اخبار فوری
رکوردهای جدید در واردات گاز پاکستان؛ تنگه هرمز، بازیگر اصلی افزایش قیمت‌ها روند صعودی صنایع منتخب بورس در هفته گذشته؛ «خرده‌فروشی» پیشتاز شد وزیر اقتصاد، ستون‌ تکیه‌گاه تامین اجتماعی شد شکوفایی صنعت گاز ایران؛ نهمین صادرکننده بزرگ گاز جهان در سال 2025 تلاش شبانه‌روزی صنعت برق برای بازگرداندن پایداری در جنوب کشور نخست‌وزیر آینده انگلیس در باتلاق مشکلات؛ آیا برنهام ناجی بریتانیا خواهد بود؟ افشای ابعاد نفوذ اسرائیل در آمریکا؛ ایران با قاطعیت هشدار داد ضربه کاری سپاه به پایگاه هوایی آمریکا در قطر/ انهدام رادار برد بلند و سوخت‌رسان‌های راهبردی کارآفرینی تحسین‌برانگیز؛ معلولی که 5 هزار نفر را زیر چتر حمایتی خود برد نگرانی جدی درباره افزایش زنان بدسرپرست؛ بهزیستی در پی تقویت آموزش‌های پیشگیرانه هشدار جدی؛ 31 درصد جمعیت ایران تا 1430 سالمند می‌شوند/ نیازمند عزم ملی برای مقابله با موج سالمندی هوای تهران در وضعیت قابل قبول؛ شاخص روی عدد 96

وداعِ دخترِ شهید با دو امامِ سربلند: از خردادِ خونین تا تیرِ شهادت

در ایامِ داغِ فراقِ امامِ شهدا، دلنوشتهٔ دخترِ شهیدِ دورانِ دفاع مقدس، یادآورِ بصیرتِ ملت و پیمانِ ناگسستنی با ولایت است.

خردادِ سال ۶۸، ایران در غمِ رحلتِ بنیان‌گذارِ جمهوری اسلامی، حضرتِ امام خمینی (ره)، در سوگ نشست. در میانِ تلاطمِ این اندوهِ بزرگ، پدری از تبارِ عاشقان، در حالی که تنها سه بهار از عمرِ دخترش مهدیه می‌گذشت، او را به همراهِ برادرانش به مراسمِ تشییعِ سردارِ بزرگِ انقلاب برد.

مهدیه شادمانی، دخترِ شهیدِ دورانِ دفاع مقدس، در یادداشتی اختصاصی، خاطراتِ آن روزِ تاریخی را مرور کرده و دلنوشته‌ای ناب از فراقِ دو امامِ بزرگوار، حضرتِ روح‌الله و رهبرِ معظمِ انقلاب، حضرتِ آیت‌الله العظمی خامنه‌ای، پیش رویِ مخاطبان قرار داده است.

او در این یادداشتِ تاثیرگذار می‌نویسد: “سه بهار از عمرم گذشته بود که جهان در بهتِ غروبِ «روح‌الله» فرو رفت. میانِ تلاطمِ طوفانی که ایران را فرا گرفته بود، پدر در میانهٔ آن غم، تردیدِ بردن من را به همراه ۳ برادرم داشت، نکند در خیل جمعیت اتفاقی برایم بیفتد… نهایت چادرِ نمازِ گل‌گلی‌ام را همچون پرچمی از غیرت بر سرم کرد و دست کوچکم را با دستان لرزانش فشرد. میانِ موجِ عزاداران، درکی از عمقِ فاجعه نداشتم؛ اما از شانه‌های لرزانِ پدر و زانوانِ سست‌اش در میانِ سیلِ جمعیت، زبانِ بی‌صدایِ «یتیمیِ یک ملت» را خواندم. پدر می‌گریست و از فراقِ امامِ خویش، آرزوی شهادت در میدانِ رزم را داشت که چرا نباید پیشمرگِ امامِ خود می‌شد تا چنین روزهایی را نمی‌دید. آن روزها، آینهٔ چهرهٔ پدر تا مدت‌ها غبارِ غم گرفت؛ گویی بخشی از جانش در آن تشییعِ تاریخی، زیرِ تابوتِ امام دفن شده بود.”

سال‌ها گذشتند و تقویم‌ها ورق خوردند. از خردادِ ۶۸ تا تیرِ ماهِ ۱۴۰۵، آسمانِ ایران دوباره لباسِ سیاه بر تن کرد. اما این‌بار، تفاوتی تلخ میانِ مهدیه و پدرش وجود داشت: پدر دیگر نبود تا در سوگِ «سپه‌سالار» بگریَد. او که تمامِ عمر، «رهبر» را چون کوه دیده بود، اگر می‌بود، تابِ دیدنِ کوه در تابوت را نداشت؛ چرا که سرباز، پیش از آنکه کوه به لرزه درآید، باید پیش‌مرگِ او باشد.

مهدیه شادمانی در ادامه دلنوشته خود آورده است: “در حالی که ما سیاه‌پوشِ فراقِ «سید علی» هستیم، در آن سویِ افق، در عرشِ برین، صفِ مشتاقانِ شهادت، از حضرتِ روح‌الله تا سردارِ دل‌ها حاج‌قاسم و پدر… چشم‌به‌راهِ رسیدنِ سپه‌سالارند. پدر در آن روز، امام را تشییع کرد و در این روز، خود به پیشوازِ امامش شتافت اما رو سفید و سربلند که پیشمرگ و جانفدای امام شهیدِ خود بود؛ و اما ما، ایستاده میانِ این دو حماسه، میراث‌دارِ عشقی هستیم که مرگ در برابرش، تنها یک «معراجِ باشکوه» است.”

در توضیحِ یکی از عکس‌هایِ این یادداشت، مهدیه شادمانی نوشته است: “این چادر را اولین بار بود که در مراسمِ تشییعِ امامِ راحل می‌پوشیدم. پدرم فردایِ آن روز من را برای عکاسی برد تا این عکس از روزِ تشییعِ امام خمینی (ره) به یادگار بماند.”

این دلنوشته، پیمانِ ملتِ انقلابی با آرمان‌هایِ امام و رهبری را در گذرِ زمان، یادآور شده و نشان می‌دهد که چگونه عشق به ولایت، در رگ‌هایِ ملتِ ایران، جاری است.