم، در حال تأمین امنیت بود.
او چهار فرزند داشت و همسرش فرزند پنجم را باردار بود. اسدی در حال صحبت با اغتشاشگران بود که به طور ناگهانی مورد حمله قرار گرفت و با ۵۸ ضربه چاقو، در همان محدودهای که ۳۸ سال قبل، بمباران، قربانی گرفته بود، شهید شد.
در جریان همان ناآرامیها، در ورودی بیمارستان نکویی بسته شد و خودروهای امدادی پشت در ماندند. در چند نقطه از خیابان نیز درختان و موانع به آتش کشیده شد.
همان بیمارستانی که سیوهشت سال قبل، شاهد شهادت سیدمرتضی و سیدمصطفی و معصومه موسوی در بمباران ۱۳۶۷ بود، این بار نیز در محاصره قرار گرفت.
روز شنبه، ۲۰ دی ۱۴۰۴، پیکرهای مطهر این دو شهید از آستان مقدس امامزاده موسی مبرقع (ع) در خیابان آذر به سمت حرم مطهر حضتر معصومه(س) تشییع شد. مراسم از امامزاده موسی مبرقع واقع در چهل اختران قم آغاز شد و پیکرها پس از تشییع از خیابان طالقانی به سمت حرم مطهر حضرت معصومه (س) منتقل شدند.
مردم با در دست داشتن تصاویر این دو شهید و تصاویر امام و رهبری، شعار «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» سر دادند. پیکرهای شهدا نیز گرد مضجع شریف بانوی کرامت طواف داده شد.
در ۲۳ دی، اهالی خیابان آذر در آستانه سالروز شهادت امام موسی کاظم (ع) با برپایی دسته عزاداری، اقدامات اغتشاشگران را محکوم کردند. آنها با رسیدن به چهارراه شهید روحانی، محل شهادت شهید عباس اسدی، شعارهای کوبنده سر دادند و حمایت خود را از نیروی انتظامی اعلام کردند.
دو نسل، دو حادثه، یک خیابان سیوهشت سال فاصله، دو نسل را در یک خیابان به هم رساند؛ نسلی که آوار بمباران را دیده بود و نسلی که در دی ۱۴۰۴، دوباره در همان کوچهها ایستاد. نسل اول، نسلی که در همین خیابان زندگی میکرد و در همان سالها، فرزندانش را راهی جبههها کرد؛ از جمله شهید محمدجواد دلآذر، فرمانده عملیات لشکر ۱۷ امام علی بن ابیطالب(ع)، که نامش امروز بر یکی از خیابانهای همین محدوده مانده است.
و در میان آن آوار، نوجوانی ماند — رضا قربانیان — که خاطراتش را سالها بعد روایت کرد تا حافظه این خیابان زنده بماند. نسل دوم، نسلی که در خیابان آذر، در برابر اغتشاشگران ایستاد و خودروهای امدادی را به بیمارستان نکویی رساند.
نسلی که پیکر دو مأمور نیروی انتظامی را بر دوش کشید و در تشییع شهدا، مسیر امامزاده موسی مبرقع تا حرم حضرت معصومه (س) را در بیش از یک ساعت و نیم پیمود.
شبهای آذر اسفند ۱۴۰۴، جنگ دوباره به ایران رسید. بامداد ۹ اسفند، آمریکا و رژیم صهیونیستی حملات خود را علیه ایران آغاز کردند و چند روز بعد، قم نیز بار دیگر هدف حملات قرار گرفت.
خیابان آذر، که خاطره بمبارانهای سالهای جنگ را هنوز در خود دارد، این بار هم روزهای جنگ را از سر گذراند؛ با این تفاوت که شبها، بعد از غروب، حالوهوای دیگری در کوچههایش شکل میگیرد. خانوادهها از خانه بیرون میآیند و راهی امامزاده چهلاختران میشوند؛ پیرمردها با عصا، جوانها با پرچم و زنها همراه کودکان.
نه صفی از پیش تعیین شده و نه تشریفاتی؛ مردم میآیند تا در کنار هم باشند. صدای قرآن و سرودهای حماسی از صحن امامزاده میآید و مغازههای قدیمی تا نیمهشب باز میمانند.
میان رفتوآمد مردم، شعار «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» هم شنیده میشود. در همان خیابانی که بارها صدای بمباران را شنیده، حالا زندگی در شبهای جنگ هم ادامه دارد؛ و دو نسلی که فاصله میانشان ۳۸ سال است، دوباره در یک خیابان کنار هم ایستاده اند.
خیابان، هنوز نفس میکشد در بازار کهنه، کرکره مغازههای قدیمی بالا میرود. حجرهدارها بساطشان را پهن میکنند.
بوی ادویه و پارچه در بازار پیچیده است. انگار نه انگار که چند کوچه آنطرفتر، چند ماه پیش آتش بود.
در مسجد جامع، صدای اذان از منارههای قدیمی میآید. بچهای در کوچههای باریک خیابان آذر میدود.
پشت پنجرهای، پیرزنی به خیابان نگاه میکند. خیابان آذر چند بار زیر آوار خانههایش ماند، اما زیر آوار زندگی نماند.
آوار کنار رفت؛ خیابان ماند.