تهران در روز تشییع پیکر قائد شهید، غرق در فریاد میلیونی «انتقام» شد؛ نه سازش، نه پوزش، تنها خواست ملت، عدالت الهی است.
در روز وداع با یار سفرکرده، تمامی ایران در تشییع باشکوه قائد شهید، یک صدا، فریاد «انتقام» سر داد. مردمان از اقصی نقاط این سرزمین کهن، با دلهایی گریان و روحی حماسی، در پایتخت گرد هم آمدند تا انزجار خود را از ستمگران و تجدید پیمان با آرمانهای بلند انقلاب اعلام کنند.
سعید احمدی، مدرس نویسندگی حوزه، با شرکت در پویش همنوایی «راویان عهد»، این حماسه عظیم را به تصویر کشیده است. او از روزهای سخت و دشوار، از دلتنگیها و تنهاییها میگوید، اما امروز، خود را در میان دریایی از مردم، در قلب تهران، در تشییع پیکر «قتیل دهم رمضان» مییابد. از هر شهر و دیاری، از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب ایران، مردمان آمدهاند؛ بوشهری و نوشهری، بندری و مازنی، آذری و مشهدی، زابلی و بابلی، رشتی و تفتی، سمنانی و سنندجی، بجنوردی و بیرجندی، کرمانی و کرمانشاهی، سامانی و ماهانی، آرانی و دارانی، ماهشهری و بهشهری، اردبیلی و اردکانی، شیروانی و شیرازی، تبریزی و نیریزی، خویی و خوری، خوزی و مرندی، هرندی و تهرانی، تیرانی و بهاری، چابهاری، کوچصفهانی و اصفهانی، لامردی و مینابی؛ همه، با هر تبار و زبان و نژاد، در این غم و حماسه شریکند.
روز تشییع جنازه شهید تاریخ معاصر، دوشنبه نیمهی تیر هزار و چهارصد و پنج، او قطرهای بود در دریایی از مردم. پنج ماه تمامی صحنههای خیابانها و میدانها را پرچم به دست، با تنوع شعارها و خواستهها دیده بود. اما اینجا و امروز، تفاوتی آشکار و چشمنواز وجود داشت. رنگ غالب، سرخ و سیاه بود. لباسها، رنگ عزا و پرچمها، به رنگ خون. تنیدگی سوگ و حماسه. خلاصهی شعارها و خواستهها، «انتقام» بود؛ چونان شعار آن پسربچه که در حلقهای از جمعیت هی میگفت: «نه سازش، نه پوزش، یالله بزن تو گوشش.» و دستنوشتههای رنگارنگ که در دست همهجور آدمی بود و همه، در نهایت، جز به انتقام «ایرانیترین رهبر ایران» دلخوش نبودند. برخی شعارها، هم درشت و هم پرشمار، زاویهای شدید با مذاکره، آن هم مذاکره با قاتلان رهبر، نشان میداد. این، اگرچه برایش عجیب بود، اما غریب نبود؛ چرا که سطح وسیعی از مردم، همواره صدایی متفاوت از اهالی سیاست داشتهاند.
از همان روزهای اول جنگ، این صدا بیشتر و رساتر به گوش میرسید. اکنون چقدر واضح و پرطنین، در رنگی سرخ بر شانههای تنپوشهای سیاه پیچیده بود. از روز وداع و امروز که تشییع است، لابد فردا در قم و شاید پسفردا در عراق و باز لابد در پنجشنبهی خاکسپاری در مشهد نیز همینطور خواهد بود. این، صدای غالب جمعیتی میلیونی است در سوگ رهبری که او را «ایرانیترین رهبر ایران» و سردار مقاومت اسلامی میدانند. این، هرچند عجیب، اما غریب نیست؛ صدای بعثت یک امت را میشنود. کسانی که مرگ را برای زندگی میخواهند؛ چونان شعری که گوشش را گرفت و او را با خود برد توی صدایی که میخواند و همه در اطرافش در میدان آزادی میشنوند: «ما نمیمیریم، نام دیگر ما زندگیست، مرگ از پیکار با ما نیمهجان برگشته است.» آن صدایی که میخواند: «آنچه را گفتند از تسلیم ما، افسانه بود، خون نمیخوابد برادر! داستان برگشته است.» بله! برگشته است این داستان، در صدایی که دیگر نه فقط شنیدنی، که دیدنی است در اینجا، آنجا و همهجا.
قرارش را یافته و به اینجا، میان دو رنگ سرخ و سیاه، کنار چند پیکر سبزپوش و در میان تشییعگرانی بیشمار رسیده بود. قرار او و این همه آدم، یعنی مستضعفان عالم، باید وارث زمین شوند؛ یعنی بینی مستکبران بر خاک مالیده شود. تا آن لحظهی آرمانی، او همچنان بیآرام و بیقرار، مسافر جادههای خوف و خطر، همسفر حوادث آمده و نیامده، سرخ شده برای سرسبزی جهان.
پانزدهم تیر ۱۴۰۵ / تهران، میدان آزادی
منبع: تسنیم