جوانی که در دام یک رابطه پنهانی گرفتار شد، مسیر زندگیاش به سوی تباهی کشانده شد. این روایت تکاندهنده، هشداری است برای جوانان تا از خطرات روابط ناسالم آگاه شوند.
با آرزوهای بزرگ پا به دانشگاه گذاشتم، اما غافل از آنکه در کمینگاه شیطان، دامهایی گسترده شده است. پدر و مادرم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند و حتی جشنی خانوادگی برپا کردند. ترم اول با موفقیت گذشت، اما در ترم دوم، دل در گرو عشقی باطل نهادم.
موضوع را با خانوادهام در میان گذاشتم، اما مخالفت آنها را با بیاعتنایی پاسخ دادم. پدرم با درایت، آیندهنگری میکرد و میدانست این عشق سرانجامی جز تباهی ندارد. اما من، اسیر احساسات زودگذر، راهی جز ادامه این رابطه مخفیانه نمیدیدم.
خانوادهام نگران شدند و برایم همسری انتخاب کردند، اما من همچنان در آتش عشق خیالیام میسوختم. غافل از آنکه این رابطه، مرا به ورطه اعتیاد خواهد کشاند. دختری که روزی خیال میکردم عشق من است، خود در دام اعتیاد گرفتار بود و من نیز به دنبال او، در این منجلاب فرو رفتم.
با آشکار شدن این فاجعه، خانوادهام وارد عمل شدند. ترک تحصیل کردم و با سری افکنده به خانه بازگشتم. اگرچه با کمک درمانگر اعتیاد را ترک کردم، اما زخمهای روحی و روانی ناشی از شکست و جدایی، التیامناپذیر بود.
در خانه محبوس شدم و به مصرف داروهای آرامبخش روی آوردم، غافل از آنکه این داروها، مرا به ورطه جنون میکشاند. چندی پیش، در یک لحظه از خود بیخود شدم و تیغ به دست، به مادرم حملهور شدم.
امروز در مرکز مشاوره هستم. همسرم نیز خواهد آمد تا شاید بتوانم اشتباهات گذشته را جبران کنم. اکنون میفهمم که تمام بدبختیهایم، نتیجه پنهانکاری و بیتوجهی به هشدارهای خانواده بود.