حمید گروگان در روایتی از وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب، از دلبریدگی او از دنیا و شهادتش به عنوان «سینه سرخ مهاجر» یاد کرد که مشتاق وصال امام رضا (ع) بود.
حمید گروگان، نویسنده، در یادداشتی اختصاصی، روایتی از وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب نگاشته است. روایتی که با حال و هوای داستانها و ادبیات او هماهنگ است. گروگان مینویسد:
«سفر سینهسرخ مهاجر
آن روز آقا سید علی آمده بود برای خداحافظی. قصد سفر داشت. مدتها بود دل از این دنیا بریده بود و میخواست به مشهد برود و برای همیشه مجاور بارگاه امام رئوف شود. او که گاهگاه به پابوسیاش میرفت و صورت بر مضجع شریفش میگذاشت و های های میگریست.
با خانوادهاش آمده بود به مصلی برای خداحافظی با مردم. بس که مردم را دوست داشت. بس که مهربان بود با خلق خدا و میخواست این دم آخری، یک بار دیگر مردم با مرام شهر را ببیند و عطر محبتش را بر سر و صورت خیل بیشمار عزادارانی بپاشد که بغض بر گلویشان چنگ انداخته بود و شانههایشان تاب تحمل این بار سنگین را نداشت.
مردم برای خداحافظی نرفته بودند! او آمده بود برای وداع! خسته شده بود از دنیا. سالها بود دل از این ملک بریده بود و هوای ملکوت داشت. سالها بود که اشک در چشم و استخوان در گلو، صبر جمیل پیشه کرده بود و دل در گرو محبت مردم داشت و شده بود سپر و سنگر مظلومین عالم.
آن روز رایحه عطر دلاویزش باز در مصلی پیچیده بود. حی و حاضر و ناظر، چشم دوخته بود به اشک چشمها، که اشک نبود، سیل خونابه بود که از دل خلایق میجوشید. های های و هق هقهای نهفته در سینه بود که قصه غصههایشان را ساز کرده بود و فوران گدازههایش را آغاز کرده بود.
آقای امیرخانی شما راست میگفتید…
آن روز اگر گوش دل باز میکردی، در جواب درد و دل مردم که میگفتند «آقا نرو! پیشمان بمان و باز آیههای امید را برایمان بخوان» میشنیدی که حزنآلود میگفت «عزیزانم… همهتان را دوست دارم و برای یک یکتان دعا میکنم.»
و آنگاه که با عزیزانش مصلی را برای همیشه ترک کرد و رفت، ملائک هفت آسمان سر در آغوش هم کردند و گریستند و ناله سردادند «آقای مهربان! فراق شما همچون گل آتش، دلهای این مردم مظلوم را میسوزاند، ای شهید حاضر و ناظر، ای سینهسرخ مهاجر!» و آنگاه صف در صف به بدرقه ایستادند و به نیابت عزادارانی که بغض راه گلویشان را بسته بود نوحه گری کردند «آقای مهربان! این ملت با غیرت و با شرف، ماههاست خیابان خیابان شور و شعور را به میدان حماسه آوردهاند و حالیا هزار هزار جان فدا که جرعه جرعه شراب عشق از جام معرفت نوشیدهاند، گردان گردان لباس رزم پوشیدهاند و بر سر آنند که پا به راه حماسه و دست به قبضه شمشیر حیدری و گرز تهمتنی، در حملهای حیدری، فریاد انتقام سر دهند و طومار عمر دیوان و ددان را در هم پیچند.»
و چه حسرتی بر دل مصلیهای تهران نشست که آقایشان قصد کرده بود سری هم به قم بزند، عرض ارادتی به ساحت آن بانوی مهربان کند و آنگاه آسیمه سر تا نجف بال پرگشاید و از مولایش اذن زیارت حسین و عباس علمدار بگیرد، که سالها در نهان خانه دلش در فراق دیدارشان خون گریسته بود.
و حالا آقا سید علی به شهر شهادت رسیده است. به شهر و دیارش مشهد، که عمری در آرزوی وصال امام رئوفش با خدا نجواها داشت و اینک روح پر فتوحش شاهد است که آقا امام رضا برایش آغوش گشوده است. حالا این ماییم و این غم جاودانه و جای خالی او! جای خالی شهیدی از تبار سینهسرخان مهاجر که همچنان مشت گره کردهاش رمز و راز عاشقی را برای همیشه دوران تفسیر میکند.