لحظههایی در زندگی فرا میرسند که نفس کشیدن نیز معنی خود را از دست میدهد؛ اما فقدان برخی، سکوتی را بر زندگی حاکم میکند که گنجینهای از خاطرات را پیش روی انسان میگذارد.
دلنوشتهای در ماتم وداع با یار، که واژهها از توصیفش عاجز میآیند؛ لحظههایی به غایت سنگین که هر نفسی که میکشی، دیگر ممد حیات نیست و چشمانتظاری برای پایان. باور برخی فقدانها بسیار اندوهناک است و هرچه دلبستگی بیشتر باشد، پذیرش آن دشوارتر. فقدان، تنها نبودن یک نفر نیست؛ فقدان، سکوتی است که در هیاهوی زندگی مینشیند و آدمی را به تماشای خاطرهها، صداها و لحظههایی وامیدارد که روزگاری عادی بودند و امروز گنجی گرانبها شدهاند.
اندوهی که ماهها سینه به سینه گشته، قرار است امروز در خیابانها جاری شود. در این ساعتها، لحظه به لحظه در انتظار وداع با یار هستیم تا با چشم خود، غروبی متفاوت، جانکاه و بیمانند را در آسمان نظام مقدس جمهوری اسلامی نظاره کنیم. با بغضی سنگین به ادبیات کهن ایران پناه میبریم و میخوانیم: “ای ساربان آهسته ران کآرام جانم میرود / وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود”. و در دل، فریاد تنهایی سر میدهیم و با چشمهای خیس میگوییم: “دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود”.
اما قرار دلهای عاشقان برای وداع، مصلاست؛ همان جایی که یار با آن صوت و لحن دلنشین، هر عید فطر برایمان نماز میخواند و اشکی میریخت که حلقه وصل دلهای ما با ملکوت میشد. سالها، مراسم به مراسم، یکی از شعارهای محوری دیدار با رهبر فرزانه و حکیم انقلاب، آیتاللهالعظمی شهید خامنهای قدسالله نفسهالزکیه، این بود: “خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست”. اما آنچه روزی فریادی از سر عشق بود، امروز آهی است که در گلو مانده است.
صبح 9 اسفند 1404، کتاب زندگی جور دیگری ورق خورد؛ یار فدای همه ملت شد؛ حتی آنهایی که هرگز این شعار را بر زبان نیاوردند، و خون مبارکش، معجزهآسا، ملت ایران را دوباره مبعوث کرد. آهی به بلندای عرش الهی، به وسعت وجود انسان، و این مصرع را زمزمه میکنیم: “چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش”. و در این سکوتِ بغضآلود و سنگین، حافظ زمزمه میکند:
“مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او بهجا آورد…”
منبع: تسنیم