در آستانه مراسم باشکوه تشییع پیکر رهبر شهید، روایتی از نمازشبی در مصلی تهران که عمق ارادت و عشق را در سکوت شب به تصویر کشید.
مصلی هنوز در سکوت شبانه خود فرو رفته و درهایش به روی عاشقان گشوده نشده است. ساعاتی بیشتر تا آغاز مراسم باشکوه وداع با پیکر پاک رهبر شهید جمهوری اسلامی ایران باقی نمانده و خیل عظیم دلباختگان این مکتب، خود را برای آخرین ابراز ارادت آماده میکنند.
در این میان، در حالی که سرگرم ثبت آخرین تصاویر و آمادهسازی گزارش برای انعکاس این رویداد تاریخی بودم، چشمم به صحنهای افتاد؛ صحنهای که هیچ دوربینی قادر به ثبت تمام عظمت و عمق آن نیست.
مردی، در دل تاریکی شب، زیر تصویر رهبر شهید، رو به قبله ایستاده بود و با خلوص نیت، نمازشب میخواند. هیچ جمعیتی نبود، هیچ هیاهویی شنیده نمیشد؛ تنها او بود، معبودش و شبی که عطر وداع در فضای آن پراکنده بود.
با خود اندیشیدم که در چنین لحظهای، انسان از پروردگار چه میخواهد؟ آیا برای خود درخواست میکند؟ برای سربلندی ایران؟ یا برای عاقبتبهخیری؟ و یا شاید از خدا میخواهد که پایان راهش، همچون این رهبر فرزانه باشد؛ مردی که پس از عمری مجاهدت، میلیونها دل در انتظار بدرقهاش بیقرارند.
پاسخش را نمیدانم؛ اما آن سوز و گداز در دل آن نمازشب، برای من گویاتر از هزاران واژه بود. آری، گاهی یک نمازشب، در سکوتِ پیش از آغاز یک وداع بزرگ، تمام تاریخ یک عشق را روایت میکند.