ریشه‌های نفاق؛ از حصین‌بن‌تمیم تا رئیس اف‌بی‌آی آمریکا: پاسخی به مدعیان درک کربلا

عاشورا، تنها اوج واقعه نبود؛ بلکه نقطه پایانی بر دسیسه‌هایی بود که از دل کوفه و کوچه‌هایش آغاز شده بود.

در میان هیاهوی توصیف نبرد کربلا، کمتر کسی به ریشه‌های عمیق‌تر آن می‌پردازد. روایتی از دل کوفه، از تلاش‌هایی که پیش از آغاز درگیری‌ها، خواب را از چشم دشمن ربوده بود.

آنچه امروز نامش در تاریخ، در میان قصیده‌ها و مدال‌ها گم شده، نقش مردانی است که امنیت را نه در میدان نبرد، که در پس درهای بسته و کوچه‌های پر پیچ و خم جستجو می‌کردند. این روایت، نامه‌ای است از حصین‌بن‌تمیم، صاحب شرطه ابن‌زیاد در کوفه، به کَش پَتِل، رئیس اف‌بی‌آی آمریکا؛ نامه‌ای که از درک متفاوت واقعه کربلا سخن می‌گوید.

“تو گمان می‌کنی کربلا از روز عاشورا آغاز شد؟ چنین نیست! عاشورا آخرِ کار بود. کار ما پیش از آن آغاز شده بود. در کوفه. در کوچه‌ها. در بازارها. در خانه‌هایی که درهایشان بسته بود و پشت آن درها مردانی جمع می‌شدند و آهسته سخن می‌گفتند.”

این سخنان، تلنگری است به فهم رایج از تاریخ؛ فهمی که تنها بر جلوه‌های بیرونی جنگ تکیه دارد. اما این مردان امنیت، با درک عمیق‌تری از گستره نفاق، در پی جست‌وجو، گمان، خبر و تعقیب بودند. آن‌ها به دنبال یافتن آن “یک مرد” بودند که سرنوشت یک جنگ، گاه به حضور یا عدم حضور او بسته بود؛ مردی چون مسلم‌بن‌عقیل که یافتنش، خود آغازگر فتح بود.

شاید کمتر کسی از خود پرسیده است که اگر مسلم در کوفه آزاد می‌ماند؟ اگر هانی‌بن‌عروه در دست ما نبود؟ اگر مختار در زندان نبود؟ اگر کوفه از دست ابن‌زیاد خارج می‌شد؟ آیا آن سپاه عظیم در کربلا جمع می‌شد؟ آیا آذوقه به لشکر می‌رسید؟ آیا فرمانی اجرا می‌شد؟ آیا اصلاً جنگی در می‌گرفت؟ پاسخ این پرسش‌ها، در دل آن تلاش‌های پنهان و امنیت‌سازی نهفته است که سهمش در پیروزی، کمتر از رشادت رزمندگان در میدان نیست.

“نام ما در مدح‌ها نمی‌آید. مدال‌ها بر سینه ما نمی‌نشیند و شاعران برای ما قصیده نمی‌سرایند. این سرنوشت مردان امنیت است. وقتی کارشان را خوب انجام دهند، هیچ‌کس متوجه حضورشان نمی‌شود و اگر یک‌بار خطا کنند، همه آنان را می‌بینند.”

این سرنوشت، البته که برای آنان که وظیفه‌شان را در حفظ امنیت و خنثی‌سازی توطئه‌ها می‌دانند، با درک عمیق‌تری از مصالح نظام و جلوگیری از گسست‌های امنیتی همراه است. درک شباهت این رویکردها، برای اهل شرطه هیچ‌گاه پنهان نبوده است؛ چراکه حاکمی که با آسودگی خاطر به امور می‌پردازد، تنها در سایه تلاش‌های بی‌منت مردان امنیت میسر می‌گردد.

اما همان‌طور که خود نویسنده در سال 61 هجری قمری (1086 سال پیش از تأسیس آمریکا) به آن اشاره می‌کند، پرسشی بنیادین باقی می‌ماند: “مردم، ننگ جنگ را بر گردن جنگاوران می‌اندازند. نام قاتلان را حفظ می‌کنند. نام آنان که فرمان حمله داده‌اند حفظ می‌کنند، اما کمتر کسی از آنان که راه را برای جنگ هموار کرده‌اند سخن می‌گوید و من نمی‌دانم این برای ما نعمت است یا مصیبت. نمی‌دانم فراموش‌شدن بهتر است یا شناخته‌شدن.”

این پرسش، نه تنها برای آن دوران، که برای امروز نیز پاسخی شایسته می‌طلبد. آیا آنان که با درک دشمن از درون، راه را برای بقای نظام هموار می‌کنند، در تاریخ به درستی شناخته خواهند شد؟ یا نامشان، چون سهمشان در پیروزی، در سایه گمنامی باقی خواهد ماند؟