اخبار فوری
آمادگی کامل حشدالشعبی برای خدمت‌رسانی به زائران اربعین حسینی در کربلای معلی شایعات نقل و انتقالاتی پرسپولیس تکذیب شد؛ قدوس در لیست خرید سرخ‌پوشان نیست اتلتیکومادرید محکم ایستاده است: خولیان آلوارس فروشی نیست؛ پیشنهادهای رویایی هم راه به جایی نمی‌برند! پیشکسوت استقلال: آرامش به کشور بازگردد تا لیگ آغاز شود/ جدایی آسانی قطعی نشده است حماسه سترگ در هانگژو؛ والیبال نشسته ایران برای نهمین بار بر بام جهان ایستاد حماسه والیبال نشسته ایران؛ هشتمین فاتح جهانی در اوج اقتدار جنایت هوایی آمریکا علیه زیرساخت‌های بندرخمیر؛ تصاویر دردناک منتشر شد ضربه کوبنده ارتش پاکستان به لانه اشرار در خیبرپختونخوا؛ ۲۴ تروریست به هلاکت رسیدند لاوروف: مسکو برای پایان تنش در خلیج فارس با همه طرف‌ها در تماس است افتخارآفرینی بانوان والیبال نشسته ایران؛ کسب جایگاه هفتم جهان و بهترین تاریخ قهرمانی تیم ملی والیبال نشسته در جهان؛ نگاه به افتخارآفرینی در پارالمپیک ۲۰۲۸ تلاش پرسپولیس برای جذب سنگربان سپاهان؛ اخباری در راه قهرمان نیم‌فصل؟

«دو بار پدر از دست دادیم، اما یک بار یتیم شدیم»؛ روایتی از آخرین دیدار با پدری که رفت.

فرزند شهیدی که پدرش در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید، از آخرین دیدار خانواده شهدا با رهبر انقلاب و احساس یتیم شدن پس از این وداع ناگزیر سخن می‌گوید.

فرزند شهید سرلشکر نصیرباغبان (محسن موسوی) که پدرش در جنگ ۱۲ روزه توسط رژیم صهیونیستی به شهادت رسید، شامگاه گذشته در جمع خانواده شهدایی بود که به بیت رهبری رفته بودند. دیداری که برای او و امثال او، وداعی دیگر با پدری بود که جای خالی پدر شهیدشان را پر می‌کرد. او ناگفته‌های این دیدار را این‌گونه روایت می‌کند:

ما بچه‌های شهدا، به‌ویژه شهدای جنگ ۱۲ روزه، دوبار طعم فقدان پدر را چشیدیم، اما تنها یک بار طعم یتیم شدن را چشیدیم. خاطرم هست در سال گذشته، مقارن با میلاد امیرالمؤمنین (ع)، خبری مبنی بر دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده شهدایی که پدرانشان در راه دفاع به شهادت رسیده‌اند، به ما رسید. در آن زمان، با خود می‌اندیشیدم که اگرچه پدرم را از دست داده‌ام، اما رهبر انقلاب چون پدری مهربان، جای خالی او را پر خواهند کرد.

اما روز گذشته، وقتی خبر رسید که مراسم وداع برگزار خواهد شد، دلم فرو ریخت. آیا واقعاً باید با ایشان خداحافظی می‌کردیم؟ آیا دیگر پدری برایمان نخواهد بود که مراقبمان باشد؟ هنوز این موضوع برایم قابل باور نبود. دیشب، آخرین دیدار خانواده شهدا با «پدر»شان رقم خورد.

لحظاتی که مجری قرائت “یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک…” را آغاز کرد، اشک‌ها سرازیر شد؛ اما هنوز کورسوی امیدی در دل‌ها وجود داشت؛ امیدی به اینکه شاید درب باز شود و حضرت پدر وارد شوند و با لبخندی، دستی بر سر ما بچه‌های شهدا بکشند. پس از سخنرانی، دیگر تاب نیاوردیم. چرا اینقدر دیر کرده بودند؟ ناگهان جمعیت برخاستند و فریاد زدند: “ای پسر فاطمه (س)، منتظر تو هستیم!” و لحظاتی، زینبیه به حسینیه‌ای دوست‌داشتنی تبدیل شد.

آقا مهدی رسولی پشت تریبون آمد و گفت: «من صدای گریه‌ی بچه‌های شهدا را شنیدم. جنس گریه‌ی آن‌ها با گریه‌ی دیگران فرق دارد. اما این چند وقت، همه‌ی مردم ایران یکسان گریه می‌کنند. همه یتیم شدند…»

بیش از یک ساعت و نیم، همه در انتظار ایستاده بودیم تا «پدر» برسند. مداح‌ها سرودهای خود را خواندند، اما گریه‌های جمعیت پایانی نداشت. یکی از میان جمعیت فریاد زد: “بابا، یکی به این مردم بگوید که این حرف‌ها دروغ است…” و ناله‌ی جمعیت به آسمان رفت.

و بالاخره انتظار به سر رسید. «پدر» آمد… اما چه آمدنی… خبری از دست تکان دادن برای ما و لبخند همیشگی‌شان نبود. خبری از «بفرمایید» گفتن‌های همیشه‌شان نبود. بچه‌های شهدا بر سر خود می‌زدند. امیدمان ناامید شده بود… دیدید راست بود خبر… دیدید یتیم شدیم…

اما چقدر دیدار با «پدر» کوتاه بود. چقدر زود پیکر مطهرشان را بردند. ایشان برای همیشه ما را ترک می‌کردند. حالا ما مانده بودیم و حسرت دیدار دوباره. دل‌هایمان را همراه پیکر مطهرشان روانه کردیم تا ظهور حضرت حجت (عج) و رجعت دوباره‌شان. ان‌شاءالله.

مراسم تمام شد. هنگام خروج از درب زینبیه، دلم جای دیگری بود. به شعری فکر می‌کردم که برای «پدر» سروده بودم؛ پدری که پس از ۶۹ سال، بالاخره راهی زیارت کربلا می‌شد.

شیعیان تو آمدند امروز

بدنت روی دست‌ها گم شد

آه اما غروب عاشورا…

بدنی زیر دست و پا گم شد…

منبع: تسنیم