
زنی با روپوش سفید و قلبی مالامال از داغ شوهرش؛ هنوز خدمت پرستاری را رها نکرده است و به بیماران حیات می دهد.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، در راهروهای شلوغ بیمارستان بقیهالله (عج)، میان صدای یکنواخت دستگاهها و رفتوآمد مداوم کادر درمان، زنی با روپوش سفید خدمت میکند که داغی تازه و عمیق بر دل دارد. خانم «محدثه عبدالرحیمی»، پرستار این بیمارستان و همسر شهید «مصطفی مختارزاده» است؛ نخبه و جوان حوزه هوافضا که 12 اسفندماه و در جریان جنگ رمضان، به شهادت رسید.
عبدالرحیمی که به بهانه روز پرستار انجام شد از همان ابتدا، خاطراتش به نقطه عطف زندگیاش گره میخورد؛ به روزهای انتخاب رشته، همراهی با همسر و روز تلخی که خبر پرواز او رسید.
انتخابی به هوای خانم حضرت زینب (س)
ماجرای ورود محدثه به لباس سپید پرستاری، به روزهای پایانی دوره پیشدانشگاهی بازمیگردد؛ روزهایی که تازه ازدواج کرده بود و زمان انتخاب رشته کنکور فرا رسیده بود.
«من دوره پیشدانشگاهی ازدواج کردم و هنوز انتخاب رشته کنکور نداده بودم. قسمت شد با همسرم انتخاب رشته کنیم؛ خودش اولین گزینهای که برای من انتخاب کرد، پرستاری بود.
مادرم میگفت پرستاری شیفت شب دارد، دخترم تکدختر است و گناه دارد، خسته میشود و روزهای تعطیل هم باید سر کار برود. اما خود من خیلی تمایل داشتم و همسرم هم با اطمینان گفت نه، بهتر است برود پرستاری.
خودش در آن برهه مدافع حرم بود، مدام به زیارت حرم حضرت زینب (س) میرفت و به من گفت دوست دارم شما به هوای خانم حضرت زینب (س)، پرستار باشید.»
همسرش تا آخرین روزها نه تنها مشوق کارش بود، بلکه اصرار داشت او ادامه تحصیل دهد و در کارش دقیق، درست و صادق باشد.
«هر وقت کسی از او میپرسید شغل همسرت چیست، با افتخار جواب میداد. من ذوق را توی چشمهایش میدیدم وقتی میگفت: پرستار است.»
آخرین بدرقه و تلفنی که خاموش ماند
روایت آخرین شیفت و واپسین دیدار، به تلخی در ذهنش حک شده است. همسرش پس از پایان شیفت کاری به دنبال او به بیمارستان آمد.
«خانهمان در شهرک نظامی بود، اما آن روز همسرم آمد دنبالم و من را رساند شهرستان پیش خانوادهام. قرار بود سهشنبه برای شیفت بعدی برگردم.
همان روز تماس گرفتم که بیایند، اما گوشیاش خاموش بود. بعد از چند ساعت متوجه شدیم در محل کارش مورد هدف قرار گرفته و به شهادت رسیده است.»
حالا از شهید مختارزاده دو پسر به یادگار مانده است؛ امیررضا و برادر کوچکش که هنوز 5 سالش تمام نشده و مادر، بار سنگین نگهداری از دو کودک خردسال را در کنار شیفتهای سخت درمانی به تنهایی به دوش میکشد.
شاخهگلی که در بخش خشک نشد
کار در بخشی که بیماران بدحال در آن بستری هستند، با شیفتهای فشرده، بیخوابی و استرس مداوم همراه است؛ استرسی که حتی در همان یکی دو ساعت استراحت کادر درمان هم رهایشان نمیکند: «مدام در فکر این هستی که نکند توی همان تایم کوتاه، اتفاقی برای مریض بیفتد؛ چون مسئولیت جانش به گردن ماست.»
اما میان تمام این خستگیها، یک خاطره همیشه جلوی چشمان خانم عبدالرحیمی جان میگیرد.
«جمعهها روز خانواده بود و همسرم سر کار نمیرفت. گاهی که جمعهها شیفت بودم، با وجود فاصله حدوداً یکساعته خانه تا بیمارستان، بچهها را برمیداشت و میآمد پیش من.
حتی با یک شاخه گل، خستگی تمام شیفت را از تنم درمیآورد. من هنوز آن گلها را داخل بخشم نگه داشتهام.
همکاران و بقیه وقتی میبینند و میپرسند، میگویم یادگار شهیدم است. همه حواسشان به این گل خشک هست و میگویند با هر بار دیدنش صلواتی برای شهید میفرستند.»
پشت ماسکی که از اشک خیس شد
پس از شهادت مهندس مختارزاده، بنرها و پیامهای تسلیت بر در و دیوار بیمارستان بقیهالله نصب شد، اما خود او ترجیح میداد بار غمش را در دل نگه دارد و لبخند را از بیمار دریغ نکند؛ تا شبی که یکی از بیماران ناخواسته بند دلش را پاره کرد:
«شیفت شب بود و بالای سر بیماری مشغول دادن دارو بودم. متوجه شدم بیمار و همراهش دارند درباره همان بنرها صحبت میکنند.
میگفتند: “ما این خانم عبدالرحیمی را نمیشناسیم؛ انشاءالله که جوان نباشد، انشاءالله همسرش جوان نبوده باشد، انشاءالله اصلاً بچه نداشته باشند که اینطور شهید شده…” تمام این جملات و دعاها را میشنیدم و سکوت کرده بودم. پشت ماسک فقط اشک میریختم و اصلاً نمیتوانستم حرف بزنم.
یکدفعه بیمار چشمش به اتیکت روی سینهام افتاد. با تعجب گفت: “خانم، خود شمایید؟”
گفتم بله. همیشه سعی میکردم جلوی مریض لبخند بزنم، اما آن لحظه اصلاً نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم.
همانطور که اشک میریختم گفتم: خانم، تمام آن دعاهایی که میکردید درست بود؛ هم من جوانم، هم همسرم جوان بود و هم دو تا بچه دارم… بیمار خیلی شرمنده شد و معذرتخواهی کرد که حالم را دگرگون کرده است.»