اخبار فوری
هشدار جدید دریانوردی؛ حادثه دریایی در نزدیکی باب‌المندب جنایت آشکار آمریکا در بندرعباس؛ ترکش‌‎های تجاوز، قلب مادر شهید و دست کودک را قطع کرد دلاور مرد جنوب، حمید درزاده، در حمله ددمنشانه آمریکا به چابهار به شهادت رسید طنین فریاد خونخواهی رهبر شهید در حرم رضوی؛ ملت ایران پا در رکاب مکتب عاشورا انسداد تنگه هرمز؛ ضربه‌ای فلج‌کننده بر پیکره ترامپ/ ایران در اوج قدرت، بازدارندگی پایدار را دنبال می‌کند پاسخ کوبنده سپاه؛ سکوهای هیمارس در کویت و مواضع اشغالگران آمریکایی درهم کوبیده شدند ناکامی انگلیس در رسیدن به افتخار؛ کین: قطعه نهایی پازل را نداریم پیام وحدت‌بخش ستاره سه‌شیرها؛ بلینگام: اتحادمان را حفظ کنیم! تقویت اتحاد برای مقابله با تهدیدات سایبری؛ تشکیل کمیته مشترک مجلس و وزارت ارتباطات تحلیل یک کارشناس نامدار: آلکاراس و سینر هنوز به جمع 10 تنیسور برتر تاریخ نرسیده‌اند سوپراستار بسکتبال، کلید تعیین تقویم پر ستاره‌ترین لیگ جهان لاپورتا: یامال برای فینال، آماده است؛ آرزوی میزبانی نوکمپ در جام جهانی ۲۰۳۰

“روز هزار”؛ روایت یک نویسنده از دلِ تشییعِ “شهید ایران”

راضیه تجار، نویسنده و از موسسین انجمن قلم، در یادداشتی دل‌نوشته‌ی خود را از حضور در مراسم باشکوه تشییع “شهید ایران” منتشر کرده است.

“ما ادامه داریم…”

روز “هزار”، روزی سنگین‌تر از هزاران روز، روزی که سنگینی اندوه بر قلب‌ها نشسته و اشک‌ها جاری است. رسیدن به امیدی که هرگز نباید اتفاق می‌افتاد؛ دیدنِ “آقا” را در تابوت! هیهات!

چطور می‌توان رفت و او را ندید؟ آن لبخندِ شیرین‌تر از عسل، آن کنار رفتنِ پرده‌ی آبیِ آسمانِ حزن؟ حضورِ آن قامتِ بلند بر روی گلیم‌های نقش‌دارِ سفید و آبی، و دست تکان دادنِ ملایمش چون حرکتِ نرمِ بالِ فرشتگان.

اما باید رفت، باید رسید. باید رخِ مجروح و مستورِ او را در قابِ تابوت با چشمِ دل دید. آه ای خنده‌های شیرین، ای چشم‌هایی که منور به نورِ ایمان بودی؛ ای چشم‌هایی که با نگاه، دستِ نوازش می‌کشیدی بر غبارِ کتاب‌ها! ای خواننده‌ی هزار هزاران کتاب؛ ای روشنفکرترین مردِ عالم! می‌آیم که تو را ببینم؛ می‌آیم که “آقاجان” را ببینم.

همان که بر کتاب «اسم تو مصطفاست» مُهرِ تأیید زد؛ همان که با خطی تراشیده اما محکم بر رویش نوشت: «قلمِ خانم تجار شیرین، پخته و مبتکرانه است»؛ همان که برایت چنین یادگاریِ ارزشمندی برجای گذاشت. می‌روی تا او را ببینی با همین کتاب؛ کتابی که روزِ محشر هم سرِ دست می‌گیری و می‌گویی: «خداجان، به حرمتِ این خط، خطاهای ریز و درشتم را ببخش؛ اگر نمی‌شود همه را، هرچه قدر…»

راه طولانی است؛ باید افتان و خیزان، پیاده و سواره رفت. باید خود را در دریایِ سرخ انداخت. باید شانه به شانه دختری که می‌لرزد، شانه سایید؛ که از هق‌هق گریه می‌لرزد، اما با دستی که دست‌بندی از پرچمِ ایران بر آن است، محکم عکسِ “آقای شهید” را به سینه چسبانده است؛ و آن مادر، که عکسِ شهیدِ گمنامش را در دست دارد و قامتِ آهش تا آسمان کشیده شده است.

آن قامتِ رعنا و ایرانِ فردا… ذهن‌ها را می‌خوانم؛ ذهن‌ها برگشته است به روزی که “آقایمان” را شهید کردند. مثل همان روزی که ابن‌ملجم با شمشیرِ زهرآگین فرقِ امیرمؤمنان را شکافت؛ “آقای ما” هم علی بود و مریدِ آقایش علی. به کدامین گناه؟

به خود نهیب می‌زنم: گریه نکن، فرصت برای گریه زیاد است؛ راه را بشکاف! جمعیتِ شانه به شانه فشرده را، بیرق‌هایِ سرخی را که جان دارند و گریه می‌کنند. برو، با لب‌های تشنه همراه شو و سرودِ سرخِ انتقام را بخوان. شانه‌ی مردانِ جوان خمیده است، اما نگاهشان در اشک شسته شده است؛ اشکی که تیغِ انتقام را برق می‌اندازد.

امروز، “روزِ هزار” است؛ هزار کینه گل داده برای جبران آنچه به ظاهر گرفته شد. برای سینه سپر کردن تا گرده‌هایِ وجودی که در فضا می‌چرخد، در دل‌ها بنشیند. امروز، روزِ تکثیر است و تو آن بزرگ‌مرد را می‌بینی که از آن فراز، دست تکان می‌دهد و از سرانگشتانش هزاران ستاره‌ی رنگین می‌بارد و به دل و جانِ مشایعت‌کنندگانش می‌نشیند.

نه، این مراسم فقط مشایعت نیست؛ این روز، روزِ پیشواز هم هست و این‌گونه است که سید علی خامنه‌ای کثرت می‌بخشد، که بزرگ و کوچک ستاره‌باران می‌شویم و مکتبش چون کهکشانی دامن می‌گسترد و عالم‌گیر می‌شود تا روزی که او بیاید؛ مهدی موعود.

و این‌گونه است که ما ادامه داریم و این‌گونه است که ما نامیراییم.

منبع: تسنیم