او سالهاست در همان مدرسهای کار میکند که روزی دانشآموزش بود. راهروهای مدرسه برایش فقط مسیر رفتوآمد نیستند؛ هر گوشهشان بخشی از گذشته او را در خود نگه داشته است. کودکی که روزی با ویلچر و واکر از همین مسیرها گذشته، حالا برای کودک دیگری از آینده حرف میزند.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، آن هنگام که در مدرسه استثنایی سروش قدم میگذاری، میان رفتوآمد دانشآموزان و مربیانی که هرکدام قصهای از سالهای دور با خود آوردهاند، مردی را میبینی که آرام و بیهیاهو از راهرو میگذرد؛ نه شتابی دارد و نه نیازی به جلب توجه. چرخهای ویلچر بخشی از مسیر او را میسازند، اما همه داستان او نیستند.
بهنام سلیمانی سالهاست در همین مدرسه کار میکند؛ جایی که روزگاری خودش دانشآموز آن بوده است. کودکی که روزی پشت میزهای این مدرسه درس میخواند، حالا پشت میز کارش نشسته و برای کودکانی از همان جنس روزهای کودکی خودش، راه استقلال را روایت میکند.
داستان بهنام از یک اتفاق ساده آغاز نشد. هنگام تولد، اکسیژن دیر به او رسید و همین کافی بود تا زندگی مسیر دیگری پیدا کند؛ فلج مغزی یا سیپی، از همان روزهای نخست بخشی از زندگی او شد.
اما معلولیت، برای خانواده او فقط نام یک بیماری نبود؛ تغییری بود که تمام خانه را با خود همراه کرد. پدر و مادر باید هر روز بخشی از زندگیشان را با برنامه درمان فرزندشان هماهنگ میکردند؛ فیزیوتراپی، کاردرمانی، پزشک و مراقبتهایی که برای یک کودک دیگر شاید تنها گوشهای از زندگی باشد، برای خانوادهای که فرزند دارای معلولیت دارد، به بخشی از تقویم همیشگی روزگار تبدیل میشود.
بهنام یک برادر کوچکتر دارد؛ برادری که سه سال از او کوچکتر است و در سالهای کودکی، نخستین آینه تفاوتهایش شد. وقتی با برادرش بازی میکرد، میدید او میتواند از جایی بالا برود که برای بهنام دشوار است، بدود و کاری انجام دهد که بدن بهنام فرمانش را نمیبرد.
تفاوت، در سالهای نخست گاهی خودش را نشان میداد؛ اما آدمی به بسیاری از چیزها عادت میکند. آنچه روزی بزرگ و غریب به نظر میرسد، اگر با آن زندگی کنی، آرامآرام به بخشی از روزمرگی بدل میشود.
برای بهنام، کودکی در حصار خانه نگذشت. در کوچه بازی میکرد، با بچهها همراه میشد و زندگیاش تا آنجا که میتوانست شبیه زندگی همسالانش بود.
فقط شهر برای او همیشه همان شهری نبود که برای دیگران بود. یک پله میتوانست پایان راه باشد؛ پارکی که سرویس بهداشتی مناسب نداشت، مقصد مناسبی نبود و پیش از رفتن به هر جایی باید یک پرسش ساده اما تعیینکننده مطرح میشد: آیا میشود با ویلچر وارد آنجا شد؟
این پرسش بعدها از خانه و مدرسه فراتر رفت و به یکی از دغدغههای اصلی زندگیاش تبدیل شد؛ شهری که باید برای همه شهروندان ساخته شده باشد، اما هنوز برای برخی، پر از پله و مانع است. مدرسهای که برای او غریبه نبود سال ۱۳۶۸، وقتی بهنام هفت ساله بود، پا به مدرسهای گذاشت که امروز خودش در آن کار میکند.
او متولد تیرماه ۱۳۶۲ است و یک سال زودتر از معمول وارد مدرسه شد. مدرسه استثنایی برای او جایی غریب نبود؛ همه بچهها شرایطی نزدیک به شرایط او داشتند و همین شباهت، دیوار تفاوت را کوتاه میکرد.
آن سالها تعداد دانشآموزان مدارس استثنایی به اندازه امروز نبود. گاهی دختر و پسر کنار یکدیگر در یک کلاس درس میخواندند و مدرسه، بیش از آنکه مجموعهای از ساختمان و کلاس باشد، شبیه خانهای بزرگ برای کودکانی بود که هرکدام بخشی از مسیر رشد خود را با دشواری بیشتری طی میکردند.
بعدها که به دوره راهنمایی رسید، تعداد دانشآموزان بیشتر شد و مدارس تفکیک شدند. امکانات نیز آرامآرام گسترش پیدا کرد.
سرویس رفتوآمد از همان سالها بخشی از زندگی دانشآموزان استثنایی بود؛ خدمتی که برای بسیاری از خانوادهها فقط یک امکان رفاهی نیست، بلکه راهی برای رسیدن کودک به مدرسه است. بهنام سالها بعد دوباره به همان مدرسه بازگشت؛ اما این بار نه روی صندلی دانشآموز، بلکه در جایگاه کارمند و معلم.
گویی زندگی، او را از همان راهرویی که کودکیاش را دیده بود، دوباره عبور داده بود تا این بار دست دیگران را بگیرد. شهری که هنوز با ویلچر آشتی نکرده است خانه برای بهنام، با تلاش خانواده، کمکم شکل مناسبتری پیدا کرد.
وقتی ازدواج کرد، برای پیدا کردن خانهای مناسب مدت زیادی جستوجو کرد تا خانهای بیابد که بتواند در آن مستقل زندگی کند. اما اگر خانه را میشد با صبر و جستوجو مناسب کرد، شهر را نمیشد به همین آسانی تغییر داد.
او سالها در حوزه مناسبسازی فعالیت کرده و حتی همراه گروهی از دوستانش تلاش کرده بود سامانهای راهاندازی کند تا افراد دارای معلولیت بتوانند پیش از رفتن به سینما، پارک یا دیگر فضاهای عمومی، از مناسب بودن آن مکان مطمئن شوند؛ نوعی نقشه راه برای شهری که گاهی یک پله کوچک میتواند تمام برنامه یک روز را برهم بزند. کار نیمهتمام ماند، اما دغدغه نه.
هنوز هم بهنام معتقد است که شهر برای رسیدن به استانداردهای واقعی مناسبسازی راه درازی در پیش دارد. وقتی ترحم جای شناخت را میگیرد یکی از سختترین موانع زندگی او اما پلههای شهر نبود؛ نگاه آدمها بود.
نگاههایی که گاهی از ناآگاهی میآمدند و گاهی از ترحم. خاطرهای از سالهای آغاز به کارش هنوز در ذهن او مانده است.
سال ۱۳۸۲ بود و برای افتتاح حساب حقوقی به بانکی مراجعه کرده بود. شعبهای که برای کارکنان در نظر گرفته بودند، چندین پله داشت.
بهنام پایین پلهها ماند و یکی از همکارانش برای توضیح شرایط به داخل بانک رفت. زنی سالخورده او را دید.
نزدیک آمد و از سر دلسوزی اسکناسی روی پای او گذاشت و رفت. بهنام ماند و یک پرسش بزرگ در ذهنش: چرا کسی که برای افتتاح حساب حقوقی آمده، باید در نگاه دیگری محتاج صدقه دیده شود؟
آن اسکناس برای او ارزش مالی نداشت؛ تصویری بود از فاصلهای که گاهی میان «معلولیت» و «نیازمندی» در ذهن جامعه ساخته میشود. معلولیت برای برخی هنوز با ناتوانی مطلق، یکی گرفته میشود؛ حال آنکه زندگی بهنام نشان داده است که ممکن است بدن، محدودیتی داشته باشد، اما اراده و توانایی آدمی راههای دیگری برای ادامه پیدا کند.
سالها بعد نیز هنگام گذر از جایگاه سوخت، اتفاق مشابهی افتاد. آن زمان پلاک خودروی معلولان مانند افراد عادی بود.
زنی که پشت سر او در صف بود، تصور دیگری از شرایط داشت و با ناراحتی از اینکه او از خودرو پیاده نمیشود، معترض شد که چرا باید یک جوان از خودرویش پیاده نشود تا بنزین بزند. وقتی متوجه شد راننده دارای معلولیت است، عذرخواهی کرد.
اتفاق سادهای بود، اما برای بهنام معنای بزرگی داشت: بسیاری از قضاوتها پیش از شناختن آدمها شکل میگیرند. معلمی که خودش یک تجربه زنده است اما شاید مهمترین بخش زندگی بهنام از جایی آغاز شد که تصمیم گرفت تجربههای خودش را به کلاس درس ببرد.
او در سال ۱۳۸۱ در المپیاد سختافزار نروژ رتبه دوم را به دست آورد. پس از بازگشت به ایران، به مدرسه آمد تا سیستمهای رایانهای آن را سامان دهد.
در همان روزها پیشنهاد داد رشته کامپیوتر برای دانشآموزان راهاندازی شود. مدرسه معلم نداشت و بهنام خودش ایستاد و تدریس را آغاز کرد.
از سال ۱۳۸۲ کارش را به صورت حقالتدریس ادامه داد و بعدها با طرح مهرآفرین به استخدام درآمد. امروز نیز در آموزشوپرورش استثنایی مشغول است و در کنار کار آموزشی، دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد است و در حوزه رایانه، طراحی وب، برنامهنویسی و طراحی شبکه نیز فعالیت میکند.
زندگی او به یک شغل محدود نشده است؛ انگار هر بار که دری بسته شده، درس دیگر به رویش گشوده شده است. حقوقی که فقط عدد نیست بهنام از شرایط مالی کارکنان آموزشوپرورش استثنایی نیز سخن میگوید.
به باور او، کارکنان این حوزه در بسیاری از موارد فشار و مسئولیت بیشتری را تحمل میکنند، اما تفاوت مالی آنچنان که باید این دشواری را جبران نمیکند. او از سنوات ارفاقی و افزایش حقوقی که برای کارکنان مدارس استثنایی در نظر گرفته شده سخن میگوید، اما تأکید دارد که وضعیت اقتصادی این گروه همچنان نیازمند توجه بیشتری است.
او برای تأمین هزینههای زندگی، ناچار است در کنار شغل آموزشوپرورش، کارهای تخصصی رایانهای نیز انجام دهد. در خانه، دو پسر دارد؛ پسر بزرگش کلاس چهارم است و فرزند کوچکترش، کلاس اول را آغاز کرده است.
پدر بودن برای او شاید شیرینترین بخش زندگی باشد، اما در پس این شیرینی، پرسشی همواره با او همراه بوده است: اگر روزی فرزندانم درباره تفاوت جسمی پدرشان پرسیدند، چه پاسخی باید بدهم؟ پاسخ را زندگی خودش به او داده است.
کودکان وقتی کسی را از همان ابتدا با شرایط واقعیاش میبینند، بسیاری از تفاوتها برایشان عادی میشود. فرزندان بهنام نیز او را همانگونه دیدهاند که هست؛ پدری که با ویلچر زندگی میکند، کار میکند، درس میدهد، به خانه میآید و کنار آنها مینشیند.
برای کودک، محبت زودتر از تفاوتها معنا پیدا میکند. یک آرزو برای بچههایی که مدرسه برایشان پایان راه نیست اما دغدغه اصلی بهنام تنها زندگی خودش نیست.
وقتی از آینده دانشآموزان دارای معلولیتهای شدیدتر سخن میگوید، لحنش تغییر میکند. او از دانشآموزانی میگوید که همزمان با معلولیت جسمی و ذهنی زندگی میکنند و پس از پایان مدرسه، با خلأ بزرگی روبهرو میشوند؛ نه فرصتهای شغلی متناسبی در انتظارشان است و نه همیشه مرکزی وجود دارد که بتوانند در آن مهارتی بیاموزند یا در حد توان خود فعالیت کنند.
آرزویش روشن است: مرکزی ایجاد شود که این دانشآموزان پس از فارغالتحصیلی نیز بتوانند در آن، متناسب با تواناییهایشان، کاری انجام دهند و احساس کنند هنوز جایی برای آنها در جامعه وجود دارد. برای پیگیری این موضوع حتی با مسئولان مختلف جلسه داشته است، اما پاسخهایی که شنیده، گاهی بیش از آنکه راهی باز کند، دیواری بلندتر ساخته است.
استدلالی که به او گفته شده، این بوده که وقتی افراد بدون معلولیت هم بیکارند، چرا باید برای اشتغال افراد دارای معلولیت کاری جداگانه انجام شود. اما همین جمله، از نگاه بهنام، نشاندهنده همان مسئلهای است که سالها با آن جنگیده است؛ اینکه معلولیت را نباید به معنای حذف شدن از زندگی اجتماعی دانست.
کودکی که قرار نبود همیشه دستش را بگیرند شاید یکی از ماندگارترین خاطرات بهنام مربوط به دانشآموزی باشد که روزی در کلاسش تحصیل میکرد و برای انجام بسیاری از کارهای شخصی به پدرش وابسته بود. روزی در کلاس از او درباره رعایت بهداشت فردی پرسید.
دانشآموز گفت پدرش فرصت نکرده او را به حمام ببرد. بهنام به او گفت قرار نیست همیشه پدرش همراهش باشد؛ باید خودش یاد بگیرد چگونه از عهده کارهای شخصیاش برآید.
روز بعد، پدر دانشآموز با عصبانیت به مدرسه آمد. تصور میکرد توصیه معلم باعث شده فرزندش کاری انجام دهد که میتواند به آسیب جسمی منجر شود.
اما بهنام بر یک اصل ایستاد: کودک باید بتواند کارهای شخصی خودش را یاد بگیرد، حتی اگر در آغاز با دشواری همراه باشد. سه سال بعد، همان پدر دوباره به مدرسه آمد؛ این بار نه برای اعتراض.
فرزندش در مشهد درس میخواند، دانشگاه قبول شده بود و به تنهایی زندگی میکرد. گاهی یک معلم، فقط درس نمیدهد؛ یک مشکل را آرامآرام رفع میکند.
معلمی که خودش را پنهان نکرد بهنام سلیمانی در مسیر استخدام نیز با مانعی روبهرو شد که شاید از جنس همان پلههای بانک و خیابان بود، اما این بار در ذهن یک تصمیمگیرنده ساخته شده بود. در جریان ارزیابی استخدامی، به او گفته شد حضور معلمی که با ویلچر وارد کلاس شود، ممکن است بر روحیه دانشآموزان اثر بگذارد و به همین دلیل برای تدریس مناسب نیست.
اما پشت این قضاوت، سوابق و تواناییهای مردی قرار داشت که رتبه دوم المپیاد سختافزار نروژ را گرفته بود، سیستمهای مدرسه را سامان داده بود، رشته کامپیوتر را برای دانشآموزان راه انداخته و سالها در همان مدرسه به کودکان درس داده بود. بهنام، شاید بهتر از هرکس دیگری میداند که بعضی دیوارها از آجر ساخته نشدهاند.
بعضی دیوارها از تصور آدمها ساخته میشوند؛ از اینکه پیش از شناختن توانایی یک انسان، محدودیت جسمی او را ببینیم. او سالهاست در همان مدرسهای کار میکند که روزی دانشآموزش بود.
راهروهای مدرسه برایش فقط مسیر رفتوآمد نیستند؛ هر گوشهشان بخشی از گذشته او را در خود نگه داشته است. کودکی که روزی با ویلچر و واکر از همین مسیرها گذشته، حالا برای کودک دیگری از آینده حرف میزند.
شاید معنای واقعی معلمی همین باشد؛ اینکه آدم، رنجی را که از سر گذرانده، به دیواری برای دیگران تبدیل نکند؛ آن را به پلی بدل کند که دیگری بتواند از رویش عبور کند. بهنام سلیمانی هنوز با پلههای شهر، با نگاههای ناآشنا، با دشواریهای اقتصادی و با محدودیتهای شغلی دستوپنجه نرم میکند.
اما در کلاس درس، وقتی روبهروی دانشآموزانش میایستد، دیگر آن پسرکی نیست که روزی اکسیژن دیر به او رسید و مسیر زندگیاش تغییر کرد. او معلمی است که از دل همان حادثه، راهی ساخته است؛ راهی برای اینکه کودکان مدرسه سروش باور کنند محدودیت جسم، پایان قصه آدمی نیست.
قصه بهنام هنوز تمام نشده است. شاید تمام نشدنش، بزرگترین پیروزی او باشد.
جنگ شادی و شادپیمایی و کاروان عروسکی، از مرکز آفرینشهای فرهنگی هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، تا مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی کانون در بوستان لاله، عصر چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵، همزمان با اولین روز از هفته ملی کودک، برای کودکان، نوجوانان و خانوادههای تهرانی برگزار شد. عکاس: الهه آسیابی
در پی اظهارات مسئولانه مهدی جعفری جوزانی در سیوهشتمین جشنواره بینالمللی فیلمهای کودکان و نوجوانان در قبال فرزندان شهدا، سردار سرتیپ بسیجی دکتر بهمن کارگر، رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، با صدور پیامی از این رویکرد متعهدانه تقدیر کرد.
سردار بهمن کارگر رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت به اظهارات یکی از تهیهکنندگان حاضر در جشنواره فیلم کودک و نوجوان اصفهان واکنش نشان داد.
مجری و کارگردان گفت: شهرداری اصفهان برای جشنواره فیلم کودک ظرفیتسازی فرهنگی کرده است.
مدرسه خیرساز دخترانه روستایی در زمان آباد شهرستان ری با حضور معاون وزیر آموزشوپرورش افتتاح شد.
کارگردان انیمیشن «کاوان و جیکا» از آموزشهای این انیمیشن برای کودکان در مواجهه با افراد حیلگر یا موقعیتهای دردسرساز میگوید.
بهدنبال امضای تفاهمنامه مرکز مدیریت راهبردی افتای ریاستجمهوری و وزارت آموزش و پرورش، آموزش امنیت سایبری و رمزشناسی از سال تحصیلی جاری برای دانشآموزان و معلمان آغاز میشود.
شاید بهترین هدیه به کودکان در این هفته، نه یک بسته رنگارنگ و نه یک مراسم پرزرقوبرق، که چند دقیقه ایستادن کنار آنها باشد؛ نشستن همقدشان، گوش دادن به قصههایشان و پذیرفتن اینکه دنیای کودکی، جهانی کوچک و کماهمیت نیست. جهانی است که آینده جامعه، از همین حالا در آن شکل میگیرد.
🟪 آقای سفیر! باتوم بر سر دانشآموزان! این است آزادیِ فرانسوی و دموکراسیِ غربی؟! اگر قصد دارید باتوم ها را کنار گذارید؛ ایرانیان می توانند تجربه نهادهای مدنیِ دانش آموزی از جمله بسیج دانش آموزی و انجمنهای اولیا و مربیانِ مدارس ایرانی را به شما منتقل کنند! ▪️ آقای پیئر کوشار سفیر فرانسه در جمهوری اسلامی ایران! شما نماینده کشوری هستید که سالهاست با ژستِ مرکزیت و مهد آزادی، دموکراسی و حقوق بشر، برای ملتهای جهان نسخه ها پیچیدید؛ اما وقتی دانشآموزان فرانسوی به خیابان میآیند و مطالبات صنفی خود را مطرح میکنند، پاسخ شما باتوم، ضربوشتم و بازداشت هزاران دانش آموز است! این است آن آزادی و دموکراسی پرطمطراقی که به آن افتخار میکردید؟ 🟣 آقای سفیر!مگر پاسخ مطالبات نوجوانان و جوانان از راه چماق و سرکوب و زندانی کردن ۵۰۰۰ دانش آموز است؟ چرا بهجای سرکوب، بستر گفتوگوی مدنی و شنیدن صدای معترضان را فراهم نمیکنید؟ ▪️ آقای سفیر! اگر در اداره اعتراضات مدنی و شنیدن صدای دانشآموزان ناتوانید، دستکم از تجربه نهادهای دانشآموزی از جمله بسیج دانش آموزی و انجمن های مدنی اولیا و مربیان مدارس ایرانی برای گفتوگو و پیگیری مطالبات جوانان درس بگیرید؛ ایران می تواند تجربه خود در مدارس را به شما منتقل کند و... 🟣 آقای سفیر چرا موطن باصطلاح آزادی تا این همه به ارتجاعِ سرکوب میل پیدا کرده است؟! قدری از دخالت در امور دیگر کشورها دست بردارید و به امور داخلی خود بپردازید؛ کمی از نوکری سیاسی برای آمریکا و همراهی با ناتو در مداخلات استعماری در آسیا و آفریقا دست بردارید و بهجای فتنهگری و نسخهپیچی برای ملتها،فکری به حال بحرانهای داخلی و سرکوب شهروندان خودتان اتّخاد کنید
بسیاری از ما تحت تأثیر رسانه و اغراق سوپرمامها تصور میکنیم اگر هیچ خطایی از ما سر نزند، هیچوقت خسته نشویم و در کمال خونسردی و بدون کوچکترین نقص رفتار کنیم، بهترین لطف را در حق فرزندمان کردهایم.
خسروپناه از تصویب صندوق عدالت آموزشی برای حمایت محتوایی از دانشآموزان مناطق محروم خبر داد.
با تشدید حملات هوایی به صنعا، نیروهای مسلح یمن از پیشروی گسترده و کنترل مناطق جدید در استان تعز خبر دادند
گاهی مرز میان محبت والدین و ابزارانگاری فرزندان در فضای مجازی و مهمانیها به شدت کمرنگ میشود و ما بیآنکه بدانیم، در حالِ گذار از تربیت به سمتِ نمایش هستیم.
رئیس هیئت مذاکرهکننده یمن اقدام سعودی در به شهادت رساندن اعضای یک خانواده 6 نفره را مصداق جنایت جنگی دانست.
رئیس سازمان مدارس غیردولتی از پیگیری استخدام 9 معلم بازمانده شجره طیبه و بیمه و حقوق تماموقت آنها خبر داد.
هزاران دانشآموز فرانسوی در سومین هفته اعتراضات خود، به خیابان آمده و فرانسه را در آستانه انفجار قرار دادند.
صبح امروز زنگ عاطفهها همزمان با سراسر کشور، با حضور جمعی از مسئولان شهرستان دامغان در دبستان شهید حیدری این شهرستان نواخته شد؛ آیینی که با هدف ترویج فرهنگ نوعدوستی، همدلی و کمک به دانشآموزان نیازمند برگزار شد.