
شهید مصطفی رضایی از شهدای جنگ تحمیلی رمضان بود که دلباخته نظام و انقلاب بود و با همسر وی گفتوگو کردیم.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، نخبهای در میدان، همسری مهربان در خانه، مردی که در آغوش خانواده پدری میکرد، دلبسته همسر و فرزندان بود و با دل کندن از تعلقاتش و دلسپردن به وطن تا آسمان شهادت جان داد.
روایت یک نخبه نظامی در اوج تخصص و مسئولیت، مردی با دلبستگیهای عمیق و عاطفیِ خانوادگی است که مسئولیتش در برابر وطن را نیز جدی میگرفت؛ مردی نظامی که در زندگی خانوادگی، اجتماعی و جهادی نیز حضوری پررنگ داشت و مهربانیش را نه فقط در کلمات، بلکه در رفتارهای روزمرهاش نشان میداد.
مصطفی رضایی، مردی برای خانه و خانواده، مردم و وطن که در خانه عشق میورزید، در جامعه گرهگشا بود و در میدان میدرخشید؛ انگشتم را که روی دکمهی زنگ خانه گذاشتم، یک تابلوی طلایی کوچ مستطیل شکل در چشمانم درخشید؛ روی آن نوشته شده «این خانه منتظر صاحب الزمان(عج) است».
با باز شدنِ در نگاهم از بالای سر در خانه متوجه چهارچوب در شد، دختری تقریبا سه ساله با چشمانی گرد شده نگاهم می کرد، دستان کوچکش را گرفتم، به گرمی فشردم و سلام کردم؛ زهرای شیرین زبان، نورِ چشم آقا مصطفی بود زهرایی که کسی نمیداند چگونه پدر دل از مِهرش برداشت و دل در گرو پاسداری از مام میهن گذاشت.
مادر زهرا و مادربزرگش هم روی پله ها ایستاده بودند و به ما خوش آمد گفتند و تعارف کردند تا وارد منزل آقا مصطفی شویم.
قاب عکس مصطفی از همان بدو ورود روی دیوار نگاهم کرد، گوشهی چپ اتاق نیز روی یک میز کوچک دایرهای شکل، تصویری دیگر از مصطفی با نمونک هواپیمایی جلوی آن خودنمایی میکرد؛ محملی که مصطفی را به آرزویش رساند.
سرکار خانم «فاطمه اخلاقی کاشیفر»، همسر شهید به گرمی و خوشرویی ما را دعوت به نشستن کرد؛ همسر شهید با یک دنیا عشق و مهر، حسرت و هجرت شروع به روایت مردی کرد که در میدان، طراح ابزارهای فناوری جنگ اما در خانه، همسری مهربان، پدری دلبسته و همراهی از جنس عشق و عاطفه بود.
تضاد زیبایی در شخصیت شهید بود؛ مردی که میتوانست در اوج دلبستگی به همسر و فرزندانش زندگی کند، اما وقتی پای وطن به میان آمد، از همه تعلقاتش دل کند و جانش را فدا کرد؛ همسر شهید رضایی دروازه فکر ما را به جهان درونی مردی گشود که به خانوادهاش عشق میورزید، اما احساس میکرد رسالتی فراتر از زندگی شخصی دارد.
روایت زندگی شهید مصطفی رضایی از نبوغ نظامی تا مهربانی در خانه را از زبان همسرش بخوانید.: نحوه آشنایی و ازدواج شما با شهید مصطفی رضایی چگونه بود؟
اخلاقی: با آقا مصطفی در هیات آشنا شدم؛ آقا مصطفی قبل از ازدواج 40 زیارت عاشورا نذر میکند که چهره هسرش را در خواب ببیند و روز چهلم چهره مرا در خواب میبیند و دو سه ماه پس از خوابش نیز با دیدن من در هیات «صاحب الزمان بیت المهدی(ع)» مقدمات خواستگاری و ازدواج را با مادرش در میان میگذارد و 11 فروردین 88 بود که در مسجد جمکران عقد کردیم.: آیا آقا مصطفی قبل از ازدواج با شما وارد سپاه شده بود؟
اخلاقی: خیر، آقا مصطفی دو سال بعد از ازدواجمان در سال 90 به خاطر علاقهی زیادی که به نظام، دفاع از کشور و انقلاب داشت وارد سپاه شد.: شهید رضایی چه ویژگیهای اخلاقی داشت؟
اخلاقی: آقا مصطفی متولد سال 1365 خیلی مودب و آرام، منظم و آراسته، فوق العاده باهوش و زیرک، خوشرو و اهل مزاح بود، شدید از غیبت بیزار بود؛ هر جا غیبت میشد فضا را ترک یا نهی از منکر میکرد، دائم الوضو بود از زمان ازدواج تا موقع شهادت هیچ وقت همسرم را بدون وضو ندیدم.
علاقه خاص و فراوانی به رهبر شهید داشت، ولایت پذیری در عمل به فرامین و سخنان امام شهید سرلوحه کارهایش بود و همیشه سخنرانیهای رهبر شهید را با دقت و تامل و وسواسی خاص گوش میداد.
علاقه زیاد به حضرت رقیه(س) داشت، خانواده دوست بود، گل و گیاه را نیز زیاد دوست داشت و همیشه برای من گل میخرید و حتی دو شاخه گل جداگانه برای هدیه به من به دوقلوها میداد تا فرهنگ احترام به مادر را در زندگی الگوسازی و نهادینه کنند.
آقا مصطفی نخبهای در میدان و همسری مهربان در خانه بود، مردی که در میدان میجنگید در خانه عشق به من و فرزندانم میورزید و حتی در امور خانهداری به من کمک میکرد؛ آقا مصطفی حتی صبح آخرین روزی که با عجله به منزل آمد تا مرا از وضعیت جنگی آگاه کند، منزل را برای آخرین با دستان گرم و پرمهرش مرتب کرد.: شخصیت شغلی آقا مصطفی چگونه بود؟
اخلاقی: خلبان و استاد خلبان خلبانها در تایپ کل پهپادی، بسیار فعال و دارای پشتکار عجیبی بود، برای کارش سنگ تموم میگذاشت و تا کاری را به سرانجام نمیرساند دست از تلاش نمیکشید؛پایبند، متعهد و متخصص بود و رسالت و مجاهدتش، حرف اول را در زندگیش میزد.
عاشق آموزش در شغلش بود، میگفت عشق میکنم وقتی آموزش میدهم، برای آموزش با جان مایه میگذاشت، میگفت نیروهایی که تربیت میکنم هر فعالیتی را که انجام دهند برای من هم ثوابش ثبت و باقیات الصالحات خواهد بود.
آقا مصطفی مردی در میدان، طراح ابزارهای فناوری جنگ بود، اما در خانه همسری مهربان، پدری دلبسته و همراهی از جنس عشق و عاطفه بود و این تضاد زیبا، جذابیت و نقطه قوت شخصیت همسرم بود؛ مردی که میتوانست در اوج دلبستگی به همسر و فرزندانش زندگی کند، اما وقتی پای وطن به میان آمد، از همه تعلقاتش دل کند و جانش را فدا کرد.: روحیه آقا مصطفی با فرزندانتان چگونه بود؟
اخلاقی: روی دخترمان «زهرا» خیلی حساس بود به طوریکه اکنون نیز به خواب هر کسی میآید میگوید «حواستان به زهرایِ من؛ دخترِ من باشد».
مصطفی عاشق خانوادهاش بود؛ بهخصوص زهرای کوچکش، اما رقیهی ارباب را هم خیلی دوست داشت شاید میخواست به سیدالشهدا اقتدا کند و حتی از دردانهاش نیز بگذرد که در خواب سفارش به مراقبت از او میکند؛ دختری که حالا باید بدون حضور پدر بزرگ شود، دختری که پدرش دوستش داشت و به او حساس بود.
حالا زهرا مانده است و قصه پدری که دوستش داشت؛ پدری که دیگر قرار نیست دستهای کوچکش را بگیرد و قدمبهقدم همراهش بزرگ شود؛ مصطفی دقیقا برای رسیدن به علاقه اش از همه دلبستگیها و وابستگیهای قلبیش گذشت.
دوقلوهایمان را هم خیلی دوست داشت و آخرین وداعش را با آنها قبل از اعزام به ماموریت روز شنبه 9 اسفند 1404 داشت و برای آخرین بار آنها را در آغوش کشید، آغوشی بی بازگشت.
آقا مصطفی خیلی خانواده دوست و مهربان و با محبت بود، شبها که با اوج خستگی از سر کار بر میگشت میگفت لباس بپوشید تا بیرون برویم.
من مخالفت میکردم که شما خستهای و استراحت کن اما در جواب من با اوج مهر و محبت میگفت شما و بچهها هم صبح تا حالا در خانه هستید و نیاز به گردش و تفریح دارید، هر شب ما را یک ساعت به گردش درون شهری میبرد.
بعد از هر دوره 50 تا 60 روزه ماموریتهای نظامیش بر خود واجی میدانست ما را یک مسافرت ببرد تا کمی از بار نگرانی و استرس و اضطرابم کم کند که در نبودش با وجود ماموریتهای سخت و خطرناکش تحمل میکردم.
روایت همسرم مصطفی، می تواند روایتی درس آموز برای زوجهای کنونی باشد؛ مردی از نبوغ نظامی تا مهربانی در خانه، مردی که همسری میکرد، پدری میکرد.
مردی در میدان، نخبهای شجاع در کار و تکیهگاهی از جنس عشق در خانه بود.: مشارکت اجتماعی آقا مصطفی در محله چگونه بود؟
اخلاقی: آقا مصطفی با جوانان هیات بسیار دوست و رفیق بود، در تمام مناسبتهای اجتماعی یا جشن ایام میلاد اهل بیت(ع) در کنار آنها شربت و شیرینی و نذورات را پخش میکرد و ایام شهادت ائمه(ع) حتی فاطمیه و محرم، پُشت نویسی خودروها را انجام می دادند.
ایام فاطمیه با گرد هم آوردن جوانان به دیدار خانواده شهدا میرفتند و چهارپایه خوانی میکرد حتی در زمان کرونا با تیمهایی از جوانان، خیابانها و اماکن عمومی را ضد عفونی و پاکسازی میکردند و عاشق کار جهادی بود و خالصانه و بی ریا فعالیت میکرد آنگونه که خدا همهی کارهایش را خرید و مُزدِ اخلاص و صداقتش را با شهادت داد.: آیا هیچ وقت نظرش را از تشریک مساعی شما در موفقیت شغلی و نظامیش گفته بود؟
اخلاقی: از آنجا که همیشه به کارش و خدمت در نظام افتخار میکرد همیشه به من میگفت اگر بدانی چه وظیفه و رسالتی دارم بیشتر با من همکاری میکنی.
وقتی موفقیت در کارش را به واسطهی صبوری و همافزایی من عنوان میکرد به او میگفتم اغراق میکند و کار من قابل تمجید و ستایش نیست اما در مقابل واکنش من سخنرانی امام شهید در مورد همسران پاسدار را پخش میکرد که فرمودند:«همسران پاسدار به میزان همسرانشان حتی بیشتر ثواب میگیرند».: نظر همکاران آقا مصطفی در مورد او چیست؟
اخلاقی: میگویند ما مثل مصطفی نداریم؛ نیرویی از دست دادیم که تا 20 سال دیگر کسی نمیتواند جایگزین او شود، آقا مصطفی کار یک هفتهای را بدون نیرو دو روزه عملیاتی میکرد و فرمانده آقا مصطفی میگوید همیشه آقا مصطفی برای ماموریتهای خاص و فوق محرمانه انتخاب میشد.: آیا از جنگ12 روزه نیز خاطرهای از آقا مصطفی دارید؟
اخلاقی: بله دو خاطره تلخ و شیرین؛ یکی لحظات سخت، جانکاه و طاقت فرسای جنگ 12 روزه که از آقا مصطفی در ماموریت خبر نداشتم و وقتی اطلاعیه شهادت و تصاویر همرزمانش را در فضای مجازی دیدم حالم بدتر شد و بی نهایت بیقرار و نگران شدم اما خودش یکروز و نصف پس از بی خبری من تماس گرفت و گفت من زندهام! نگرانِ من نباش.
دومی هم روزی بود که به عنوان فرمانده عملیات با نیروهایش در غرب کشور بود و با وجود طراحی و برنامهریزی بسیار سخت و پیچیده قبلی عملیات در منطقه کوهستانی اما به یکباره به او الهام میشود که باید آن منطقه را به سرعت با نیروهایش ترک و عملیات را لغو کند.
آقا مصطفی به طور معجزهآسا و به قول خودش با ندای حضرت زهرا(س) در گوشش منطقه را ترک میکند و بلافاصله آن منطقه مورد حملات جنگندههای آمریکایی قرار میگیرد.
آقا مصطفی گفت «حضور حضرت زهرا(س) را در پشتیبانی عملیات حس کردم انگار چادر حضرت زهرا(س) روی سرمان کشیده شده بود و دشمن ما را نمیتوانست ببیند».: آیا آقا مصطفی در سوریه و جنگ تحمیلی دوم یا سوم مجروح و جانباز شد؟
اخلاقی: بله در سوریه به عنوان مدافع حرم جانباز شیمیایی، در جنگ تحمیلی سوم دو ماه قبل از شهادتش نیز به شدت از ناحیه گردن و ستون فقرات مجروح شده بود که منجر به جراحی سنگین دیسک کمر شد.: جریان جانبازی آقا مصطفی در سوریه چه بود؟
اخلاقی: سال 92 که دوقلوها هشت ماهه بودند ماموریتهای آقا مصطفی در سوریه شروع شد؛ 21بهمن 96 خودروی آقا مصطفی در هنگام عملیات در سوریه توسط جنگندههای اسرائیلی مورد حمله قرار میگیرد و از ناحیه گوش، چشم و کمرش با ضربات متعدد دشمن و حتی موج شدید انفجارها مجروح میشود.
یادم هست که آن زمان به من گفت «من در این عملیات به دو دلیل شهید نشدم یکی اینکه امام زمان(عج) در آن حمله سخت و مرگبار نجاتم داد و دیگر اینکه چهره تو و دوقلوها جلوی چشمم آمد».
همسر شهید رضایی بغضی سنگین کرد و چشمانش مثل ابر بهار بارید و گفت « ولی نمیدانم این دفعه چگونه از ما دل برداشت و رفت».: آخرین خاطره ماندگار شما با آقا مصطفی قبل از شهادت چه بود؟
اخلاقی: سفر مشهد، هشت روز قبل از شهادت؛ سفری که آقا مصطفی براتِ شهادت را از امام رضا(ع) گرفت؛ دوشنبه یکم اسفند 1404 هنگام بازگشت از مشهد، خواب عجیبش با سردار حاجیزاده را در راه برگشت و قطار برایم تعریف کرد، اما بخش اصلی خوابش را مطمئنم برای آرامش دل من تغییر داد و حقیقت آنرا تعریف نکرد چیزی که بعد از شهادت متوجه شدم.
آقا مصطفی در مشهد خواب سردار حاجیزاده را میبیند که در حرم نشسته است و او را به اسم صدا میکند و میگوید«مصطفی خیلی مراقب خودت باش» این همان قسمت خواب است که می دانم برای قوت قلب من تغییر داد مطئمنم سردار مژدهی شهادت همسرم را در خواب به او داده است.
همسرم پس از تعریف رویایی که در مشهد دیده بود از من حلالیت خواست و گفت « خانم کارم به تو گیر است حلالم کن» و من ابتدا در پاسخش به شوخی گفتم حلالت نمیکنم که در پاسخ من گفت «دلت میآید بچه به این خوبی را حلال نکنی» و من دوباره گفتم «در یک صورت که آن دنیا نیز همسرت باشم حلالت میکنم» و لبخندی زد و گفت «حتما همین طور است».
من و مصطفی همیشه دوست داشتیم خانوادگی با بچهها شهید شویم برای همین مصطفی حتی پس از تعریف رویایش از من پرسید دوست داری همه با هم شهید شویم؟ و من گفتم نه، میخواهم ظهور امام عصر(عج) را درک کنیم و در رکابش شهید شویم اما مصطفی گفت خوب اگر قبل از ظهور هم شهید شویم ان شالله در ظهور با آقا رجعت خواهیم کرد.
آری مصطفی رضایی؛ مردی بود که همه عشقش را در خانه جا گذاشت و برای وطن رفت
کسی نمیداند در آن سفر مشهد، وقتی مصطفی کنار همسر و فرزندانش بود، در دلش چه گذشت و از امام رئوفش چه خواست؛ شاید در آن سفر که آخرین فرصت باهمبودن با عزیزترین آدمهای زندگیش بود امام رضا (ع) را ضامن دلش کرد تا دل از همسر و فرزندانش بردارد و آقا شفیع شهادتش شود.: آیا آقا مصطفی قبل از شهادتش خبری و نشانهای از شهادت داده بود؟
اخلاقی: بله چند مورد به دوستانش گفته بود؛ آخرین پنجشنبهی قبل از شهادتش در جنگ تحمیلی سوم که به گلزار شهدای دارالسلام کاشان رفته بودیم بعد از شرکت در مراسم دعای کمیل به دوستش گفته بود «این دفعه که به ماموریت بروم آخرین بار است و دیگر برنمیگردم».
همچنین به یکی از همکارانش گفته بود «باید بروم این دنیا خیلی برایم کوچک شده است، آقا دارد سربازانش را جمع میکند فقط دل کندن از زن و فرزندانم برایم سخت است».: آیا مصطفی وصایایی هم داشت؟
اخلاقی: بله به من وصیت کرده بود پیراهن مشکی مُحَرَمَش، چفیهای که همیشه در روضههای سیدالشهدا همراهش بود و اشکهایش را با آن پاک میکرد و سنگ متبرک حرم امام حسین(ع) را همراهش در قبر دفن کنیم و همچنین وصیت کرده بود کنار عموی شهیدش محمود رضایی در گلزار شهدای نوش آباد به خاک سپرده شود.: آیا آقا مصطفی در طول زندگی از نشانهای خاص در بدنش صحبت کرده بود که بعدها پس از شهادت منجر به شناسایی پیکرش شود؟
اخلاقی: بله آقا مصطفی در زمان کودکی دچار سوختگی در کل بدنش میشود تمام علائم سوختگی در بدنش محو میشود جز یک نقطه که جای آن در کتفش باقیمیماند همیشه میگفت:«این سوختگی یک روز به درد من خواهد خورد» و دقیقا این جمله پس از شهادتش معنا پیدا کرد و پیکرش با همین سوختگی کتفش شناسایی شد.: آخرین دیدارتان چگونه بود؟
اخلاقی: آقا مصطفی ساعت 10:30 صبح روز شنبه 9 اسفند 1404 هراسان و با عجله به خانه آمد و گفت خانم بلند شو سریع وسایل را جمع وجور کن تا از اینجا برویم، دشمن حمله کرده و بیت رهبری را هدف قرار داده است و هنوز کسی از شهادت رهبری خبر نداشت و اعلام نشده بود.
آن روز میخواست عازم ماموریت شود، من با دستانی لرزان کمی وسایل را برداشتم و با آقا مصطفی منزل را ترک کردیم تا او را به محلی که باید از آنجا برای منطقه حرکت میکرد پیاده کنم و همین طور که در مسیر بودیم یکدفعه گفت بریم مدرسهی دوقلوها تا آنها را ببینیم، همیشه به ماموریتهای مختلف میرفت، هیچ وقت نمیرفت آنها را ببیند اما این دفعه رفت بچه ها را برای آخرین بار دید...
پس از وداع با دوقلوها جایی که قرار گذاشته بودند تا از آنجا عازم ماموریت شود او را پیاده کردم و موقع خداحافظی سه دفعه دستش را فشردم و گفتم«مصطفی شهادت نه هنوز خیلی زود است من هنوز آماده نیستم»، شهادت تو برایم سخت است، میدانم اجر همه زحمات خالصانه تو شهادت است و شهید میشوی اما الان شهادت را نخواه اجازه بده سالهای بیشتری کنار هم زندگی کنیم.
مصطفی برای همیشه رفت و من هم به منزل مادرم بازگشتم، روز شنبه از طریق خط امنی که داشت دو سه بار با او تماس گرفتم حتی در یکی از تماسها با زهرا نیز صحبت کرد؛ روز شنبه آخرین بار نیز ساعت 11 شب با یکدیگر صحبت کردیم و حتی برادرش مسعود که تماس گرفت و گفت « از برادرم خبری داری؟» گفتم الان در دسترس هست میتوانید تماس بگیرید.
وقتی برادرش با او تماس میگیرد با دوست صمیمش هم صحبت میکند، دوستش از آقا مصطفی میپرسد«آیا آقا شهید شده است یا نه» و مصطفی پاسخ میدهد «خبر شهادت مرا زودتر از خبر شهادت آقا می شنوید».: چگونه خبر شهادتش را دریافت کردید؟
اخلاقی: ساعت 3 بامداد سحر یکشنبه بود که شهادت رهبر از تلوزیون اعلام شد، از همین ساعت مکرر با آقا مصطفی تماس گرفتم و اصلا به ذهنم خطور نمیکرد که اتفاقی برایش افتاده باشد چون خط امنش در دسترس بود.
برای شهادت خیلی متاثر و گریان بودم، صبح روز یکشنبه 10 اسفند به تجمع مردم برای شهادت آقا به میدان امام خامنهای(جهاد سابق) کاشان رفتم و پس از ساعتی به منزل برگشتم و نیت کردم 40 روز برای آقا لباس مشکی بپوشم.
تا ساعت 3 عصر روز یکشنبه مستاصل، نگران و مضطرب بودم و مرتب تماس میگرفتم اما نتیجهای نداشت تا اینکه یکدفعه گوشی را بازکردم، نخستین عبارتی که در فضای مجازی دیدم این بود «کاشان بوی شهید میآید.» و بلافاصله به دادشم زنگ زدم گفتم کاشان شهید داده.
دوباره گوشی را بستم و باز کردم اما این دفعه دیگر اسم مصطفی را اولین نفر بالای گوشی دیدم، اصلا باورم نمیش؛ زهرا هنوز فقط دو سال ودو ماهش بود، مصطفی علاقهی زیاد به حضرت رقیه(س) داشت، میخواست دخترش هم مثل حضرت رقیه(س)طعم یتیمی را بچشد.
17 سال زندگی جلوی چشمانم مثل یک خواب زیبا مرور شد یاد آن زلف خوش حالت و موج خورده که حتی برای مرتبکردن آن شانه مخصوصی داشت و خیلی روی آن حساس بود.
آری همان زلف و محاسنی که به روایت همسرش وقتی پهباد هرمس روی سر خلبان پهباد و نخبه هوا فضا حمله کرد نصفِ قرصِ ماهِ صورتش را گرفت.
مصطفی زلف و محاسنش را چشم روشنی شهادت داد و قربانی وطن کرد، انگار مصطفی برای رسیدن به بزرگترین آرزویش، از عزیزترین دلبستگیهایش گذشت؛ از همسر و فرزندانش، از زهرای کوچکش و حتی از آن زیباییهایی که اینهمه دوستشان داشت.
و حالا، از آن مردی که گفته بود برات شهادتش را از امام رضا علیهالسلام گرفته، خاطرهها ماندهاند؛ خاطره آخرین سفر مشهد، گفتوگوی قطار، دلتنگیهای همسر و دختری که باید پدرش را در قاب عکسها بشناسد.
شاید هیچکس نتواند راز آخرین روزها وجملات مصطفی را دریابد؛ جملاتی که حالا، پس از شهادتش، در ذهن عزیزانش طنین دیگری دارد«من برات شهادتم رو از امام رضا علیه السلام گرفتم» و «دنیا برایم خیلی کوچک شده است باید بروم».
گزارش از زهرا جمالی و حرمت سادات متولی