اخبار فوری
حاکمیت ایران بر تنگه هرمز؛ 87.5 درصد ترددها از مسیر آبی ایران ذخایر خونی کشور در اوج مطلوبیت؛ هشداری جدی درباره فراخوان‌های احساسی ولوو با چشمان نگران به نیمه دوم سال؛ بحران بازار جهانی، غول سوئدی را به عقب‌نشینی واداشت آمادگی کامل حشدالشعبی برای خدمت‌رسانی به زائران اربعین حسینی در کربلای معلی شایعات نقل و انتقالاتی پرسپولیس تکذیب شد؛ قدوس در لیست خرید سرخ‌پوشان نیست اتلتیکومادرید محکم ایستاده است: خولیان آلوارس فروشی نیست؛ پیشنهادهای رویایی هم راه به جایی نمی‌برند! پیشکسوت استقلال: آرامش به کشور بازگردد تا لیگ آغاز شود/ جدایی آسانی قطعی نشده است حماسه سترگ در هانگژو؛ والیبال نشسته ایران برای نهمین بار بر بام جهان ایستاد حماسه والیبال نشسته ایران؛ هشتمین فاتح جهانی در اوج اقتدار جنایت هوایی آمریکا علیه زیرساخت‌های بندرخمیر؛ تصاویر دردناک منتشر شد ضربه کوبنده ارتش پاکستان به لانه اشرار در خیبرپختونخوا؛ ۲۴ تروریست به هلاکت رسیدند لاوروف: مسکو برای پایان تنش در خلیج فارس با همه طرف‌ها در تماس است

«اولین دیدار تا آخرین دیدار؛ خاطرات شیرین معلمی در آغوش رهبر»

حمزه‌زاده، نویسنده و فعال حوزه نشر، در یادداشتی خاطرات خود از اولین و آخرین دیدار با رهبر شهید انقلاب را روایت کرد و عشق عمیق خود به ایشان را یادآور شد.

محمد حمزه‌زاده، نویسنده و فعال حوزه نشر، در یادداشتی که به مناسبت وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب منتشر شده، از اولین دیدار تا آخرین دیدار با ایشان سخن گفته است.

او در این یادداشت می‌نویسد: “اولین‌بار که شما را دیدم، یکی از روزهای پاییزی سال ۱۳۶۰ بود. شما امام جمعه تهران بودید و آقای نصراللهی، مدیر یک مدرسه ابتدایی در جنوبی‌ترین غرب شهر، همت کرده بود تا چند نفر از ما بچه‌های ۱۰-۱۲ ساله را سوار یک فولکس واگن زرد رنگ کند و به مراسم نماز جمعه ببرد. همان اول صبح، او از بچه‌ها نفری دو سه تومان پول گرفته بود تا با آن هدیه‌ای برای جبهه‌های جنگ بخرد.”

در میدان انقلاب، به یک چادر جمع‌آوری کمک‌های مردمی رسیدیم و کنار آن ایستادیم. مدیر از من خواست مواظب بچه‌ها باشم تا برود و برگردد. یادم نیست چقدر طول کشید، اما درست در همان نقطه‌ای که گم شده بود، پیدا شد؛ در حالی که دو دستی یک بسته بزرگ قرمز رنگ را مثل جام ورزشی بالای سرش گرفته بود و راه می‌گرفت و می‌آمد. نزدیک‌تر که شد، دیدم یک کلمن آب است.

ماژیکی پیدا کردند و روی دیواره کلمن نوشتند: «اهدایی دانش‌آموزان مدرسه ابتدایی امام خمینی منطقه ۱۷ تهران به رزمندگان اسلام.» کلمن را با سرافرازی و افتخار تحویل مسئولان چادر دادیم و در نزدیکی جایگاه، در سایه درختی و کنار چند ردیف داربست، به صف شدیم و ایستادیم.

شما با همراهان آمدید و ما تکبیر گفتیم و سلام دادیم. مسیرتان را به سمت ما عوض کردید، طوری با خنده و چهره گشاده به ما رسیدید و ابروها را بالا دادید و آغوش باز کردید که گمان کردیم ما را از قبل می‌شناسید! با لبخندی بر لب، از ابتدای صف، یکی‌یکی به سر بچه‌ها دست کشیدید و پیشانی همه‌مان را بوسیدید و احوال‌پرسی کردید. جای بوسه شما هنوز گرم است. هنوز نرمی موهای ریش شما را که لحظاتی به صورتم چسبید، حس می‌کنم. در آن روزهای شلوغ و پرحادثه کشور که تنها فهرست وقایع آن صدها صفحه از تاریخ کشور را شامل می‌شود، آمدن چند دانش‌آموز از مدرسه‌ای در محلات جنوبی تهران به نماز جمعه، خبر مهمی نبود. ما آدم‌های مهمی هم نبودیم. ما بچه‌های مدارس تیزهوشان یا برندگان جوایز جهانی نبودیم؛ در هیچ مسابقه ورزشی نیز مدال نگرفته بودیم. می‌توانستید از دور دستی تکان دهید.

روزهای پرالتهاب سال ۶۰ بود. روزهای امنی نبود، اما شما آمدید و ما قد کشیدیم. آمدید و ما مهم شدیم. از روز شنبه که به مدرسه رفتیم، دیگر آن بچه‌های قبل نبودیم. نمی‌شد که باشیم. از همان اولین دیدار عاشقتان شدم و این عشق هنوز در اعماق قلبم ریشه دارد و حالا در حال و هوای روزهای تیرماه ۱۴۰۵، برای آخرین دیدار ما می‌آییم؛ ما بچه‌های مدرسه امام خمینی ایران.