در اوجِ اندوهِ فقدانِ رهبرِ نستوه، دلهایِ مشتاقِ جبهه مقاومت در کشورهایِ اسلامی، به ویژه در لبنان، با سرودههایِ جانسوز، با این عروجِ ملکوتی وداع کردند.
در هفتهای که گذشت، همزمان با سوگواریِ ملتِ قهرمانِ ایران، مسلمانان و آزاداندیشانِ سراسرِ جهان نیز در اندوهِ شهادتِ رهبرِ الهیِ انقلابِ اسلامی به سوگ نشستند. این حماسهٔ وداع، در تشییعِ باشکوهِ پیکرِ ایشان در نجف و کربلایِ معلا، به وضوح در چشمِ جهانیان نمایان شد.
مردمِ غیورِ لبنان، که بیش از پیش دل به راهِ قائدِ امت دوخته بودند، نیز در کنارِ دیگرِ عاشقانِ حضرتِ امام (ره)، در غمِ این فقدانِ بزرگ شریک شدند. شاعرانِ این دیارِ مقاومت، همچون همتایانِ همفکرِ خود در ایران، با سرودههایِ دلنشینِ خود، به استقبالِ این وداعِ تلخ و تشییعِ باعظمت رفتند.
در ادامه، گوشههایی از تازهترین سرودههایِ افتخارآمیزِ شاعرانِ لبنانی در رثایِ رهبرِ شهیدِ انقلاب، تقدیم به عاشقانِ راهِ ایشان میگردد:
تو را تنها نخواهم گریست،
زیرا این از دیدگانم دور نیست
و من هرگز تنها نبودم آنگاه
که جانِ خود را در طلعتِ فدا کردی.
بلکه تو را در کربلا نوری دیدم
که زیباییِ آن از خودِ شهادت بود.
پس نه تو تنها بودی و نه
حسین را بییار و شتابنده رها کردی.
**بتول سویدان**
چو روزی ترازویِ حق نهاده شود
و تاریخ پرسد: کیست آن کز بیم، گواه خدا شد؟
زخمی زِ کنارت برخاسته، گوید: منم.
شبی که با قرآن به سر کردی، گوید: منم.
و صبرِ امتی که در پناهِ استواریِ تو جان گرفت، گوید: منم.
چون همه گواهان گرد آیند، تاریخ را سخنی نماند،
زیرا که خود روزگار، در صفِ گواهان خواهد ایستاد.
ای سرورِ عمرِ خسته از امانت،
تو پرچم را برنداشتی،
بلکه پرچم تو را بر دوشِ خود حمل کرد
تا به درگاهِ شهادت رساندی.
چون در گشوده شد، تنها درآمدی،
و امتی تمام، از جایِ پایِ تو آموخت
که چگونه باید ثابت ماند،
هنگامی که همه فرو میریزند.
****
گویی پایانِ خود را میدانست،
گویی پایانِ خود را میدانست
و سویِ مقصدِ خویش گام برمیداشت.
مرگ را در سینه پنهان میکرد،
و از زخمِ خویش، تاریخِ امتِ خویش را میساخت،
تا جراحات، نور شوند در او.
دنیا را جز مراحلی نمیدید،
که بر او گذشت، ولی هرگز نتوانست او را به چالش کشد.
دل را که یادِ خالقش سرشته است
همین بس که از آنچه میآید و میآزاردش، نهراسد.
چون مرگ با لبخند بر او آمد،
گفتند: افتاد… ولی آنچه در او بود، هرگز نیفتاد.
بلکه برخاست تا نوری دیگر پس از آنها بنگارد،
زیرا مرگ در او، سرآغازِ زندگیها بود.
****
از قرآن آغاز کرد… و به قرآن بازگشت.
از قرآن عمر آغاز شد،
و بدان روزگار را استوار بربست.
چون رفتی، امتم تقدیری دید،
که کوههایِ سکوت را آشفته میساخت.
تو را در روزگار، رهبرِ خویش میدیدند،
و چون ناپدید گشتی، آوازِ غریب افتاد.
گامهایت بر رویدادها نگهبان بود،
و امروز، بینگهبان و بیپاسبان ماندند.
حتی زمانه که ساعتش سپری شد،
بر سایهٔ کسانی میگرید که در او چون کتاب بودند.
زمین میپرسد: صبر کجاست که مرا حمل کند؟
و هر زخمی از آوازِ فقدان، شعله ور گشت.
امت، تو را پس از رفتن، نامی دید،
که فقدان را تفسیر میکند… نه دلیلی برایِ آن میآورد.
هر آنچه را که با تو میچرخید،
در چشمِ غروبزده، خود حقیقت گشت.
از قرآن عمر آغاز شد،
و بدان باز میگردد، آنچه بود و آنچه رفت.
رهبر سفر کرد،
آن سیدِ پدر سفر کرد،
اما او در میانِ ما جاودانه است،
همچون خمینیِ ما، یگانه باقی است.
تا آخرینِ مسیرمان، عهد خواهیم بست،
و یادش همچنان پیرامونِ ما خواهد بود و جهاد میکند،
و نامش بر تارکِ سرِ ماست، علیرغمِ دشمنانِ کینهتوز.
او میراثی برایِ ما گذاشت که یاریدهندهمان بود،
و ما با خونمان فدایِ او میشویم و (در برابرِ دشمنان) مقاومت میکنیم.
و خداوند بر آنچه میگوییم وکیل و شاهد است.
پس هرچقدر هم دورانِ غیبت (ظهور) طولانی شود، همچنان استوار خواهیم ماند.
**زهرا رضوان رضاء**