اخبار فوری
ذخایر خونی کشور در اوج مطلوبیت؛ هشداری جدی درباره فراخوان‌های احساسی ولوو با چشمان نگران به نیمه دوم سال؛ بحران بازار جهانی، غول سوئدی را به عقب‌نشینی واداشت آمادگی کامل حشدالشعبی برای خدمت‌رسانی به زائران اربعین حسینی در کربلای معلی شایعات نقل و انتقالاتی پرسپولیس تکذیب شد؛ قدوس در لیست خرید سرخ‌پوشان نیست اتلتیکومادرید محکم ایستاده است: خولیان آلوارس فروشی نیست؛ پیشنهادهای رویایی هم راه به جایی نمی‌برند! پیشکسوت استقلال: آرامش به کشور بازگردد تا لیگ آغاز شود/ جدایی آسانی قطعی نشده است حماسه سترگ در هانگژو؛ والیبال نشسته ایران برای نهمین بار بر بام جهان ایستاد حماسه والیبال نشسته ایران؛ هشتمین فاتح جهانی در اوج اقتدار جنایت هوایی آمریکا علیه زیرساخت‌های بندرخمیر؛ تصاویر دردناک منتشر شد ضربه کوبنده ارتش پاکستان به لانه اشرار در خیبرپختونخوا؛ ۲۴ تروریست به هلاکت رسیدند لاوروف: مسکو برای پایان تنش در خلیج فارس با همه طرف‌ها در تماس است افتخارآفرینی بانوان والیبال نشسته ایران؛ کسب جایگاه هفتم جهان و بهترین تاریخ

روایت دردناک فرزند شهید همت از آخرین دیدار با رهبر انقلاب؛ «نمک سفره شما، کورمان کند اگر از خون شما بگذریم»

محمد مهدی همت، فرزند شهید همت، خاطره آخرین دیدار خود با رهبر انقلاب را روایت کرده است؛ دیداری تلخ که در پی حادثه ناگوار رخ داد و یادآور فداکاری‌های شهدا و پایمردی ملت ایران است.

محمد مهدی همت، فرزند شهید سرافراز، همت، از جمله فرزندان شهدایی بود که در دیداری دشوار و تأثیرگذار با رهبر معظم انقلاب، خاطراتی تلخ و شیرین را در ذهن خود حک کرد. او در متنی که منتشر کرده، بخشی از این دیدار را این‌گونه روایت می‌کند:

مادرم گفت: کار من نیست، من طاقت ندارم! گفتم: کار چه کسی است؟! کدام ایرانی حریف این داغ می‌شود؟! ولی امر امر شماست. پاسخم را با گریه داد، یعنی نرویم چه کنیم؟! زینبیه‌ بیت رهبری شده بود کربلا! بعد نماز، یکی بلند شد و روضه اول را خواند، چرخید رو به جمعیت، مشت‌هایش را گره کرد و با حالتی شعارگونه گفت: ای پسر فاطمه (س)، منتظر تو هستیم… و مردم به جای شعار دادن، زار می‌زدند.

از آن به بعد، همه به هر علتی زار می‌زدند. ما برای خیلی پیکرها گریه کردیم، گریه بر پیکرهای زیادی دیدیم. می‌گویم زار می‌زدند، چون این کاری که در حسینیه کردیم، گریه کردن نبود. اگر شما کلمه بهتری دارید که این گریه‌های یک‌ریز، بلند و بی‌وقفه را توصیف کند، بنویسید. و این آخرین روضه‌ای بود که من در زینبیه شنیدم. از آن به بعد، هرچه خوانده بودند را در خانه و در فضای مجازی پیدا کردم و برایم تازگی داشت. من فقط دیدم که پرده کنار رفت، آقا در حلقه محافظانش آمد، روی سکو رفت، اما یک کلمه حرف نزد، حتی یک کلمه! و من و بقیه بچه‌های شهدا، همدیگر را بغل کرده بودیم که این غم بزرگ را در تن‌های بیشتری جا بدهیم. غم را از سینه‌هامان به هم می‌دادیم که ما را نکشد. غم اما برای ۹۰ میلیون نفر هم زیاد بود.

آدم به امید زنده است. آدم با خودش فکر می‌کند که شاید پرده کنار برود و پدرش با مشت گره کرده بیرون بیاید. آدم فکر می‌کند شاید، چه می‌دانم؟ شاید… آدم الکی دل خودش را خوش می‌کند. اما وقتی آمد و حتی برای دلخوشی مردم و ما بچه‌های شهدا، یک کلمه هم صحبت نکرد، سنگینی تابوت امید را روی شانه‌هامان حس کردیم.

گفتم که، آدم به امید زنده است و ما بدون امید مردیم. این‌ها را وقتی می‌نویسم که در بالکن خانه مادر نشسته‌ام. مادرم که اینقدر گریه کرد که خوابش برد. مادرم که امشب مثل من دوباره یتیم شد. مادرم که تمام آوارگی پس از شهادت پدرم، یکباره روی سرش خراب شد. آنچه تا امشب دیده بودم، غم بود و آنچه امشب دیدم، کلمه‌ای برای معادل‌سازی ندارد. ما میزبان مردی بودیم که یک عمر به میهمانی‌اش افتخار کردیم. آقا، نمک سفره شما، کورمان کند اگر از خون شما بگذریم…