از کنار بعضی مناسبتها روی تقویم نباید بهسادگی رد شد. مثلاً همین ۹ مهر. «روز همبستگی با کودکان و نوجوانان فلسطینی». یادآوری کودکانی که سهمشان از کودکی، بازی و مدرسه، زیر سایه جنگ گم شده است.
به گزارش خبرگزاری ۶۰ثانیه، چند خط کودکانه روی کاغذ، از جایی دور آمد؛ از کودکی که خودش میان جنگ و اردوگاه بزرگ شده، اما هنوز برای آنسوی این همه ویرانی، برایش مهم است کودکی دیگر چه حالی را دارد تجربه میکند. وقتی جنگ تحمیلی ایران شروع شد، از آفریقا برای بچههای میناب پیام آمد.
نقاشی کشیدند، انشا نوشتند و برای کودکان ایران پیام فرستادند: «صبور باشید که پیروزی با شماست.» زمانی که شهرهای ایران سیل میآمد بچههایی که خودشان سالهاست زیر سایه سنگین جنگاند، فیلم گرفتند و همدردی کردند.
فاطمه خطیب، معلم و فعال حوزه کودکان جنگ، سالهاست با کودکان فلسطینی و دیگر مناطق درگیر بحران در ارتباط است. از او که درباره نوجوانان غزه میپرسیم، میان همه تصویرهایی که از زندگی آنها دارد، به یک واژه مدام برمیگردد: «امید» تقریباً هیچ مدرسهای در غزه باقی نمانده؛ حدود ۹۷ درصد مدارس غزه تخریب شدند.
حدود سه هفته پیش، بیش از ۷۰۰ هزار دانشآموز در شرایطی دوباره پای درس نشستهاند که بخش زیادی از خانهها و مدرسههایشان دیگر وجود ندارد. او از بیش از ۲۰ هزار دانشآموزی میگوید که در این جنگ شهید شدند؛ کودکانی که قرار بود پشت همان نیمکتهایی بنشینند که حالا بسیاری از آنها زیر آوار مانده است.
مدرسهای که در ویرانی مشق «امید» میکند در غزه، مدرسه دیگر ساختمان و نیمکت و حیاط ندارد. گاهی چادر است و مدرسه اردوگاهی است، گاهی اتاقی در ساختمانی نیمه سالم که چند خانواده در آن زندگی میکنند.
گاهی بچههای چندپایه کنار هم مینشینند و کلاسها در چند شیفت برگزار میشوند؛ فقط برای اینکه بچهها دوباره بتوانند درس بخوانند. خطیب از مادری میگوید که در اوج جنگ، وقتی یک دبستان راه افتاده بود، سراغ مسئولان مدرسه رفت و پرسید: «دبیرستان هم راه میاندازید؟»
میخواست بچه دیگرش را هم ثبتنام کند. در شرایطی که حتی بازگشت یک کودک از مدرسه قطعی نیست، این سؤال شاید عجیب به نظر برسد.
اما برای کودکی که در بحران زندگی میکند، مدرسه فقط محل درسخواندن نیست. خطیب میگوید: «مدرسه برایش یعنی امید، یعنی زندگی»؛ ریسمانی برای اینکه نوجوان فلسطینی هنوز راهی به سمت آینده داشته باشد.
خودش این را در مناطق محروم ایران هم تجربه کرده؛ مدرسهای در گرمای حدود ۵۰ درجه که آب و برق هم نداشت، اما بچهها از روستاهای مختلف برای کلاس میآمدند. همان جا فهمیده بود وقتی کودک چیز دیگری در زندگی ندارد، مدرسه میتواند همه دنیایش باشد.
«۱۲ سالمه و سه تا جنگ رو پشت سر گذاشتم» احمد ناجی یکی از نوجوانهایی است که خطیب میشناسد. زمانی که ۱۲ساله بود، فیلمی برای آنها فرستاد و خودش را معرفی کرد: «۱۲ سالمه و تا حالا سه تا جنگ رو پشت سر گذاشتم.»
سه جنگ خونین اما احمد بعد از آن، از آیندهاش حرف زد؛ گفت میخواهد پزشک شود. خطیب میگوید این فقط داستان احمد نیست.
نوجوانانی را دیده که با وجود موشکبارانها و ازدستدادن عزیزانشان یا گاهی نقصعضو، هنوز آیندهای برای خودشان تصور میکنند؛ هنوز میخواهند مفید باشند و فقط تماشاگر اتفاقات نباشند. شبهایی که کنار آتش میگذرد روزهای کودکان غزه شکل دیگری دارد.
بچههای بزرگتر، اگر بتوانند، دنبال غذا میگردند. کوچکترها در خرابهها و ساختمانها بازی میکنند.
شب که میشود و تاریکی سر میرسد؛ آتش روشن میکنند، دور هم جمع میشوند و سرود میخوانند. بعضی نوجوانهایی که دسترسی بیشتری به اینترنت دارند، روایت زندگی خودشان را منتشر میکنند؛ از اردوگاه، غذا و روزهایی که میگذرد.
دخترها در همان چادرها به نظافت و ساماندادن زندگی کمک میکنند و بارانهای شدید، همان سرپناه اندک را هم سختتر میکند. بااینحال، خطیب در میان این همه درد، چیزی را پررنگتر میبیند: امید.
«تو غزه آیههای قرآن جاریه» خطیب از زنی به نام آمنه گفت که چند سالی با او آشنا بود. از آمنه جملهای در ذهن او مانده است: «تو غزه آیههای قرآن جاریه.»
خطیب میگوید آن زمان شاید معنای این جمله را کامل درک نمیکرد، اما بعدتر فهمید منظورش چه بوده؛ زندگی مردم غزه با صبر، همدردی، کمک به یکدیگر و بخشیدن گرهخورده است. آمنه که مهندس برق بود، بعدها در همین جنگ شهید شد.
و این فقط قصه آدمهای بزرگتر نیست. خطیب از سه کودک فلسطینی به نامهای صهیب، جمال و ندا یاد میکند؛ سه خواهر و برادری که سالها میشناختشان و از آنها حمایت میکرد.
هر بار اتفاقی برای مردم ایران میافتاد، پیامی میفرستادند؛ برای زلزله کرمانشاه، برای سیل و برای دیگر اتفاقها. آنها اخبار ایران را دنبال میکردند و خودشان را شریک غم بچههای اینجا میدانستند.
شبی یک موشک سوت کشید و آوار شد بر سرخانه صهیب، جمال و ندا. بچههایی که روزی برای زلزله و سیل ایران پیام فرستاده بودند، همراه با مادر باردارشان شهید شدند.
بهای آرزوها خطیب در کلاس، از دانشآموزانش میپرسد میخواهند چهکاره بشوند. پزشک، دندانپزشک، مهندس....
بعد سراغ سؤال سخت میرود: برای رسیدن به این آرزو حاضری چه چیزی بدهی؟ حاضری دو سال توی یک اتاق حبس باشی و درس بخوانی که به آرزویت برسی؟
آیا حاضری سلامتیات را به خاطرش بدی یا حتی آیا حاضری زیباییات را بدی و این به این آرزو برسی؟ پاسخها معمولاً «نه» است.
او از همینجا به تفاوت «آرزو» و «آرمان» میرسد؛ اینکه زندگی را نباید فقط به آرزوی قبولی در یکرشته یا رسیدن به یک شغل گره زد. باید زندگی را به آرمانها گره زد.
آرمان چیزی است که آدم حاضر است برایش هزینه بدهد و سختیها باعث کنار رفتن و کمرنگ شدنشان نمیشود. گفتوگوی کامل را اینجا ببینید.
معاون بهداشت وزارت بهداشت، برنامه شیر مدارس، تغذیه رایگان دانشآموزان و ارتقای سواد تغذیهای را از اولویتهای حوزه سلامت کودکان و نوجوانان دانست و بر اجرای مستمر و هدفمند این برنامهها تأکید کرد.
در حیاط یک مدرسه، میان هیاهوی زنگ اول و رفتوآمد دانشآموزها، یک سؤال ساده سر زبانها افتاد؛ سؤالی که قرار بود پای حرفهای نوجوانها را به میان بکشد و نشان دهد وقتی از آینده، پیشرفت و مدرسه حرف میزنیم، خود بچهها چه روایتی برای گفتن دارند.
هوش مصنوعی هر روز بیشتر وارد زندگی نوجوانها میشود، اما در گوشهوکنار دنیا بعضی مدارس دارند برای استفاده از آن قانون وضع میکنند.
یک طلبه و فعال فرهنگی و تربیتی با اشاره به سالها تجربه فعالیت در مدارس و ارتباط مستقیم با نوجوانان گفت: در حالی برای تدریس ریاضی و فیزیک از معلمان متخصص استفاده میشود که درس دینی گاه به معلمانی سپرده میشود که تخصصی در این حوزه ندارند؛ این در حالی است که نوجوان امروز با پرسشهای جدی اعتقادی، اخلاقی و درباره هدف زندگی مواجه است.
مترو یکی از مهمترین وسایل حملونقل عمومی در شهرهای بزرگ است که هر روز تعداد زیادی از شهروندان برای رفتوآمد به محل کار، مدرسه و دانشگاه از آن استفاده میکنند. گسترش استفاده از مترو میتواند به کاهش ترافیک و آلودگی هوا کمک کند.