نویسنده و مدیر انتشارات ۲۷ بعثت، در یادداشتی تأملبرانگیز، اراده و بصیرت رهبرانقلاب را تجلیبخش عظمت و معنای عمیقی دانست که فراتر از درک کلمات است.
جواد کلاته عربی، نویسنده و مدیر انتشارات ۲۷ بعثت، در یادداشتی با عنوان «گفتن و نوشتن»، حس و حال خود را در روز وداع با رهبرانقلاب شرح داد و نوشت: آدمیزاد است، درباره هر چیزی که میبیند و میشنود، فهمی، تصوری، چیزی در ذهنش نقش میبندد از جنس کلمات. جلوی فکر را هم نمیشود گرفت؛ هرجا دلش بخواهد میرود. تنها در به زبان آوردن نتیجه مواجههات با یک معنا، میشود اختیار داشت، انتخاب کرد، مهندسیاش کرد و آن فکرها را طوری که میخواهی بگویی و بنویسی.
اما همیشه هم اینطور نیست. گاهی حرفها را میشنوی، حالها را میبینی و به تماشای تصویرها مینشینی، اما معنایی در ذهنت شکل نمیگیرد؛ نمیفهمی و درک نمیکنی. انگار اتفاقات جهان خارج از تو، بزرگتر از چیزی است که به چنگ دل و فکرت بیاید. یا اصلا گاهی اوقات هم میفهمی، خوب هم میفهمی و به عمق جانت میرسانی آن معنا را، اما نمیتوانی به کلمه و جمله و خط، ترجمهاش کنی و بنویسی.
گاهی حتی همه اینها را میدانی و میتوانی، اما عزادار هستی و آدم عزادار که درست نیست و نباید و نمیتواند بنشیند به مهندسی کلمهها و لفظ قلم. اینها مال آدمِ بهقاعده و بهخود است. آدم عزادار با سوز دل، خوش است. آدم عزادار با اشک دیده خوش است؛ با یاد خوش است. آدم عزادار حتی نمیتواند شعار «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» را مثل بقیه آدمها فریاد بکشد.
آدم عزادار پَرَت میشود به حسینیه امام خمینی (ره). فکر آدم عزادار، در لحظه، هزار یاد و خاطره ردیف میکند و جلوی گلویت را بند میآورد. آنقدر که صدایت بالا نیاید و پقّی مثل بچهها بزنی زیر گریه و انگشتنمای جمع بشوی.
اصلا آدم عزادار، دل و دماغ گفتن و نوشتن ندارد که! من میگویم اصلا در جاهایی «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. کار ما شاید این است، که در افسون گل سرخ شناور باشیم.» مثلا وقتی اللهاکبر نمازِ رهبر شهید را گفتند، بگذاری چشمها و شانههایت کار خودشان را بکنند؛ اگرچه دوست داری صدای آقای سبحانی را از آخرین بلندگوهای انتهای مصلی در بزرگراه شهید سلیمانی از لابهلای صدای پرحجم پرههای هلیکوپتر بشنوی و ذکرها را موبهمو تکرار کنی…
(از این بنده حقیر خواسته بودند چیزی درباره این روزها بنویسم. نمیتوانم. میخواهم عزادار آقایم باشم.)