در دل جمعیت میلیونی تشییع، زنی استوار و با صلابت، با پرچمهای ایران در دست، نمادی از مقاومت و ایستادگی میهن شد؛ زنی که خستگیاش در برابر عشق به ایران رنگ باخت.
از کنار میدان آزادی، قدمزنان به سوی مسیر تشییع حرکت میکردم. میدان، آکنده از اقیانوسی از جمعیت بود که با حضور خود، پیامی بلند را به گوش دنیا میرساندند. در اطراف میدان، مراکزی به توزیع پرچمهای سرخ و پرچم سهرنگ ایران مشغول بودند. پرچمهایی که نماد وحدت و ایستادگی در برابر ظلم بودند. در میان هیاهوی جمعیت، مردی چفیه بر سر، پرچمی را به کولهپشتیاش وصل کرده و پرچمی دیگر را در دست داشت و با زمزمه و اشک، مسیر را طی میکرد. کمی آنطرفتر، زنی سالخورده اما رشید و استوار، با چهرهای پرچین و چروک اما پرصلابت و مهربان، مانند خود ایران ایستاده بود. چشمانش از اشک سرخ بود و بر تن، چفیهای داشت تا بتواند سه پرچم و دو پوستر از امام شهید و امام جوان را در دست بگیرد و حمل کند. جلو رفتم و با اجازه، عکسی از او گرفتم. با لبخندی پاسخ داد و خواست که عکسی دیگر هم بگیرم. از همدان آمده بود و مشتاق دیدن پیکر شهید بود. شمارهاش را گرفتم و به یادش نوشتم: غفاری، ایران. او نمادی بود از اصالت، مقاومت، تلاش و شکوه ایران. با نگاهی به او گفتم: «مینویسم ایران تا یادم نرود شما را با پرچم ایران دیدم.» و او با خنده پاسخ داد: «جانم فدای ایران».
منبع: تسنیم