روایت دیدار پایانی دو یار سفر کرده در غسالخانه بهشت زهرا (س)

شهادت در راه دفاع از آرمان‌ها، عزیزترین‌ها را پر می‌کشد و سنگین‌ترین داغ‌ها را بر دل‌ها می‌نهد.

دو روز پس از شهادت دکتر کمال خرازی، برای تهیه گزارشی از مزار این وزیر خارجه پیشین و دیپلمات با دیسیپلین، به قطعه 42 گلزار شهدای بهشت زهرا (س) رفتم. حال و هوای مزار ایشان بسیار متفاوت‌تر از آن چیزی بود که تصور می‌کردم.

مزار او بدون هیچ جلب توجه خاصی، در میان دیگر قبور شهدا بود و حتی به سختی پیدایش کردم. در حالی که مزارستان مانند گلستانی تزئین شده بود و انتظارات من برای دیدن بنر یا تاج گل‌های متفاوت برای آقا کمال، برآورده نشد.

اما چند روز پیش از شهادت دکتر خرازی، همسر گرانقدرشان، خانم منصوره رئیس قاسم، که در منزل با ایشان همراه بودند، زودتر از آقا کمال به ملکوت اعلی پیوسته بودند. آن روز تنها چیزی که مزار این دو یار سفر کرده را که اکنون در یک قبر دو طبقه آرام گرفته‌اند، از دیگران متمایز می‌کرد، دست‌نوشته‌ای به خط خوش بر روی تکه کاغذی بود. بر روی یک طرف آن نام “کمال خرازی” و بر طرف دیگر “منصوره خانم” به تحریر درآمده بود.

از آقا کمال، خاطرات و عکس‌های فراوانی در فضای مجازی یافت می‌شود، اما درباره منصوره خانم، که شخصیتی فرهنگی نیز بودند، تقریباً اطلاعاتی در دسترس نیست. بسیار حیف است! تا اینکه این مطلب صمیمانه از فاطمه خانم امیرانی، همسر شهید حمید باکری را در صفحه ایشان دیدم و فرصت را مغتنم شمردم تا بازنشر آن را بهانه‌ای برای یادبود خانم رئیس قاسم، که توسط رژیم صهیونیستی به همراه همسرشان در منزلشان به شهادت رسیدند، قرار دهم.

خانم امیرانی در دل‌نوشته خود می‌نویسند: «خاصیت جنگ این است که عزیزترین گل‌ها را می‌چیند و داغشان را برای تمام عمر بر قلب انسان می‌گذارد. شهیده منصوره خانم رئیس قاسم، دوست 30 ساله من بود. از آن دوستانی که می‌توانی از دردهای زندگی‌ات بگویی و همیشه بهترین پاسخ ممکن را بگیری.»

وی ادامه می‌دهد: «روز 12 فروردین، وقتی غمگین و خسته از مراسم تشییع شهید عزیز سردار تنگسیری برگشتم، کسی جرأت نکرد خبر موشک‌باران منزل دکتر کمال خرازی را به من بگوید. چند روز قبل، ایشان با مادرم در منزل تنها بودند و به من زنگ زدند. گفتم از فردا هر روز به دیدارتان می‌آیم. فردای صبح که آماده رفتن شدم، زنگ زدم و گفتند نیا، کسی می‌خواهد بیاید. همین و بس. بالاخره از طریق یکی از عزیزان که فکر می‌کرد من خبر دارم، داغ دلنشین بر دلم نشست. خواستم او را ببینم. بالاخره با واسطه، او را در معراج شهدا، بهشت زهرا (س) پیدا کردم.»

«این بار مثل همیشه در بهشت زهرا (س) گم نشدم، فقط اشک می‌ریختم. کسی او را با اسم نمی‌شناخت. با اصرار من، مرا به سمت کانتینری بردند که چند شهید عزیز در آنجا بودند. به من گفتند نبین، ولی من او را بدون دیدن شناختم و افتخار اینکه پیکرش را به خاک بسپارم، نصیب من شد. منصوره خانم مصداق کامل خطبه همام از امام علی (ع) بودند: نیازشان اندک و بدن‌هایشان لاغر. با وجود اینکه خانواده خود و همسرشان متمول بودند، فوق‌العاده ساده زندگی می‌کردند.»

«زیبایی او در عادت به کتاب خواندن و ترویج فرهنگ کتابخوانی بود. برای تجهیز کتابخانه‌های نقاط محروم همیشه کمک می‌کرد. به دنبال حل مشکلات خانواده‌های شهدا می‌رفت. حواسش به همسر دانشمندش بود تا او فرصت مطالعه و نوشتن کتاب را داشته باشد و همچنین از مادر سالخورده‌اش نگهداری می‌کرد. جایش بسیار خالی است. دلم برایش تنگ شده. زنگ بزن، فاطمه، بیا برویم قدم بزنیم…»

منبع: تسنیم